تبلیغات
دانلود رمان | دانلود اهنگ غمگین

دانلود سریال ایرانیشهرزاد، دانلود با لینک مستقیم
| دانلود با کیفیتعالی|
| قسمت 8 اضافه شد |

دانلود سریال ایرانی شهرزاد

نام سریال :شهرزاد
ژانر :عاشقانه،درام
کارگردان :حسن فتحی
بازیگران :ابوالفضل پورعرب،علی نصیریان،شهاب حسینی،ترانه علیدوستی،مصطفی زمانی،مهدی سلطانی،محمود پاک نیت،پریناز ایزدیار،حمیدرضا آذرنگ،هومن برق نورد،رضا بهبودی،امیرحسین رستمی،لیندا کیانی،گلاره عباسی،فریبا متخصص،سهیلا رضوی،غزل شاکری،ناهید مسلمی،فرخ نعمتی،رامین ناصرنصیر،نسیم ادبی،امیرحسین فتحی،دیبا زاهدی،جمشید هاشم‌پور
سال تولید :1394
کیفیت :عالی
خلاصه داستان :شعار معرفی شهرزاد: در تندباد حادثه، “عشق” اولین قربانی است. تهران 1332
داستان این سریال از کودتای 28 مرداد به بعد اتفاق می‌افتد و طبق اعلام عوامل سریال، داستان شهرزاد بیشتر مضمونی رمانتیک دارد و می‌ توان آن را ملو از درامی عشقی ، جنایی توصیف کرد…

EXrozblog.comEX
لینک های دانلود ( دانلود با لینک مستقیم و رایگان )


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   

دانلود فیلم ایرانیمجنون لیلی، دانلود با لینک مستقیم
| دانلود با کیفیتعالی|

دانلود فیلم ایرانی مجنون لیلی

نام فیلم :مجنون لیلی
ژانر :اجتماعی،درام
کارگردان :قاسم جعفری
بازیگران :محمدرضا گلزار،الناز شاکردوست،حمید گودرزی،حامد بهداد،ابوالفضل پورعرب،نیما شاهرخ شاهی،رضا رویگری،یوسف تیموری
سال تولید :1386
زمان : 81 دقیقه
کیفیت :عالی
خلاصه داستان :مجنون لیلی عاشقانه‌ای شهری است که دو شخصیت اصلی قصه فرهاد و پروانه که نمادی از عشقهای اسطوره ای ایران هستند در مسیر پر فراز و نشیبی کنار هم قرار می گیرند اما در روز ولنتاین حادثه ای این دو را از هم جدا می کند. ولی کادوی ولنتاین در طول یک شبانه روز مسیر زندگی این دو دلداده را تغییر می دهد و هر کدام به شناخت جدیدی از عشق و دوست داشتن می رسند …

EXrozblog.comEX
لینک های دانلود ( دانلود با لینک مستقیم و رایگان )
320 مگابایت
دانلود زیرنویس


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   

آخرین مدل موی مردانه و پسرانه 2015

مدل موی مردانه 2015 ، مدل مو جدید پسرانه 2015

مدل موی مردانه 2015 و جدیدترین مدل موهای مردانه و پسرانه سال مدلینگ های هفته های مد اروپا در واقع از یک استایل مو پیروی می کند تنها با تغییرات کوچک.

مدل موی مردانه2015 و جدیدترینمدل موپسرانه 2015 در این هفته های مد شلوغ اروپا همان مدل مویی بود که اخیرا در بخش بهترین مدل موهای مردانه قرار گرفته بود. کمپانی هایی همچون BURBERRY و DOLCE & GABANA هم با تکرارمدل موهای مردانه و پسرانه قبلی برای مدلینگ هایشان همینمدل موهایی را انتخاب کرده بودند که در ادامه مشاهده می کنید و هیچ تغییر خاصی در مدل ها داده نشده بود و تنها تفاوت محسوس کوتاهی و بلندی یک استایل بود.

EXrozblog.comEX

مدل موی مردانه2015 -مدل موجدید پسرانه 2015

مدل موی مردانه و پسرانه ، مدل مو جدید پسرانه 2015 ، مدل موی مردانه

مدل موی مردانه 2015-مدل موجدید پسرانه 2015

مدل موی مردانه 2015 ، مدل موی مردانه ، مدل موی مردانه فشن

مدل موی مردانه 2015 ، مدل موی مردانه فشن ، مدل مو

مدل موی مردانه 2015-مدل موجدید پسرانه 2015

مدل موی مردانه 2015 ، مدل مو ، موی مردانه

مدل موی مردانه2015 - مدل مو جدید پسرانه 2015

مدل موی مردانه و پسرانه ، موی مردانه ، مدل موی شیک

مدل موی مردانه2015 - مدل مو جدید پسرانه 2015

مدل موی مردانه ، مدل موی شیک ، مدل موی جدید

مدلموی مردانه2015- مدل مو جدید پسرانه 2015

مدل موی مردانه 2015 ، مدل موی جدید ، مدل موی پسرانه جذاب

مدلموی مردانه2015- مدل مو جدید پسرانه 2015

مدل موی مردانه و پسرانه جدید ، مدل موی پسرانه جذاب ، مدل موی مردانه 2015

مدل موی مردانه 2015 - مدل مو جدید پسرانه 2015

مدل موی مردانه 2015 ، مدل موی مردانه 2015 ، مدل مو جدید پسرانه 2015

مدل موی مردانه 2015 - مدل مو جدید پسرانه 2015

مدل موی مردانه و پسرانه ، مدل موی مردانه 2015 ، مدل مو جدید پسرانه 2015

مدل موی مردانه 2015 - مدل مو جدید پسرانه 2015

مدل موی مردانه 2015 ، مدل موی مردانه 2015 ، مدل مو جدید پسرانه 2015

مدل موی مردانه 2015 - مدل مو جدید پسرانه 2015

مدل موی مردانه 2015 ، مدل موی مردانه 2015 ، مدل مو جدید پسرانه 2015

مدل موی مردانه 2015 - مدل مو جدید پسرانه 2015

مدل موی مردانه 2015 ، مدل موی مردانه 2015 ، مدل مو جدید پسرانه 2015

آخرینمدل موی مردانه و پسرانه 2015


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   

مدل مو متناسب با فرم صورت مردان

مدل مو مناسب با فرم صورت ، مدل موی مناسب صورت گرد

مدل مو مناسب با فرم صورت شما آقایان مثل مدل موی مناسب با فرم صورت در خانم ها اصول و قوانینی دارد که با رعایت آنها یک کوتاهی و مدل موی مردانه شیک خواهید داشت.

مدل مومناسب با فرم صورت شما آقایان چهمدل مویی است؟ مخاطب شما هستید . شما آقایی که به ریز و درشت چهره و تیپ خودتان اهمیت می دهید. بهتر است بدانید که کوچکترین تغییر در آرایش موهایتان می تواند زیبایی فرم صورت و موهایتان را تغییر دهد.

EXrozblog.comEX

تنها خانم ها نیستند که متناسب با فرم صورتشان کوتاهی موهایشان را انتخاب می کنند و آقایان خوش تیپ هم به این نکات در آرایش موهایشان اهمیت می دهند پس ما هم برای این آقایان خوش تیپمدل موی مناسب فرم صورتشان را معرفی می کنیم.

مدل موی مناسب فرم صورت ، مدل موی مناسب صورت گرد ، مدل موی مناسب صورت مثلثی

به طور کلی فرم صورت به 6 فرم تقسیم می شود که فرم صورت شما حتما یکی از انهاست . با توجه به تصاویر به راحتی می توانیدمدل موی مناسب فرم صورتتان را انتخاب کنید.

مدل موی مناسب فرم صورت گرد

مدل موی مناسب فرم صورت ، مدل موی مناسب صورت مثلثی ، مدل موی مناسب

مدل موی مناسب صورت مستطیلی

مدل موی مناسب فرم صورت ، مدل موی مناسب ، مدل موی مناسب برای صورت بیضی

مدل موی مناسب صورت قلبی

مدل موی مناسب فرم صورت ، مدل موی مناسب برای صورت بیضی ، مدل مو متناسب با فرم صورت مردان

مدل موی مناسب صورت بیضی
مدل موی مناسب فرم صورت ، مدل مو متناسب با فرم صورت مردان ، مدل مو مناسب با فرم صورت

مدل موی مناسب صورت لاغر و کشیده

مدل موی مناسب فرم صورت ، مدل مو مناسب با فرم صورت ، مدل موی مناسب صورت گرد

مدل موی مناسب صورت مثلثی

مدل موی مناسب فرم صورت ، مدل مو مناسب با فرم صورت ، مدل موی مناسب صورت گرد

مدل مو مناسب با فرم صورت ،مدل مومتناسب با فرم صورت مردان


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   

آهنگ مازندرانیجدیدسکوتبا صدایرضا غلامی

دانلود آهنگ مازندرانیجدید و فوق العاده زیبا به نام آهنگسکوتبا صدایرضا غلامی

تنظیم و مسترینگ :رضا غلامی/ نوع آهنگ :تکدست ریمیکسی

Reza-Gholami-Sokot

EXrozblog.comEX

اسم خواننده حجم دانلود
رضا غلامی
۴٫۲۱ MB DOWNLOAD


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   

دانلود سریال ایرانیکیمیا، دانلود با لینک مستقیم

| دانلود با کیفیتعالی|

| قسمت 58 اضافه شد |

دانلود سریال ایرانی کیمیا

نام سریال :کیمیا
ژانر :اجتماعی،تاریخی
کارگردان :جواد افشار
بازیگران :مهراوه شریفی نیا،آزیتا حاجیان،محمدرضا شریفیان،پوریا پورسرخ،حامد بهداد،نیکی کریمی،رضا کیانیان،حسن پورشیرازی،مهدی پاکدل،مهدی سلطانی،رضا توکلی،سیدمهرداد ضیایی،حسن جوهرچی،بیوک میرزایی،کوروش زارعی،سودابه بیضایی،آشا محرابی،میرطاهر مظلومی،شهین تسلیمی،سوگل طهماسبی،عاطفه رضوی،کلاره عباسی
سال تولید :1392
زمان : 40 دقیقه
کیفیت :عالی
خلاصه داستان :درباره زنی به نام کیمیاست که زندگی‌اش در سه دوره روایت می‌شود. بخش‌هایی از این سریال زندگی کیمیا در دوران دفاع مقدس را به نمایش می‌گذارد که اتفاقات آن در جنوب کشور و در خرمشهر رخ می‌دهد. در این بخش از سریال مقاومت مردم خرمشهر و دلاوری‌های فرماندهان جنگ روایت می‌شود. این سریال در مرحله اول زندگی کیمیا را پیش از پیروزی انقلاب اسلامی نشان می‌دهد، در مرحله دوم به زمان جنگ می‌پردازد و مرحله سوم، زندگی این زن در دوران معاصر را به نمایش می‌گذارد. در سریال کیمیا دغدغه‌های چند نسل به نمایش گذشته می‌شود و در مقطعی تحولات جامعه باعث می‌شود کیمیا در مقابل پدرش بایستد. او پرسشگر و معترض است و پدری دارد که نظامی، منضبط و پایبند به قانون است، اما سیر حوادث باعث می‌شود کیمیا با تلاشی خستگی‌ناپذیر درصدد نجات خانواده بر آید و به زنی مقاوم و استوار تبدیل شود. در این سریال، مهراوه شریفی‌نیا نقش کیمیا را بازی می‌کند و بعد از سال‌ها بار دیگر این بازیگر در کنار مادرش آزیتا حاجیان در نقش یک مادر و دختر ظاهر می‌شوند. این سریال به نام اوشین ایرانی معروف است. قصه سریال در سال‌های 60 و 70 می‌گذرد و به وقایع جنگ تحمیلی و تبعات آن می‌پردازد. پزمان بازغی در این سریال نقش جوانی جنوبی به نام سعید را دارد و لاله اسکندری نقش پروانه همسر او را بازی می‌کند. این دو قصد دارند با یکدیگر ازدواج کنند، اما هر بار وقوع اتفاقی مانع از وصلتشان می‌شود. سعید در جریان جنگ، پدر خود را از دست داده و برای نجات جان سایر اعضای خانواده‌اش، آنان را به شمال می‌ آورد و … …

EXrozblog.comEX

قسمت ۵۸

لینک مستقیم»

Upload Boy»

Upload Baz»


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   

دانلود سریال ایرانیکیمیا، دانلود با لینک مستقیم

| دانلود با کیفیتعالی|

| قسمت 59 اضافه شد |

دانلود سریال ایرانی کیمیا

نام سریال :کیمیا
ژانر :اجتماعی،تاریخی
کارگردان :جواد افشار
بازیگران :مهراوه شریفی نیا،آزیتا حاجیان،محمدرضا شریفیان،پوریا پورسرخ،حامد بهداد،نیکی کریمی،رضا کیانیان،حسن پورشیرازی،مهدی پاکدل،مهدی سلطانی،رضا توکلی،سیدمهرداد ضیایی،حسن جوهرچی،بیوک میرزایی،کوروش زارعی،سودابه بیضایی،آشا محرابی،میرطاهر مظلومی،شهین تسلیمی،سوگل طهماسبی،عاطفه رضوی،کلاره عباسی
سال تولید :1392
زمان : 40 دقیقه
کیفیت :عالی
خلاصه داستان :درباره زنی به نام کیمیاست که زندگی‌اش در سه دوره روایت می‌شود. بخش‌هایی از این سریال زندگی کیمیا در دوران دفاع مقدس را به نمایش می‌گذارد که اتفاقات آن در جنوب کشور و در خرمشهر رخ می‌دهد. در این بخش از سریال مقاومت مردم خرمشهر و دلاوری‌های فرماندهان جنگ روایت می‌شود. این سریال در مرحله اول زندگی کیمیا را پیش از پیروزی انقلاب اسلامی نشان می‌دهد، در مرحله دوم به زمان جنگ می‌پردازد و مرحله سوم، زندگی این زن در دوران معاصر را به نمایش می‌گذارد. در سریال کیمیا دغدغه‌های چند نسل به نمایش گذشته می‌شود و در مقطعی تحولات جامعه باعث می‌شود کیمیا در مقابل پدرش بایستد. او پرسشگر و معترض است و پدری دارد که نظامی، منضبط و پایبند به قانون است، اما سیر حوادث باعث می‌شود کیمیا با تلاشی خستگی‌ناپذیر درصدد نجات خانواده بر آید و به زنی مقاوم و استوار تبدیل شود. در این سریال، مهراوه شریفی‌نیا نقش کیمیا را بازی می‌کند و بعد از سال‌ها بار دیگر این بازیگر در کنار مادرش آزیتا حاجیان در نقش یک مادر و دختر ظاهر می‌شوند. این سریال به نام اوشین ایرانی معروف است. قصه سریال در سال‌های 60 و 70 می‌گذرد و به وقایع جنگ تحمیلی و تبعات آن می‌پردازد. پزمان بازغی در این سریال نقش جوانی جنوبی به نام سعید را دارد و لاله اسکندری نقش پروانه همسر او را بازی می‌کند. این دو قصد دارند با یکدیگر ازدواج کنند، اما هر بار وقوع اتفاقی مانع از وصلتشان می‌شود. سعید در جریان جنگ، پدر خود را از دست داده و برای نجات جان سایر اعضای خانواده‌اش، آنان را به شمال می‌ آورد و … …

EXrozblog.comEX

قسمت ۵۹

لینک مستقیم»

Upload Boy»

Upload Baz»

.


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   

عکس جدید ترانه علیدوستی

جدیدترین عکس بازیگران زن زمستان 94,بازیگران زن,عکسهای متفاوت از بازیگران زن ایرانی,عکس بازیگران خانوم ایرانی,عکس بازیگران دختر ایرانی,لباس بازیگران,تصاویر بازیگران زن در زمستان 94,عکس های مدلینک لباس و پوشش بازیگران زن,عکس مدل لباس بازیگران زن ایرانی در سال 94,عکس با اسامی بازیگران زن ایرانی,عکس متفاوت بازیگران زن,عکس بازیگران در زمان عادی

EXrozblog.comEX

عکس جدید ترانه علیدوستی

جدیدترین عکس بازیگران زن زمستان 94,بازیگران زن,عکسهای متفاوت از بازیگران زن ایرانی,عکس بازیگران خانوم ایرانی,عکس بازیگران دختر ایرانی,لباس بازیگران,تصاویر بازیگران زن در زمستان 94,عکس های مدلینک لباس و پوشش بازیگران زن,عکس مدل لباس بازیگران زن ایرانی در سال 94,عکس با اسامی بازیگران زن ایرانی,عکس متفاوت بازیگران زن,عکس بازیگران در زمان عادی عکس جدید بهنوش طباطباییجدیدترین عکس بازیگران زن زمستان 94,بازیگران زن,عکسهای متفاوت از بازیگران زن ایرانی,عکس بازیگران خانوم ایرانی,عکس بازیگران دختر ایرانی,لباس بازیگران,تصاویر بازیگران زن در زمستان 94,عکس های مدلینک لباس و پوشش بازیگران زن,عکس مدل لباس بازیگران زن ایرانی در سال 94,عکس با اسامی بازیگران زن ایرانی,عکس متفاوت بازیگران زن,عکس بازیگران در زمان عادیعکس جدید سارا خوئینی هاجدیدترین عکس بازیگران زن زمستان 94,بازیگران زن,عکسهای متفاوت از بازیگران زن ایرانی,عکس بازیگران خانوم ایرانی,عکس بازیگران دختر ایرانی,لباس بازیگران,تصاویر بازیگران زن در زمستان 94,عکس های مدلینک لباس و پوشش بازیگران زن,عکس مدل لباس بازیگران زن ایرانی در سال 94,عکس با اسامی بازیگران زن ایرانی,عکس متفاوت بازیگران زن,عکس بازیگران در زمان عادی عکس جدید بهنوش بختیاریجدیدترین عکس بازیگران زن زمستان 94,بازیگران زن,عکسهای متفاوت از بازیگران زن ایرانی,عکس بازیگران خانوم ایرانی,عکس بازیگران دختر ایرانی,لباس بازیگران,تصاویر بازیگران زن در زمستان 94,عکس های مدلینک لباس و پوشش بازیگران زن,عکس مدل لباس بازیگران زن ایرانی در سال 94,عکس با اسامی بازیگران زن ایرانی,عکس متفاوت بازیگران زن,عکس بازیگران در زمان عادیعکس جدید رویا تیموریجدیدترین عکس بازیگران زن زمستان 94,بازیگران زن,عکسهای متفاوت از بازیگران زن ایرانی,عکس بازیگران خانوم ایرانی,عکس بازیگران دختر ایرانی,لباس بازیگران,تصاویر بازیگران زن در زمستان 94,عکس های مدلینک لباس و پوشش بازیگران زن,عکس مدل لباس بازیگران زن ایرانی در سال 94,عکس با اسامی بازیگران زن ایرانی,عکس متفاوت بازیگران زن,عکس بازیگران در زمان عادیعکس جدید شیلا خدادادجدیدترین عکس بازیگران زن زمستان 94,بازیگران زن,عکسهای متفاوت از بازیگران زن ایرانی,عکس بازیگران خانوم ایرانی,عکس بازیگران دختر ایرانی,لباس بازیگران,تصاویر بازیگران زن در زمستان 94,عکس های مدلینک لباس و پوشش بازیگران زن,عکس مدل لباس بازیگران زن ایرانی در سال 94,عکس با اسامی بازیگران زن ایرانی,عکس متفاوت بازیگران زن,عکس بازیگران در زمان عادی عکس جدید آزاده صمدیجدیدترین عکس بازیگران زن زمستان 94,بازیگران زن,عکسهای متفاوت از بازیگران زن ایرانی,عکس بازیگران خانوم ایرانی,عکس بازیگران دختر ایرانی,لباس بازیگران,تصاویر بازیگران زن در زمستان 94,عکس های مدلینک لباس و پوشش بازیگران زن,عکس مدل لباس بازیگران زن ایرانی در سال 94,عکس با اسامی بازیگران زن ایرانی,عکس متفاوت بازیگران زن,عکس بازیگران در زمان عادی عکس جدید لیلا بلوکاتجدیدترین عکس بازیگران زن زمستان 94,بازیگران زن,عکسهای متفاوت از بازیگران زن ایرانی,عکس بازیگران خانوم ایرانی,عکس بازیگران دختر ایرانی,لباس بازیگران,تصاویر بازیگران زن در زمستان 94,عکس های مدلینک لباس و پوشش بازیگران زن,عکس مدل لباس بازیگران زن ایرانی در سال 94,عکس با اسامی بازیگران زن ایرانی,عکس متفاوت بازیگران زن,عکس بازیگران در زمان عادیعکس جدید مریم کاویانیجدیدترین عکس بازیگران زن زمستان 94,بازیگران زن,عکسهای متفاوت از بازیگران زن ایرانی,عکس بازیگران خانوم ایرانی,عکس بازیگران دختر ایرانی,لباس بازیگران,تصاویر بازیگران زن در زمستان 94,عکس های مدلینک لباس و پوشش بازیگران زن,عکس مدل لباس بازیگران زن ایرانی در سال 94,عکس با اسامی بازیگران زن ایرانی,عکس متفاوت بازیگران زن,عکس بازیگران در زمان عادی عکس جدید طناز طباطباییجدیدترین عکس بازیگران زن زمستان 94,بازیگران زن,عکسهای متفاوت از بازیگران زن ایرانی,عکس بازیگران خانوم ایرانی,عکس بازیگران دختر ایرانی,لباس بازیگران,تصاویر بازیگران زن در زمستان 94,عکس های مدلینک لباس و پوشش بازیگران زن,عکس مدل لباس بازیگران زن ایرانی در سال 94,عکس با اسامی بازیگران زن ایرانی,عکس متفاوت بازیگران زن,عکس بازیگران در زمان عادی عکس جدید مریلا زارعیجدیدترین عکس بازیگران زن زمستان 94,بازیگران زن,عکسهای متفاوت از بازیگران زن ایرانی,عکس بازیگران خانوم ایرانی,عکس بازیگران دختر ایرانی,لباس بازیگران,تصاویر بازیگران زن در زمستان 94,عکس های مدلینک لباس و پوشش بازیگران زن,عکس مدل لباس بازیگران زن ایرانی در سال 94,عکس با اسامی بازیگران زن ایرانی,عکس متفاوت بازیگران زن,عکس بازیگران در زمان عادی عکس جدید شهین تسلیمیجدیدترین عکس بازیگران زن زمستان 94,بازیگران زن,عکسهای متفاوت از بازیگران زن ایرانی,عکس بازیگران خانوم ایرانی,عکس بازیگران دختر ایرانی,لباس بازیگران,تصاویر بازیگران زن در زمستان 94,عکس های مدلینک لباس و پوشش بازیگران زن,عکس مدل لباس بازیگران زن ایرانی در سال 94,عکس با اسامی بازیگران زن ایرانی,عکس متفاوت بازیگران زن,عکس بازیگران در زمان عادی

.

منبع عکس ها : سایت فتوکده


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   

داستان سریال کیمیا

کیمیا که در سه مقطع زمانی قبل از انقلاب، دوره‌ جنگ و زمان حال روایت می‌شود، بیانگر داستانی است که در خلال آن تحولات جامعه، پدر و دختری را مقابل هم قرار داده است. دختر خانواده که کیمیا نام دارد پرسشگر و معترض است و در مقابل او پدری قرار دارد که نظامی، منضبط و پایبند به قانون است. سیر حوادثی که در زندگی این خانواده رخ می‌دهد آنها را درگیر توطئه و دسیسه‌ای بزرگ و شیطانی می‌کند و کیمیا با تلاشی خستگی‌ ناپذیر درصدد نجات خانواده برمی‌ آید و به این ترتیب او تبدیل به زنی مقاوم و استوار می‌شود

زمان پخش و تکرار سریال کیمیا

ساعت پخش :هر شب ساعت ۹:۳۰

تکرار :۳ نوبت ساعت ۲ بامداد، ۱۱ و ۱۶:۱۵ تکرار می شود

خلاصه هر هفته :جمعه ساعت ۲۳

تصاویر بازیگران در ادامه مطلب

EXrozblog.comEX

عکس بازیگران سریال کیمیا : مهدی پاکدل

عکس جدید بازیگران سریال کیمیا,اسامی بازیگران سریال کیمیا,تصاویر بازیگران سریال کیمیا,سریال کیمیا,بازیگران ایرانی

عکس بازیگران سریال کیمیا : مهراوه شریفی نیا

عکس جدید بازیگران سریال کیمیا,اسامی بازیگران سریال کیمیا,تصاویر بازیگران سریال کیمیا,سریال کیمیا,بازیگران ایرانی

عکس بازیگران سریال کیمیا : علی شادمان

عکس جدید بازیگران سریال کیمیا,اسامی بازیگران سریال کیمیا,تصاویر بازیگران سریال کیمیا,سریال کیمیا,بازیگران ایرانی

عکس بازیگران سریال کیمیا : عاطفه رضوی

عکس جدید بازیگران سریال کیمیا,اسامی بازیگران سریال کیمیا,تصاویر بازیگران سریال کیمیا,سریال کیمیا,بازیگران ایرانی

عکس بازیگران سریال کیمیا : حسن پورشیرازی

عکس جدید بازیگران سریال کیمیا,اسامی بازیگران سریال کیمیا,تصاویر بازیگران سریال کیمیا,سریال کیمیا,بازیگران ایرانی

عکس بازیگران سریال کیمیا : سوگل طهماسبی

عکس بازیگران سریال کیمیا : حسین توکلی

عکس جدید بازیگران سریال کیمیا,اسامی بازیگران سریال کیمیا,تصاویر بازیگران سریال کیمیا,سریال کیمیا,بازیگران ایرانی

عکس بازیگران سریال کیمیا : آزیتا حاجیان (و دخترش ملیکا شریفی نیا)

عکس جدید بازیگران سریال کیمیا,اسامی بازیگران سریال کیمیا,تصاویر بازیگران سریال کیمیا,سریال کیمیا,بازیگران ایرانی

عکس بازیگران سریال کیمیا : پوریا پورسرخ

عکس جدید بازیگران سریال کیمیا,اسامی بازیگران سریال کیمیا,تصاویر بازیگران سریال کیمیا,سریال کیمیا,بازیگران ایرانی

عکس بازیگران سریال کیمیا : نیکی کریمی

عکس جدید بازیگران سریال کیمیا,اسامی بازیگران سریال کیمیا,تصاویر بازیگران سریال کیمیا,سریال کیمیا,بازیگران ایرانی

عکس بازیگران سریال کیمیا : مهدی سلطانی

عکس جدید بازیگران سریال کیمیا,اسامی بازیگران سریال کیمیا,تصاویر بازیگران سریال کیمیا,سریال کیمیا,بازیگران ایرانی

عکس بازیگران سریال کیمیا : فریبا طالبی

عکس جدید بازیگران سریال کیمیا,اسامی بازیگران سریال کیمیا,تصاویر بازیگران سریال کیمیا,سریال کیمیا,بازیگران ایرانی

عکس بازیگران سریال کیمیا : امیر کاظمی

عکس جدید بازیگران سریال کیمیا,اسامی بازیگران سریال کیمیا,تصاویر بازیگران سریال کیمیا,سریال کیمیا,بازیگران ایرانی

عکس بازیگران سریال کیمیا : گلاره عباسی

عکس جدید بازیگران سریال کیمیا,اسامی بازیگران سریال کیمیا,تصاویر بازیگران سریال کیمیا,سریال کیمیا,بازیگران ایرانی

عکس بازیگران سریال کیمیا : علی انصاریان

عکس جدید بازیگران سریال کیمیا,اسامی بازیگران سریال کیمیا,تصاویر بازیگران سریال کیمیا,سریال کیمیا,بازیگران ایرانی

عکس بازیگران سریال کیمیا : سودابی بیضایی

عکس جدید بازیگران سریال کیمیا,اسامی بازیگران سریال کیمیا,تصاویر بازیگران سریال کیمیا,سریال کیمیا,بازیگران ایرانی

عکس بازیگران سریال کیمیا : شهین تسلیمی

عکس جدید بازیگران سریال کیمیا,اسامی بازیگران سریال کیمیا,تصاویر بازیگران سریال کیمیا,سریال کیمیا,بازیگران ایرانی

عکس بازیگران سریال کیمیا : آشا محرابی

عکس جدید بازیگران سریال کیمیا,اسامی بازیگران سریال کیمیا,تصاویر بازیگران سریال کیمیا,سریال کیمیا,بازیگران ایرانی

عکس بازیگران سریال کیمیا : محمدرضا شریفی نیا

عکس جدید بازیگران سریال کیمیا,اسامی بازیگران سریال کیمیا,تصاویر بازیگران سریال کیمیا,سریال کیمیا,بازیگران ایرانی

عکس بازیگران سریال کیمیا : آرش مجیدی

عکس جدید بازیگران سریال کیمیا,اسامی بازیگران سریال کیمیا,تصاویر بازیگران سریال کیمیا,سریال کیمیا,بازیگران ایرانی

.


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   

هلیکوپتر شخصی آقای بازیگر

محمدرضا گلزار (زاده فروردین ۱۳۵۶) بازیگر سینما، نوازنده، خواننده و مانکن تبلیغاتی ایرانی است. در سال ۱۳۷۹ برای نخستین بار در فیلم سام و نرگس ساخته ایرج قادری بازیگری سینما را تجربه کرد،وی در سال ۱۳۹۴ به عنوان اولین سفیر شرکت هایپ در خاورمیانه انتخاب شد.

عکس زیر محمدرضا گلزار رو در کنار هلیکوپتر شخصی اش نشان میدهد

قبلن هم انتشار عکس بوگاتی ۶ میلیاردی او در خارج از کشور خبرساز شده بود

برای دیدن گالری عکس های محمدرضا گلزارادامه مطلب بروید

EXrozblog.comEX


عکس هلیکوپتر شخصی‌ محمدرضا گلزار و ماشین 6 میلیاردی اش,عکس بوگاتی میلیاردی محمدرضا گلزار,بالگر شخصی رضا گلزار,هلیکوپتر بازیگر مرد ایرانی

عکس هلیکوپتر شخصی‌ محمدرضا گلزار و ماشین 6 میلیاردی اش,عکس بوگاتی میلیاردی محمدرضا گلزار,بالگر شخصی رضا گلزار,هلیکوپتر بازیگر مرد ایرانی

عکس خفن و جدید محمدرضا گلزار,تصویر جدید رضا گلزار سوپر استار ایرانی,عکس های سلبریتی ایرانی محمدرضا گلزار,عگس گلزار در ایران و خارج از ایرانعکس خفن و جدید محمدرضا گلزار,تصویر جدید رضا گلزار سوپر استار ایرانی,عکس های سلبریتی ایرانی محمدرضا گلزار,عگس گلزار در ایران و خارج از ایران


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   

دانلود سریال ایرانیکیمیا، دانلود با لینک مستقیم

| دانلود با کیفیتعالی|

| قسمت 60 اضافه شد |

دانلود سریال ایرانی کیمیا

نام سریال :کیمیا
ژانر :اجتماعی،تاریخی
کارگردان :جواد افشار
بازیگران :مهراوه شریفی نیا،آزیتا حاجیان،محمدرضا شریفیان،پوریا پورسرخ،حامد بهداد،نیکی کریمی،رضا کیانیان،حسن پورشیرازی،مهدی پاکدل،مهدی سلطانی،رضا توکلی،سیدمهرداد ضیایی،حسن جوهرچی،بیوک میرزایی،کوروش زارعی،سودابه بیضایی،آشا محرابی،میرطاهر مظلومی،شهین تسلیمی،سوگل طهماسبی،عاطفه رضوی،کلاره عباسی
سال تولید :1392
زمان : 40 دقیقه
کیفیت :عالی
خلاصه داستان :درباره زنی به نام کیمیاست که زندگی‌اش در سه دوره روایت می‌شود. بخش‌هایی از این سریال زندگی کیمیا در دوران دفاع مقدس را به نمایش می‌گذارد که اتفاقات آن در جنوب کشور و در خرمشهر رخ می‌دهد. در این بخش از سریال مقاومت مردم خرمشهر و دلاوری‌های فرماندهان جنگ روایت می‌شود. این سریال در مرحله اول زندگی کیمیا را پیش از پیروزی انقلاب اسلامی نشان می‌دهد، در مرحله دوم به زمان جنگ می‌پردازد و مرحله سوم، زندگی این زن در دوران معاصر را به نمایش می‌گذارد. در سریال کیمیا دغدغه‌های چند نسل به نمایش گذشته می‌شود و در مقطعی تحولات جامعه باعث می‌شود کیمیا در مقابل پدرش بایستد. او پرسشگر و معترض است و پدری دارد که نظامی، منضبط و پایبند به قانون است، اما سیر حوادث باعث می‌شود کیمیا با تلاشی خستگی‌ناپذیر درصدد نجات خانواده بر آید و به زنی مقاوم و استوار تبدیل شود. در این سریال، مهراوه شریفی‌نیا نقش کیمیا را بازی می‌کند و بعد از سال‌ها بار دیگر این بازیگر در کنار مادرش آزیتا حاجیان در نقش یک مادر و دختر ظاهر می‌شوند. این سریال به نام اوشین ایرانی معروف است. قصه سریال در سال‌های 60 و 70 می‌گذرد و به وقایع جنگ تحمیلی و تبعات آن می‌پردازد. پزمان بازغی در این سریال نقش جوانی جنوبی به نام سعید را دارد و لاله اسکندری نقش پروانه همسر او را بازی می‌کند. این دو قصد دارند با یکدیگر ازدواج کنند، اما هر بار وقوع اتفاقی مانع از وصلتشان می‌شود. سعید در جریان جنگ، پدر خود را از دست داده و برای نجات جان سایر اعضای خانواده‌اش، آنان را به شمال می‌ آورد و … …

EXrozblog.comEX

دانلود با لینک مستقیم


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   

دانلود سریال ایرانیشهرزاد، دانلود با لینک مستقیم


| دانلود با کیفیتعالی|


| قسمت 9 اضافه شد |

دانلود سریال ایرانی شهرزاد

EXrozblog.comEX


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   

رمان:پرتگاه عشق

قسمت اول

نوشته:homa_moscow و shahtut

امیدوارم خوشتون بياد

EXrozblog.comEX

در حالی که با انگشتانش روی فرمان ضربه میزد نگاهش را به چراغ قرمز دوخت.
صدای بوق ماشین ها با صدای پخش ماشین در هم پیچیده و ازارش می داد.نگاهی به ساعتش انداخت. و پخش را خاموش کرد.
چراغ سبز شد به سرعت روی گاز فشرد.ماشین از جا کنده شد. با سرعت پیش می رفت.
وارد اتوبان شد.نگاهش به اینه بود.
پژویی به سرعت پیش می امد و از میان ماشین ها لایی می کشید. ماشین به کنارش رسید.صدای اهنگ ناهنجاری با صدای بلند به گوش می رسید.پوزخندی بر لب اورد.
پژو باز هم به حرکت در امد و به گوشه اتوبان رفت. نگاهش را به ماشین دوخت.
مرد میانسالی وارد اتوبان شد.نگاهش به پژو افتاد که به سرعت به طرف مرد میانسال میرفت.
صدای ناهنجار برخورد پژو با مرد به در میان صدای پخش بلند پژو نا پدید شد.
پژو بدون مکثی به حرکت خود ادامه داد.
نگاهش بر روی شماره پلاک پژو ثابت ماند.سرعتش را کم و ماشین را گوشه خیابان متوقف کرد. پژو به سرعت ناپدید شد.
چند ماشین دیگر هم توقف کردند.به سرعت از ماشین خارج شد و به طرف مرد رفت.
خون همه جا را فرا گرفته بود.به سرعت بالا سر مرد نشست.مرد به سختی دستش را به طرف او دراز کرد. با فریاد به کسانی که اطرفشان ایستاده بودند گفت:یکی زنگ بزنه امبولانس.
نگاهی به پاهای مرد انداخت.مرد ناله کرد.نگاهی به اوضاع مرد انداخت. به احتمال زیاد یکی از پاهایش شکسته بود.
اما ضربه ای که به سرش خورده بود عمیق تر بود.
مرد چیزی گفت: سرش را به صورت مرد نزدیک کرد.مرد فشار خفیفی به دستش اورد و گفت: دخترم.دخترم.دخت.... چشمان مرد بسته و صدایش قطع شد.
به سرعت سرش را روی قلبش گذاشت.زمزمه ها به گوش میرسید:مرد...بیچاره...می خواست وسط اتوبان یکدفعه نپره.
قلبش میزد.ناخوداگاه لبخندی زد.
سر بلند کرد و با فریاد گفت:امبولانس نیومد؟

***********
به سرعت پیاده شد و به دنبال پرستاران که تخت چرخ دار را حرکت میدادند دوید.وارد بیمارستان شدند. از جلوی پذیرش گذشتند.پرستار ها و دکتر ها به انها نزدیک شدند. پرستاری به طرفش امد و گفت: با شما تصادف کرده؟
با عصبانیت نگاهش را به او دوخت و گفت:الان وقت این حرفا نیست.
خودش را به تخت رساند.پرستاری به او نزدیک شد و برگه هایی به طرفش گرفت و گفت: امضا کنین.
بی توجه خودکارش را در اورد و برگه ها را امضا کرد. انها را به دست پرستار داد و دوباره کنار تخت رفت.پیرمرد به هوش امده بود،زمزمه کرد:مواظب دخترم باش.مواظبش باش.
این مرد از او چه می خواست.مثل همیشه برای ارامش روحی بیمار گفت: چشم پدرجان. چشم.


وباره به ساعت نگاه کرد یک شب بود...طاقتش طاق شد...پدرش هیچوقت اینقد دیر به خانه باز نگشته بود...سعی میکرد به افکار مزاحمی که از ذهنش عبور میکرد توجه نکند اما مگر میشد؟ به عکس خودش و پدرش خیره شد ...چقدر اورا دوست داشت او عاشق پدرش بود...مردی خونسرد و مهربان که از هیچ چیزی برای دخترش دریغ نمیکرد ....اشک در چشمانش جمع شد بغضش را فرو داد در همین حین گوشی اش زنگ خورد ...با سرعتی باور نکردنی به سمت موبایلش رفت نفس عمیقی کشید و گوشی را با صدایی که از هیجان میلرزید جواب داد..
-بله؟
-بله سلام خانوم پاک نژاد؟
سرش گیج رفت به خود تلقین کرد چیزی نیست با صدای بغض داری جواب داد
-بله خودم هستم
-خواهش میکنم نگران نباشید ولی شما باید هرچه زودتر خودتونو به بیمارستان ... برسونید
کلمه بیمارستان صد بار در ذهنش انعکاس پیدا کرد با صدای خفه ای گفت
-بیمارستان؟؟ آخه ...آخه چرا؟؟
-متاسفانه پدرتون تصادف کردن....
بدون خداحافظی گوشی اش را گوشه ای پرت کرد و با عجله شالش را گرفت و به سمت در خروجی رفت
*********************************
ببخشید خانوم من پاک نژاد هستم ...با بغض ادامه داد ...بابام تصادف کردن میخوام ببینمش
زن نگاهی به شماره های اتاق انداخت و گفت :-پدر شما طبقه دوم تو اتاق هفتاد هستند ..
با عجله به سمت اتاق رفت هرچقدر به اتاق هفتاد نزدیک تر میشد پاهایش کمتر او را یاری میکردند...انگار وزنه هایی هزار کیلویی به پاهایش وصل باشد نای راه رفتن نداشت قدم آخر را گذاشت و دست لرزانش را روی دستگیره ی در گذاشت صدای خفه ی پدرش سکوت را شکست انگار داشت با کسی حرف میزد
-مواظب دخترم باش ...مواظبش باش...
بعد صدای مردانه ای گفت :چشم پدرجان چشم
اشکش بی محابا میریختند دیگر صبر کردن جایز نبود ...در را باز کرد و با قدم هایی لرزان به سمت پدرش رفت...چشم های پدرش بسته بودند انگار به خوابی عمیق فرو رفته است..اشک هایش بیشتر ریختند باورش نمیشد پدرش اینگونه او را تنها گذاشته است ..خاطراتش جلوی چشمانش رژه رفتند با پدرش بستنی میخورد که ناگهان بستنی از دستش افتاد ..پدرش لبخندی مهربانانه زد و گفت :-اشکال نداره یکی بهترشو برات میخرم...یا روزی حوصله حمام کردن نداشت و پدرش گفت :اگه حموم نری لولوخرخر ِ میخوردت....دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیر خودش را روی پیکر بی جان پدرش انداخت و بغضش شکست داد بیجانی زد و گفت:-باباجوون خواهش میکنم ...من..من بدون شما..گریه امانش را برید و به هق هق تبدیل شد ...پدرش تکان بی جانی خورد و به سختی چشمانش را باز کرد ...با صدای بی حالی گفت:-نی..کا...نیکا دخ..ت..رم با..دکتر..ب..رو وصی..تم..اینه مواظب..خود.ت باش...وبدون حرف دیگه ای رفت...نیکا دست پدرش را بوسید و و گریه اش شدت گرفت....دیگر از دار دنیا کسی را نداشت..تنها بود...تنهای تنها...
با خستگی خود را روی صندلی انداخت.دکتر از اتاق خارج شد.به سرعت بلند شد.دکتر دست روی شانه اش گذاشت و گفت: متاسفم معین رفتنیه.
با ناراحتی سرش را پایین انداخت.
-:به خانوادش خبر دادین؟
-:اره به شماره ی روی گوشیش زنگ زدم.
-:خوبه.من باید برم.تو هم بهتره بری استراحت کنی.خسته شدی.
-:داشتم میرفتم خونه.
-:بیمارستان بودی؟
-:اره.عمل داشتم.
-:پس برو معلومه خسته ای.
-:باشه.ممنون.
-:خواهش می کنم.بعد می بینمت.
دکتر از او دور شد.وارد اتاق شد.بالای سر مرد ایستاد
مرد چشمانش را گشود و به سختی نفس کشید.در نگاهش چیزی بود که درک نمی کرد. مرد باز هم گفت:مواظب دخترم باش ...مواظبش باش...
در نگاهش التماس موج میزد.حال معنی نگاهش را درک می کرد. ناخود اگاه گفت: چشم پدر جان.چشم.
ناگهان در باز شد.دختر جوانی با اوضاع اشفته وارد اتاق شد.نگاهش فقط بر روی مرد بود. به سختی قدم بر می داشت.چند قدمی مانده به تخت ایستاد و به مرد خیره شد.اشکهایش پی در پی روی صورتش روان بود.
ناگهان خود را روی پیکر بی جان مرد انداخت.با صدای بلند گریه می کرد.فریاد زد:
باباجوون خواهش میکنم ...من..من بدون شما..گریه امانش را برید و به هق هق تبدیل شد.
مرد تکانی خورد و چشمانش باز شد:
نی..کا...نیکا دخ..ت..رم با..دکتر..ب..رو وصی..تم..اینه مواظب..خود.ت باش. چشمانش بسته شد.سرش به راست خم شد.صدای بوق دستگاه ها اتاق را در بر گرفت.دختر دست پدرش را می بوسید و به شدت گریه می کرد.
پرستارها وارد شدند. چند قدمی نزدیک تر رفت.ملافه را بلند کرد تا روی مرد بکشد اما دختر همچنان روی مرد افتاده بود.یکی از پرستارها به طرف دختر رفت.سعی کرد او را بلند کند.اما دختر به سختی به مرد چسبیده بود.
زیر لب چیزی زمزمه کرد.اما کسی جز معین متوجه نشد.پرستار به سختی بلندش کرد.ملافه را روی سر مرد کشید.دختر بی حال از اغوش پرستار زمین افتاد.پرستار سعی کرد بلندش کند.
نگاهش به دختر افتاد. به طرفش رفت.کنارش زانو زد.دختر بی حال به نقطه ای خیره شده بود.اشک از چشمانش روان بود. گفت:متاسفم.
دختر همچنان به ان نقطه خیره شده بود. دستش را پیش برد و بازوی دختر را نوازش کرد. دختر کم کم به پایین میرفت. بازویش را محکم گرفت و او را به طرف خود کشید.دختر بی حال در اغوشش افتاد و از هوش رفت. به طرف پرستار برگشت:از هوش رفت.
-:بلندش کنین.ببریم تو اتاق دیگه.
دست راستش را که زیر سر دختر بود محکم تر کرد و دست دیگرش را زیر زانوانش انداخت و او را بلند کرد.با راهنمایی پرستار از اتاق بیرون رفت. طول راه رو را پیمودند.پرستار در اتاقی را باز کرد. وارد اتاق شد.دختر را روی تخت گذاشت. نبضش را گرفت. پرستار گفت: الان دکتر و خبر می کنم.
-:باشه.
نگاهش به صورت دختر افتاد.صورت سفیدش در میان شال سفید و نور چراغ سفید تر به نظر می رسید. دکتر وارد اتاق شد.سلام کرد. دکتر پاسخ گفت و مشغول معاینه شد. با خستگی روی صندلی نشست و پرستار به سوالات دکتر پاسخ گفت.دکتر سرمی تجویز کرد و از اتاق بیرون رفت.
پرستار بعد از وصل سرم گفت: پدرش و به سردخونه انتقال دادن.
سری تکان داد و زیر لب تشکر کرد.پرستار از اتاق بیرون رفت.چشمانش را بست و به خواب عمیقی فرو رفت.

سرش به شدت درد میکرد...هیچی یادش نمی آمد...آهسته چشمانش را باز کرد و با تعجب به سرمی که در دستش وصل بود نگریست...فکر کرد اینجا چکار میکند اما...لحظه ای بعد یادش آمد....
-خدای من باباااااام
معین از فریاد او از خواب بیدار شد...گیج و منگ به دخترک نگاه کرد...آهی کشید و به او خیره شد...دخترک در یک چشم به هم زدن سرم را از دستش کشید و به سمت اتاق پدرش رفت..معین با عجله به سمتش رفت و دنبالش کرد دید دخترک وارد اتاق شد و صدایی نیامد...با بی حوصلگی دنبالش رفت...در را باز کرد و دختر را دید که روی زمین نشسته و زانو هایش را در بغل گرفته است...آهسته به سمتش رفت اما ناگهان دخترک فریاد زد-قاتل کشتیش؟؟ خوب شد؟؟ حالا چیکار کنم؟؟ با کی برم؟ من....بغض راه گلویش را بست....قاتل پدرش روبه رویش ایستاده ولی او نمیتوانست کاری کند....از ضعفی که داشت متنفر بود ...گریه اش را آزاد کرد و راحت و بدون خجالت زار میزد...معین نمیدانست چیکار کند...ایا باید تنهایش میگذاشت؟ نه او هرگز چنین کاری نمیکرد به سمتش رفت و یک قدم مانده بود تا به او برسد که دخترک باز هم جیغ زد:-د لعنتی دیگه چیکار داری؟؟ نکنه میخوای منو هم بکشی؟؟ بابام بس نبود؟؟ معین با آرامش گفت:-ببین من باباتو نکشتم...
-اره تو نکشتی همه قاتل ها اولش اینو میگن ولی بعدش معلوم میشه کی قاتله...
-ببین حد خودتو رعایت کن نزار..
-نزار چی؟؟تو روهم بکشم؟
معین کلافه با پایش روی زمین ضربه میزد...پس او فکر میکرد او قاتل پدرش هست...نگاه خیره آن مرد را حس کرد...با نفرت داد زد:-چیه؟؟؟
معین با پوزخند جواب داد
-هیچی خوشکل ندیدم...
دخترک از شدت عصبانیت در حال لرزیدن بود...ناگهان از جایش بلند شد و دستش را بالا برد و خواست که سیلی محکمی به صورتش بزند که معین با یک حرکت مچ دستش را گرفت...فاصله شان آنقد کم بود که نفس های یکدیگر را حس میکردند قلب نیکا از شدت عصبانیت و هیجان تند تند میتپید...معین نمیدانست چکار کند .....پس دستش را پس زد و گفت:-تو چی فکر کردی؟؟فکر کردی کی هستی؟؟ که....نیکا با عصبانیت وسط حرفش پرید و گفت:-ببین من هرکی باشم مثه تو قاتل نیستم میفهمی؟؟ معین پوزخندی زد و گفت:-میبینیم.....اشک های نیکا پی در پی میریخت...از اتاق بیرون آمد و به سمت پرستار رفت
-ببخشید خانوم
-بله
-جسد اقای پاک نژاد ..کجاست؟
-متاسفم ..ایشونو چند دقیقه پیش بردن سردخونه ی ...
با بغض سری تکان داد و به راه افتاد....حالا باید کجا میرفت؟سردخونه؟؟ پوزخندی زد و از بیمارستان بیرون آمد...باران شروع به باریدن کرد یاد آهنگ یاسر محمودی افتاد که میگفت:
ببار شاید که برگرده تو قلبی که پر از درده
ببین از وقتی اون رفته چقدر دستای من سرده
بزن بارووون بزن باروون
بزن بارووون بزن باروون

ببار شاید که برگرده تو قلبی که پر از درده
ببین او وقتی اون رفته چقدر دستای من سرده

اشک هایش بی محابا شروع به باریدن کرد ...ماشین ها بوق میزدند ولی بی توجه به اونا مسیرشو ادامه داد مسیری که پیمودنش براش سخت تر از هر چیزی بود مسیری که....
خانوم پاک نژاد..
به سمت ماشین برگشت به چشم های خاکستری او نگاه کرد...چی از جونش میخواست؟
-لطفا ببیاید تو ...داره بارون میاد...
پوزخندی زد وگفت:-من رضایت نمیدم باید بری زندون ...
معین کلافه داد زد
-ببین یا همین الان میای یا خودم میام بزور ...
نیکا آهی کشید و مانند بره ای مطیع در ماشین نشست ...دیگه هیچی براش مهم نبود...هیچی....
معین با آرامشی خاص رانندگی میکرد و این بیش از هرچیزی نیکا را عصبانی کرد...نیکا با پایش ضربه هایی آرام و یکنواخت بر کف ماشین میزد و به مردم نگاه میکرد...
-ببین خانوم پاک نژاد ...من واقعا متاسفم اما ..
-خواهش میکنم حرف نزن و منو ببر ...با بغض ادامه داد ..ببر سردخونه...
معین به ماشین روبه رو خیره شد ...
-خب زنگ بزدین فامیلاتون بیان...دست تنها نمیتونی از پسش بربیای
نیکا با پوزخندی جواب داد:-فامیل؟؟ تو فکر کردی اگه من فامیلی داشتم الان وضعم این بود؟؟ فکر کردی اون قد احمق بودم با داشتن فامیل تنهایی برم بابامو خاک کنم؟؟
معین به شدت متاثر شد او میدانست این دختر وضع روحی روانی ِ مناسبی ندارد اما وقتی نیکا فکر میکرد او قاتل است چکار میتوانست بکند؟؟ درضمن هنوز که قاتل اصلی پیدا نشده بود. در همین افکار به سر میبرد که با صدای گوشی نیکا به خود آمد...نیکا با عجله گوشی اش را گرفت و با بغض گفت::
-الو...سلام...نه...میخوام تنها باشم...چرا؟ باشه....نه...معین با کنجکاوی به حرف هایش گوش میداد یعنی چه کسی میتواند باشد؟؟ او که گفت فامیلی ندارد سری تکان داد و به خود گفت -به من چه هرکی باشه به من ربطی نداره....حدود ده دقیقه بعد رسیدند....نیکا بدون هیچ حرفی از ماشین پیاده شد و به سمت سردخانه رفت...
******
مراسم خاک سپاری هم تمام شد و در این مدت معین مجبور شد از دور نظاره گر همه چیز باشد تا مشکلی برای نیکا پیش نیاید ... مخصوصا از وقتی فهمیده بود نیکا هیچ کسی رُ نداره وجدانش اجازه نداد اورا تنها بگذارد...نیکا به از بهشت زهرا بیرون آمد و به سمت خیابان اصلی رفت تا تاکسی بگیرد دستش را بالا برد و گفت تاکسی...در همین حین باز هم ماشین معین را دید...حس بدی پیدا کرد...این مرد قاتل پدرش بود اما...یاد حرف های عسل افتاد که میگفت:-ببین شاید راست گفته...هنوز که معلوم نیست اون قاتِله یا نه...فکر میکنی از اون قاتل بود تو این مدت این همه بهت کمک میکرد؟؟؟تازه با اون همه پولی که داره به دادگاه رشوه میداد تا پی گیر این موضوع نشن..با صدای معین به خودش آمد :-نمیخواین سوار شین؟؟
نیکا به اطراف نگاه کرد تعداد ماشین هایی که به سمت مسیر او میرفتند کم بود..او اصلا حوصله تاکسی گرفتن را هم نداشت..پس بعد از مکثی کوتاه بدون هیچ حرفی در پشتی را باز کرد و به نرمی نشست...معین اخم کرد...این دختر چرا اینگونه با او رفتار میکرد ..مگه معین راننده شخصی اش بود؟؟سری تکان داد و با صدای رسایی گفت:-خب آدرس منزلتون؟؟ نیکا با نارضایتی کامل گفت :خیابان.... معین نمیدانست بحث را چگونه پیش بکشد ...میدانست واکنش این دختر جوان در مقابل حرفی که خواهد زد چگونه است...در ذهنش کمی مقدمه چینی کرد دهان باز کرد و گفت :- خانوم پاک نژاد ...راستش اون روز که اومدین بیمارستان....فکر کنم ...نفسش را بیرون داد و گفت:-فکر کنم خودتون هم ...حرف های پدرتون رو شنیدی....نیکا بیخیال به آرامی جواب داد
-آره خب که چی؟
معین به سختی گفت:-خب شما مجبوری از این به بعد با من زندگی کنی...
نیکا از حرفش چنان شکه شد که لحظه فکر کرد این مرد دیوانه است...پس با پوزخند جواب داد
:-اوه بله امر دیگه ای؟
-الان میری وسایلاتو جمع میکنی و با من میای...تو این جماعت پر از گرگ تو نمیتونی دوام بیاری ..متوجه حرفم که میشی؟
نیکا با حرص جواب داد
-خب؟؟ دیگه چی؟؟
معین با آرامش جواب داد :-ببین به خشکی شانس من بابات آخرین نفر منو دید واسه همین تو رو سپرده دست من ..اگه اینطور نبود مطمئن باش همون موقع که به رحمت خدا رفت میرفتم و پشت سرمو نگاه نمیکردم...حالا که هردو مجبوریم همو تحمل کنیم لطفا دست از لجبازی بردار...
دست های نیکا شروع به لرزیدن کرد...نمیدانست چه بگوید...پس با صدای بلندی جواب داد
-فکر کردی خر گیر آوردی ؟؟ فکر کردی که حالا که فک و فامیل ندارم میتونی ...میتونی ازم ...از ادامه دادن حرفش خجالت کشید...واقعا نمیدانست چه بگوید ...این مرد با وقاحت تمام از او میخواست در خانه اش زندگی کند...معین کلافه به دست راست پیچید و تازه متوجه اطرافش شد ...باورش نمیشد که این دختر تا این حد فقیر باشد...با این حساب او مجبور بود نیکا را با خود ببرد...
نیکا به ارامی گفت:-همین جا نگه دار
معین در حالی که ماشین را نگه میداشت با صدایی که از آن تحکم میبارید گفت:-وسایلاتو جمع کن منتظرم....نیکا با عصبانیت در را باز کرد و بدون خداحافظی آن را محکم بست با خود فکر کرد حتما فکر کرده من ازش میترسم ایشش زهی خیال باطل..دست در جیبش فرو برد و کلید را گرفت..در حالی که سعی در باز کردن در با کلید داشت صدایی شنید
-بـــــــــــــــه نیککککککا خانوووم حال شما؟؟ به سمت صدا برگشت از دیدن خسرو چهار ستون بدنش لرزید....خسرو پسر همسایه شان بود...نیکا از او متنفر یود چون همیشه به نیکا گیر میداد او دنبال آدم بی سروپایی مثل خودش بود...با صدای خسرو به خودش آمد
-خب خب خب...خانوم کوچولو دیگه کسی رو نداره ازش مراقبت کنه هان؟؟؟
معین از داخل ماشین نظاره گر آن دونفر بود..با خود فکر کرد شاید دوست نیکا باشد ...نیکا سرعتش را برای باز کردن در بیشتر کرد ..دست هایش میلرزید...خسرو دو قدم جلو تر آمد ...فاصله شان خیلی کم بود...خسرو بوی عرق و شراب میداد..نیکا با ترس یک قدم به عقب رفت ناگهان خسرو بازویش را چسبید و او را به سمت خود کشید...سرش را جلو آورد و به چشم های پر از ترس نیکا خیره شد ...نیکا آنقدر ترسیده بود که حتی قدرت تکلمش را هم از دست داده بود...حتی نمیتوانست دداد بزدند کمک...معین از این حرکت آن پسر بدش آمد...با خود فکر کرد نکند ..نکند مزاحم است؟؟ بدون فکر سریع از ماشین پیاده شد و به سمت آن دو نفر رفت..خسرو دستش را روی کمر نیکا گذاشته بود و سعی داشت...معین با عجله به سمتش رفت و با یک حرکت یقه خسرو را گرفت و او را به دیوار کوفت...خسرو هم نامردی نکرد و با لگد به پای معین زد...معین مشتی حواله ی صورتش کرد و پس از آن با لگد به شکمش زد ...خسرو با عجله پا شد و با گفتن:کثافت مشتی به صورت معین زد ...نیکا چشم هایش را بسته بود نمیدانست چکار کند..بدنش میلرزید...در همین حین صدای معین را شنید که داد زد:-زود باش برو وسایلاتو جمع کن ....نیکا در این وضعیت نمیدانست چکار کند پس به سختی در را باز کرد و وارد خانه شد.....معین آخرین مشت را زد و گفت:-زودباش برو گورتو گم کن ....
خسرو دیگر توانایی دعوا را نداشت پس با دادن چند فحش رکیک از آآنجا دور شد...معین به سمت ماشینش رفت و در آن نشست ...دستمالی گرفت و خون گوشه ی لبش را پاک کرد خودش هم نمیدانست چرا از نیکا دفاع کرده است شاید بخاطر اینکه پدرش اورا به او سپرده بود...آره قطعا بخاطر همینه...

کلید را در قفل چرخاند و در باز شد.عقب کشید و رو به نیکا گفت:برو تو.
نیکا بی توجه وارد شد.به دبالش وارد شد و در را بست.چراغها را روشن کرد.به طرف پله ها رفت. قدم های او را به دنبال خود احساس می کرد. به طرف اتاق رو به روی اتاقش رفت و در را باز کرد به طرفش برگشت و گفت: اینجا اتاقته.اگه چیزی کم داشتی بهم بگو.
نیکا وارد شد و نگاهی به اطراف انداخت.زیر لب گفت: مثل اینکه عسل راست می گفت.
دستی میان موهایش کشید و پوزخندی روی لب اورد.این دختر با راجب چی فکر می کرد؟
از اتاق خارج شد.قبل از بستن در گفت:بیا پایین باید حرف بزنیم.
در را بست و به طرف اتاقش رفت.لباسهایش را عوض کرد و ابی به دست و صورتش زد و از اتاق بیرون رفت.به طرف اشپزخانه رفت.کتری را روی گاز گذاشت. به طرف تلفن رفت.بعد از شنیدن بوق صدای مهرداد در خانه پخش شد:سلام پسر،کجایی تو؟امروز اومدم مطب نبودی.منشیت گفت نمیای.گوشیت چراا خاموشه.بهم زنگ بزن.فعلا.
دکمه تلفن را فشرد.نیکا رو به رویش قرار گرفت. به طرف سرویس مبل گوشه سالن رفت و به نیکا هم اشره کرد بنشیند.بی سیم را در دست جا به جا کرد و پرسید:چی می خوری؟
-:چیزی نمی خورم.
-:ببین من اینجا بچه بازی نمی کنم.امروز چیزی نخوردی.در ضمن من پدرت نیستم نازت و بکشم. حال و حوصله دردسرم ندارم.حالا چی میخوری؟
با حرص نفسش را بیرون داد و گفت: فرقی نمی کنه.
گوشی را در دست جا به جا کرد و شماره رستوران را گرفت و سفارش پیتزا داد. بعد از قطع تلفن نگاهش را به صورت نیکا دوخت. چشمان ابی اش در زیر نور چراغ به سبز می زد.ابروهای کمانی و لب های غنچه ای.ساده اما در عین حال زیبا.نه زیبایی خاص.به اندازه یه دختر زیبا بود همین. موهای خرمایی اش از زیر شال سیاهش بیرون زده بود.
نیکا نگاهش را به طرف او برگرداند.به سرعت نگاهش را دزدید و با تک سرفه ای گفت:چند سالته؟
-:اهمیت داره؟
-:اره
-:19
معین سرش را به علامت فهمیدن تکان داد و پرسید: درس می خونی؟
-:کنکور دادم.منتظر جوابم.
-:خوبه.پس الان بیکاری؟
-:نه.
معین با تعجب ابروهایش را بالا کشید و گفت:پس چی؟
-:کار می کنم.
-:چه کاری؟
-:به شما مربوط نیست.
-:بهت نمیاد اینطور بی ادب باشی.
نیکا نگاه پر از خشمش را به او دوخت.
شانه هایش را بالا انداخت و گفت: تو دست من امانتی پس باید بدونم چیکار می کنی.
-:می تونید این امانت و قبول نکنین.
-:اگه می تونستم قبول نمی کردم.
-:إ؟چه جالب چرا قبول کردین؟
-:اینم به شما مربوط نیست.حالا بگو کارت چیه؟
نیکا در حالی که لبش را به دندان گرفته بود گفت: منشی
-:کجا؟
-:شرکتتت.
-:اون و که فهمیدم.شرکت چی؟اسمش چیه؟
-:شرکت مهندسی.اطلس
-:خوبه.ادرسش و بنویس بزار روی اپن.شماره تلفنم یادت نره.
نیکا سکوت کرد.
معین ادامه داد:ساعت کاریت؟
-:تمام هفته بجز جمعه ها.
-:صبحها؟
-:نخیر.از صبح تا بعد از ظهر.
-:باشه.ساعت چند؟
-:8صبح تا 5عصر
معین بعد از سکوت چند دقیقه ای گفت: از تنها بودن تو خونه که نمی ترسی؟
نیکا با اضطراب سر بلند کرد و به او خیره شد:تنهایی؟
-:من شبا شیفتم.می رم بیمارستان.نمی ترسی که خونه تنها باشی؟
نیکا نگاه پر از ترسش را به او دوخت.
معین معنی نگاهش را درک کرد و گفت: سعی می کنم برنامه شبا رو حذف کنم تنها نمیونی.
در همین زمان زنگ در به صدا در اومد.معین به طرف اف اف رفت.
ماشین را در پارکینگ گذاشت و به طرف ساختمان رفت.تمام دیروز در بیمارستان بود. چشمهایش از خواب به روی هم می افتادند.دستش را روی دستگیره گذاشت و چرخاند اما در باز نشد. با خود فکر کرد: چرا در قفله؟
به یاد اورد دیشب به خانه نیامده. فراموش کرده بود به نیکا خبر دهد. چنر ضربه به در زد. صدای ارامی از داخل به گوش رسید.باز هم چند ضربه به در زد و گفت:باز کن نیکا منم.
دقایقی بعد در باز شد و صورت وحشت زده نیکا رو به رویش قرار گرفت. وارد شد.نیکا پشت سرش امد.گفت:متاسفم فراموش کردم دیشب زنگ بزنم.
انگار نیکا منتظر این تلنگر بود چون مانند اتشفشان فوران کرد و با فریاد گفت: فراموش کردی؟ یا اصلا یادت نبود من تو خونتم؟ می دونی تمام دیشب چی کشیدم؟ از ترس مردم و زنده شدم! من که روز اول گفتم می ترسم.چرا این طوری می کنی؟ مگه به زور اومدم تو خونت؟ خودت اوردیم! امروز از ترس از خونه هم بیرون نرفتم.هر بار یه صدایی شنیدم از جا پریدم.
اینبار اشک هایش روان شد.معلوم بود خیلی ترسیده.در تمام این یک هفته به خوبی فهمیده بود چقدر از تنهایی می ترسد. در موردش تحقیق کرده بود. جز پدرش کسی را نداشت. اما تقصیر نیکا هم بود در این یک هفته بجز شام از اتاقش بیرون نمی امد.گاهی فراموش می کرد دیگر در خانه تنها نیست. کیفش را روی مبل انداخت و به طرف نیکا که روی پله ی پذیرایی ایستاده بود رفت رو به رویش ایستاد و نگاهش را به چشمان ابی دوخت و گفت: متاسفم.دیشب تو اتاق عمل بودم یه مریض فوری داشتم.فراموش کردم زنگ بزنم. سرم خیلی شلوغ بود.اشکهای نیکا همچنان صورتش را خیس می کردند. دستش را به طرف صورت نیکا برد و به ارامی اشکهایش را پا کرد و گفت: قول میدم تکرار نشه.
هق هق نیکا سکوت میانشان را می شکست. دستش را دور شانه هایش انداخت و او را به طرف خود کشید.سرش را روی سینه گذاشت و گفت: گریه نکن.خواهش می کنم.
چند لحظه بیشتر نگذشته بود که نیکا ازش فاصله گرفت و گفت: به چه حقی به من دست می زنی؟
و به سرعت از پله ها بالا رفت.
دستی میان موهایش کشید و سلانه سلانه به طرف اتاقش رفت. خود را روی تخت رها کرد و به دقیقه نرسیده در خواب عمیقی فرو رفت.

******
نگاهش را از صفحه تلویزیون گرفت و به طرف اف اف رفت. صدای پیک در گوشی پیچید: اقا سفارشاتون.
-:الان میام.
از ساختمان خارج شد.به ارامی فاصله میان ساختمان تا درب خروجی را پیمود و در را باز کرد. پیک سفارشات را به طرفش گرفت. بسته را گرفت و بعد از پرداخت هزینه به ساختمان برگشت.
غذاها را روی میز اشپزخانه گذاشت. بوی پیتزا تمام خانه را پر کرد.از پله ها بالا رفت و چند ضربه به در اتاق نیکا زد. صدایی به گوش نمی رسید.باز هم چند ضربه به در زد. باز هم صدایی به گوش نمی رسید.در را باز کرد و وارد اتاق شد.نیکا روی تخت افتاده بود.به طرفش رفت رنگ پریده به نظر می امد.دستش را به طرف او برد.بدنش لرز داشت.به سرعت بلندش کرد.نیکا به سختی روی تخت نشست ضعف داشت. نبضش را گرفت.کند بود.
-:نیکا امروز چی خوردی؟
به سختی پاسخ داد:هیچی.
با چشمان گرد شده گفت: می خوای خود کشی کنی؟هیچی نخوردی؟ ضعف کردی.
دوباره او را روی تخت خواباند. به طرف اشپزخانه رفت و دقایقی بعد به همراه یک سینی به اتاق نیکا رفت.سینی را روی میز کنار تخت گذاشت.کنارش نشست و او را بلند کرد.موهای بلندش روی صورتش پخش شده بود.اولین بار بود او را بدون شال یا روسری می دید. موهای خرمایی اش را از صورتش کنار زد. لیوان اب پرتقال را برداشت و به دهان نیکا نزدیک کرد.نیکا به سختی می خورد.خرمایی هم برداشت و در دهان او گذاشت.کم کم نیکا نیروی خود را به دست اورد. بلند شد و گفت: یکم استراحت کن. اینا رو بزارم پایین بر می گردم.
نیکا روی تخت دراز کشید. سینی را برداشت و از اتاق بیرون امد. باید به نیکا می گفت: مرگ پدرش تقصیر او نبوده.در این مدت هر وقت خواسته حرفی بزند نیکا از شنیدن سر باز زده بود. به طبقه پایین رفت.
یک ساعت بعد به همراه پیتزا به اتاق نیکا رفت او را بیدار کرد.نیکا به ارامی چشمانش را باز کرد. پیتزا را روی میز گذاشت و گفت:پاشو شام بخور.
نیکا بدون حرفی بلند شد. روی صندلی با فاصله تر از او نشست. نیکا مشغول خوردن بود. پرسید: دیروز شام نخوردی؟
نیکا خیلی کوتاه جواب داد:نه.
-:از این به بعد هر اتفاقی افتاد از خوردن سر باز نزن.
-:امر دیگه؟
معین با حرص گفت: به من ربطی نداره خودت مریض میشی.
نیکا سکوت کرد.گفت:امروز شرکت نرفتی مشکلی برات پیش نیاد!
-:نه.
-:خوبه.وقتی خونه نمیام اگه ترسیدی بهم زنگ بزن.
نیکا پوزخندی زد و گفت:زنگ بزنم بگم اقای شریف من می ترسم؟
دندانهایش را روی هم فشرد.چرا او را به اسم فامیل می خواند.از این کار متنفر بود. بلند شد و در حالی که از اتاق بیرون می رفت گفت: پس هر بلایی سرت بیاد تقصیر خودته.

سایر قسمت ها


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   

رمان پرتگاه عشق

فصل دوم

EXrozblog.comEX
فکارش آزارش میداد...از پله ها پایین رفت و به سمت آشپزخانه رفت ...لیوان آبی را در دست گرفت با سختی از لرزیدن دست هایش جلو گیری کرد...باز هم همان احساس..انگار کسی دنبالش هست...انگار کسی همین لحظه به او نگاه میکند انگار میخواهد او را بکشد...آب دهنش را قورت داد ..لیوان را به آرامی به لبش نزدیک کرد و در همین حین صدایی آسانسور را شنید...با عجله لیوان را روی میز گذاشت و بسمت در رفت..بدون اینکه بپرسد چه کسی پشت در است در را باز کرد...با دیدن عسل نفسش را فوت داد و با خوشحالی سری تکان داد و او را به داخل دعوت کرد....عسل با تعجب و صدایی نسبتا بلند گفت:-هووووو سلاااام کجایی طفل دیوانه ی من؟؟ میدونی چند وقته دنبالت میگردم؟؟
نیکا با لبخندی گشاد گفت:-اُ به من نگو طفل!!
عسل به چشم های آبی دوستش خیره شد..چقدر دلش برای او تنگ شده بود.. نگاهش را از چشم های او برداشت و به اطراف نگاه کرد با لحنی مرموز گفت:-خب خب خب...میبینم پسر شاه رو تور کردی!! آورین آورین...یکم از این هنرات به ما هم یاد بده!!
نیکا آهی کشید و به سمت آشپزخانه رفت در حالی که لیوان برمیداشت گفت:-مادر دیوانه ی من تو که از هیچی خبر نداری...عسل در هال در حالی که مانتو اش را در میاورد بلند گفت:-خبببب کلک چه خبری هست که من نمیدونم؟؟
نیکا با بی حالی سینی را در دستش گرفت و به سمت حال رفت
-هیچی..میدونی که بعد اینکه بابام ...فوت کرد...تنها موندم...واسه همین شریف ..مجبورم کرد...باهاش بیام آخه ..بابا منو به شریف سپرد..
عسل بی توجه به حرف هایش گفت:-شریفففففففففففف؟؟ آخه اینم شد اسم؟؟
نیکا خنده ای بی جان کرد و گفت:-آره بابا خودمم تو کف همین موندم...
-ببینم کلک اتاق خوابتون کجاست؟
نیکا با عصبانیت یک از کوسن ها را برداشت و به سمتش پرت کرد
-برو بابااااااااا منحرف!
-ا؟؟ لابد تو که منحرفی نیستی جلوش چادر چاقچور میپوشی ها؟؟ برو برو خودتو سیاه کن...من دست صد تا مثه تورو از پشت بستم...
نیکا واقعا نمیداست چه بگوید..وقتی آن ها محرم نیستند واقعا چرا اینقدر راحت بود؟؟ مثلا آن روز که شریف وارد اتاقش شد خودش هم نمیداند چرا به خود زحمت این را نداد که شال سرش کند....با اینکه از آن به بعد هم شال سرش کرد اما...
عسل دستش را جلوی صورت نیکا تکان داد و گفت:هی خوابت برد؟؟ جوابمو بده میپوشی یا نه؟
-دیووونه چادر که نه شال میندازم سرم ...
-اااا خوبه خوبه...امروز چادر نپوش بگو شال میپوشم...فردا شال نپوش بگو روسری میپوشم ..پس فردا هم روسری نپوش بگو شوهرمه!!
نیکا لحظه ای خودش و شریف را کنار هم تصور کرد و خنده اش گرفت...روبه عسل کرد و گفت:
-اه اینقد فک نزن سرم رفت...چاییتو بخور سرد میشه..
عسل لحظاتی را حرف نزد و به فکر فرو رفت...نیکا قبلا گفته بود این مرد قاتل پدرش است ولی چیز بیشتری نگفته بود...نگاهش را به نیکا دوخت و گفت:-ببینم بالاخره قاتل کی شد؟؟
-هفته بعد دادگاهه....
-باشه خوبه....حالا فعلا چیکار میکنی؟؟ بیکاری؟؟
-نه بابا منشی کار میکنم....میخوام تا جایی که میتونم از پول این مرتیکه استفاده نکنم
-بروبابااااااااااااا روانیییییی ... از من گفتنه که تا جایی که میتونی استفاده کن...آخه این به قول تو مرتیکه با این سرو وضعی که خونش داره فِک کنم هرچقد از پولش برداری یکم هم کم نشه!!
-دیووونه شدی؟؟ عمرا
عسل شانه بالا انداخت و چیزی نگفت.....
-راستی فردا میرم جواب رو میگیرم.. راستش خیلی استرس دارم ...اگه جواب مثبت باشه....میدونی نمیدونم کدومُ انتخاب کنم....
عسل با ناباوری به او خیره شد...پس از لحظه ای دو دستش را بر سرش کوفت وگفت:-خاکِ عالم بر سرم...اینقد زود؟؟ بابا میذاشتی چند ماهی بگذره وای خدا برات متاسفم...طفل دیوانه ی من چیکار کردی؟؟ اگه جواب مثبت باشه میدونی یعنی چی؟؟ میدونی هم اون شریف کثافت هم خودت بدبخت میشین؟؟ اون بیچاره چیکار کرده ؟؟ خدااااا حالا کی میاد واسه ما درس دین و مذهب میده...
نیکا گیج و مبهوت به او نگاه کرد از حرف های بی سر و تهش چیزی نفهمید..با تعجب پرسید
-:واا دانشگاه من چه ربطی به اون داره؟؟ تازه واسه چی بدبخت شیم؟؟ اصلا اینا چه ربطی به دین و مذهب داره؟؟
عسل لحظه ای چشم هایش را بست و باز کرد و با صدای بلند زد زیر خنده...

*************************************

با عجله روزنامه را باز کرد و دنبال اسمش گشت:
ن...ن..نی..نی..آهان ایناهاش نیکا..قلبش تندتند میتپید نفسش را فوت کرد و از دیدن نتیجه مبهوت ماند..
به سمت ماشین شریف رفت...و آهسته روی صندلی کنار راننده نشست ...نگاه منتظر شریف را روی خودش احساس کرد پس با صدایی نسبتا بلندی گفت :-قبول شدممممممممممممم....رشته حسابداری...به شریف نگاه کرد....شریف با لبخندی از سر بی تفاوتی گفت :آفرین ....شیرینی کو؟ نیکا عصبانی شد ...با خودش فکر کرد اگه آدم بود با توجه به وضع روحی روانی که موقع امتحانا داشت حد اقل کمی از او تعریف میکرد ....پس با لبخندی گفت :-شیرینی؟؟ ا راست میگی..لطفا برو رستوران .../شریف با پوزخند گفت:-ببینم پولشو داری؟؟ من که پول نمیدم....نیکا سعی داشت عصبانیتش را پنهان کند و گفت:-آره بابا...خودم میدم..میدونی که چند وقتی کار کردم....حدود بیست دقیقه بعد به رستوران رسیدند ...نیکا با لبخندی شیطنت بار به ساختمان شیک رستوران خیره شد...هردو با هم وارد رستوران شدند ...خدمتکار آن ها را بسمت یکی از میز ها راهنمایی کرد و گفت:-خانوم آقا چی سفارش میدین؟ نیکا با عجله منو را گرفت و چند تا از غذاهای گرا نقیمت را سفارش داد...شریف هم غذای نسبتا گرانی را سفارش داد و به اطراف نگاه کرد...نیکا با لبخندی یخ گفت:-نمیخوای دستاتو بشوری؟؟ ناسلامتی دکتر مملکتی! شریف ابروهایش را بالا داد وگفت:-چرا ..تو چی نمیخوای بشوری؟
-نه من شستم....دستام تمیزن...
-باشه پس من میرم زود میام
نیکا با لبخندی شیطنت آمیز گفت:-باشه برو
شریف پا شد و کمی جلو تر رفت و به سمتی پیچید ..نیکا وقتی مطمئن شد و به اندازه کافی دور شده است جایش را تغییر داد و روی صندلی او نشست و زیرکانه دستش را در جیب کت شریف فرو برد و کیف پولش را گرفت...به کیف پولش نگاهی انداخت مطمئن بود کلی پول در آن است...کیف پول را باز کرد و پول را در آورد و در جیبش گذاشت و کیف پول خالی را دوباره در جیب کت شریف جا داد...سر جایش برگشت و با لبخندی فاتح همه جا را از زیر نظر گذراند...مطمئن بود اگر نقشه اش عملی شود شریف کله اش را میکند...اما باز هم می ارزید اورا سرکار بگذارد ....
*****
غذا تقریبا تمام شده بود که گوشی نیکا زنگ خورد ...نیکا به گوشی اش نگاه کرد ساعت موبایلش را کوک کرده بود که زنگ بخورد ...نیکا ابروهایش را بالا انداخت و گفت:-اوه دوستم عسل زنگ زده...بزار ببینم چیکار داره...و بعد شروع کرد به الکی حرف زدن
-سلام عسل جان...چطوری؟ آره منم خوبم ..نه ...کجایی؟؟..گفتی کجا؟؟ا چه جالب آخه منم همونجاهام...ببین همونجا وایستا من الان میام دنبالت...باشه باشه...خداحافظ
با لبخندی شرارت آمیز روبه شریف کرد و گفت:-ببین عسل اونطرف خیابونه من میرم بیارمش اینجا بیاد شیرینی دانشگامو بخوره ...مشکلی که نیست؟
شریف متعجب نگاهش کرد و گفت
-نه اگه میخوای من میرم..
-نه نه ..اممم خودم میرم باشه؟؟ تو جایی نری ها!!
-باشه هستم...
نیکا با نگاهی فاتح نگاهش کرد و از رستوران خارج شد .....دستی تکان داد و گفت:-تاکسی تاکسی....
لیوان اب را روی میز گذاشت و نگاهی به ساعتش انداخت.یک ربعی از رفتن نیکا می گذشت دوباره شماره نیکا را گرفت.مثل دفعات قبل خاموش بود. نگران نگاهی به اطراف انداخت.اشاره ای به گارسون کرد و در خواست صورت حساب داد.بعد از چند لحظه گارسون صورت حساب را روی میز گذاشت.کاغذ را برداشت و نگاهی به ان انداخت.پوزخندی روی لبش نشست. شاید از پرداخت صورت حساب شانه خالی کرده بود و این طور نمی خواست کم بیاورد. دستش را به طرف جیب کتش برد و کیف پولش را بیرون کشید. چشمانش گرد شد.هیچ پولی در کیفش نبود. نگاهی به جیب های کتش انداخت.مطمئن بود دیشب حدود 200تومان در کیف گذاشته.
بلند شد و نگاهی هم به جیب های شلوارش انداخت.بعد از کلی گشتن متوجه گارسون شد در همین حال صدای نیکا در گوشش پیچید:نمی خوای دستات و بشوری؟
به احتمال زیاد کار خودش بوده. خجالت زده دست از گشتن برداشت. امیدوار بود به عابر بانکش رحم کرده باشد.با دیدن عابر کارتش ذوق زده ان را به طرف گارسون گرفت و گفت: از این کم کنین.
گارسون رمز را گرفت و از او دور شد.به سرعت کتش را به تن کرد و به طرف پیش خوان رفت بعد از گرفتن کارت از رستوران بیرون زد.نگران نیکا بود.شاید اتفاقی برایش افتاده باشد.
سوار ماشین شد و نگاهی هم به ماشین انداخت اینبار مطمئن بود کار نیکا بوده.ماشین را به حرکت در اورد و تمام عصبانیتش را روی پدال گاز خالی کرد.نزدیکی خانه قسمتی از عصبانیتش فروکش کرده بود.به دنبال راه حلی بود تا این کار نیکا را تلافی کند. به احتمال زیاد حواسش به کارت نبوده وگرنه تصمیم داشته بلایی سر او بیاورد. در همین حال صدای زنگ موبالش بلند شد. نگاهی به شماره انداخت و با ارامش دکمه پاسخ را فشرد: سلام مادر عزیزم.
-:سلام پسر بی معرفتم.
-:شرمنده می فرمایید
-:کجایی معین؟نمی گی یه سری به این پیر زن بزنم ببینم مرده هست یا زنده؟
-:خدا نکنه،دور از جون.انشاا...سایه اتون صد سال دیگه هم روی سر ما خواهد بود.
-:کفر میگی پسر؟من این همه عمر و می خوام چی کار؟ پاچه خواری هم نکن بخشش در کار نیست!
-:مامان!
-:مامان.مامان نکن.امشب برای شام منتظرتم.اون دختری هم که گفتی بیارش تا ببینم.
فکر شیطانی از ذهنش گذشت.گفت: این حا نیست مامان.با دوستش رفتن شمال
-:تو خجالت نمی کشی؟
-:چرا مامان؟
-:دختر و تک و تنها فرستادی شمال؟
-:مامان با دوستش رفته.
-:مگه تو دوستش و می شناسی؟
-:نه.
-:پس چی میگی؟مگه نگفتی این دختر دستت امانته؟
-:بله مامان.حق با شماست دیگه تکرار نمی شه.
-:افرین پسرم پس برای شام منتظرم.
-:چشم مامان.خداحافظ
-:مواظب باش خداحافظ.
گوشی را قطع کرد و از اولین بریدگی دور زد.

*********
اخرین قاشق را در دهان گذاشت و بعد از خوردن یک لیوان اب گفت: دستت درد نکنه مامان.
-:نوش جان پسرم.
از پشت میز بلند شد و به طرف کاناپه ی رو به روی تلویزیون رفت.روی ان نشست گوشی جدیدی که عصر قبل از امدن به همراه یک سیمکارت اعتباری گرفته بود از جیبش بیرون اورد و شماره خانه را گرفت.تلویزیون را بر روی شبکه ای فیلم وحشتناکی پخش می کرد تنظیم کرد و صدای ان را بالا برد.بعد از 5بوق صدای نیکا در گوشی پیچید
-:بله؟
معین سکوت کرده بود.
-:مرض داری زنگ میزنی؟
بازهم سکوت
-:اگه نمی خوای حرف بزنی مزاحم...
ناگهان صدای فریاد دخترک در فیلم در خانه پیچید.
صدای نفس نفس زدن نیکا به گوش می رسید. با لبخند گوشی را قطع کرد.
صدای مادرش بلند شد:معین صدای اون و کم کن.
-:باشه.
به پنج دقیقه نرسیده باز هم شماره خانه را گرفت.اینبار کسی گوشی را برنداشت.
بازهم شماره خانه را گرفت.و مثل دفعه قبل کسی پاسخگو نبود.
مهدیه کنارش نشست و گفت:شماره کی رو می گیری؟این همه زنگ میزنی؟
-:دنبال مهرداد می گردم.جواب نمیده.
-:یه روز باهم برای شام یا ناهار بیاین خیلی وقته ندیدمش.
-:مامان!من پسرتم یا مهرداد؟
-:حسودی نکن بچه.
نیشخندی زد بلند شد و به طرف اتاقش رفت و گفت:من یکم می خوابم.
-:صبح کی بیدارت کنم؟
-:شب نمی مونم.یک ساعتی هستم بعد میرم.
-:چرا خونه که تنهایی
-:مادر من مگه قبل از این تنها نبودم؟
-:باشه برو
هنوز وارد اتاق نشده.مهدیه گفت: میگم معین نیکا مطمئنی کسی رو نداره؟
-:بله.در موردش تحقیق کردم.
-:باید ببینمش.
-:می خواین بیارمش اینجا با شما زندگی کنه؟
مهدیه لبخندش را فرو خورد و گفت:نه.من که زیاد خونه نیستم.میرم شیراز پیش خواهرت.کجا می خواد بمونه.تازه با من پیرزن حوصلش سر میره.
با خود فکر کرد:اگه بیاریش اینجا که من این یه ذره امیدی که برای زن گرفتن توو پیدا کردم از دست میدم.مطمئنم اون دختر چشم ابی تو رو از پا در میاره.از همون روزی که معین در مورد نیکا گفته بود.به دیدن نیکا رفته بود و در مورد او تحقیق کرده بود.
معین روی تخت دراز کشید و در حالی که شماره کی گرفت گفت: فکر کردی با من حوصلش سر نمیره؟
بعد از مدت طولانی صدای نیکا به گوش رسید: بله؟
صدایش با ترس همراه بود.
در گوشی فوت کرد: نیکا با ترس گفت: خواهش می کنم اذیتم نکن.
در همین حین صدایی به گوش رسید و بعد هم صدای جیغ نیکا
روی تخت نیم خیز شد و گفت:نیکا؟
صدایی نیامد.
-:نیکا؟نیکا؟کجایی؟
صدایی نمی امد.
با سرعت نور بلند شد.لباسهایش را عوض کرد و از اتاق خارج شد. مهدیه در برابرش ظاهر شد و گفت: کجا؟
هراسان گفت:باید برم.
-:کجا می خوای بری؟مگه نگفتی 1ساعت دیگه؟
-:یه مورد اورژانسیه.باید برم.
قبل از اینکه مهدیه چیزی بگوید.خداحافظی گفت و از خونه بیرون زد.
کمتر از 20 دقیقه فاصله ی نیم ساعته را پیمود.با صدای وحشتناکی جلوی در ترمز کرد. وارد حیاط شد. جلوی اسانسور ایستاد و دکمه را فشرد.اسانسور با زمان کندی در طبقه اول متوقف شد.با عجله وارد شد و طبقه 3 را فشرد.
کلیدش را با دستهایی لرزان چرخاند و وارد خونه شد.خونه در سکوت فرو رفته بود.نگاهی به اشپزخانه انداخت. همه جا در سکوت فرو رفته بود.چند باری نیکا را صدا زد اما پاسخی نشنید از پله ها بالا رفت.نگاهی به اتاق نیکا انداخت.انجا هم سکوت بود.وارد اتاقش شد. صدای گریه به گوش می رسید.به طرف تختش رفت.نیکا پشت تخت گوشه ی اتاق نشسته بود. به طرفش رفت. کنارش نشست و در حالی که به ارامی موهایش را نوازش می کرد گفت: حالا دیگه از کیف من کش می ری؟
نیکا سر بلند کرد.لبخندی زد و گفت: مگه نمی خواستی تا الان ظرف بشورم؟
نیکا به سختی لبهای لرزانش را تکان داد.در اغوشش کشید و گفت: تقصیر خودت بود.
لحظه ای بعد به خود آمد...او در آغوش مرد غریبه اینگونه آرام میگرفت؟؟ انگار تازه چیزی یادش آمده باشد زودی شریف را هول داد و به سمت کمدش رفت...شال را روی سرش انداخت و به چشم های متعجب معین خیره شد و با صدایی نسبتا بلند گفت:-تووو.توووو حق نداری به من دست بزنی میفهمی؟؟ من و تو محرم نیستیم...دیگه از این کارا نکنی که با مشت میام تو صورتت...شریف لبخندی زد و بدون هیچ حرفی از اتاق خارج شد...نیکا در را قفل کرد و با ذهنی مغشوش به خواب رفت...
یا ویبره موبایلش از خواب پا شد و پس از شستن دست و صورت با خیال اینکه شریف مثل همیشه از صبح زود سر کار رفته است بلوزی یقه هفت و آستین حلقه ای با شلوارکی چسب بوشید...موهای خرمایی اش را دم اسبی بست و از اتاق بیرون آمد...به سمت آشپزخانه رفت و مشغول دم کردن چایی شد...لیوان را در دست گرفت که ناگهان لیوان از دستش افتاد و با صدایی وحشتناک شکست..با بی حوصله گی خم شد و مشغول جمع کرد تیکه های لیوان شکسته شد...همانطور که جمع میکرد با صدای نسبتا بلند شروع کرد به خواندن آهنگی شاد ....تیکه های بزرگ را در سطل آشغال انداخت و همانطور که آهنگ را میخواند شروع کرد به رقصیدن ....پس از لحظاتی رقص صدای دست زدن آمد...به سمت صدا برگشت و از دیدن شریف خشکش زد...شریف با لبخندی از سر شیطنت گفت:-خبببببببببببببببب چرا واستادی جونه مادرت برقص میدونم خیلی گلی همینو بس جوووونه مادرت برقص....نیکا با حرص پره های بینی اش را باز و بسته میکرد ..پس او این همه مدت او در حال رقص تماشا کرده ....با خود فکرکرد:-اگه من حال این چشم چرون رو نگیرم نیکا نیستم...اما با تعجب به شریف نگاه کرد...شریف طوری به لباس هایش نگاه میکرد انگار هم میخواست نگاه کند هم نمیخواست نگاه کند ....به لباس هایش نگاه کرد و از چیزی که میدید به شدت خجالت کشید بدون هیچ حرفی با بغض از آشپزخانه خارج شد و تصمیم گرفت هرطور شده تلافی این کار هارا بکند....
**********************
صدای بسته شدن در را شنید پس شالش را پوشید و به هال رفت...به به اطراف نگاه کرد دو تا مبل دقیقا روبه روی هم قرار داشتند...بهترین جا برای عملی کردن نقشه اش ...پس یک طرف طناب را به پای یکی از مبل ها بست و یک طرف دیگر را به پای روبه رویی...از جایش بلند شد و به طناب نگاه کرد کمی دیده میشد ولی او خوب میدانست چکار کند...از آشپزخانه کیکی را آورد و کمی با فاصله از طناب روی زمین گذاشت....حساب کرد که اگر پای شریف به طناب گیر کند با کله تو این کیک میرود با لبخندی فاتح سمت راست کیک وایستاد تا موقعی که شریف می آید هواسش را پرت کند...در باز شد و شریف با تعجب به نیکا نگاه کرد..
-سلام..اینجا چیکار میکنی؟؟
نیکا سعی داشت او را به سمت خودش بکشد تا پایش به طناب گیر کند پس بدون توجه به حرف او گفت:
-سلام بیا ببین کی برات کیک آوردههههههههه....بدو بدو..
شریف به سرعت قدم هایش افزود و به سمت نیکا رفت ..نیکا باز هم گفت:-بدووو روش یه چیز نوشته...شریف تند تر به سمتش آمد که ناگهان پایش به چیزی گیر کرد...به دیدن کیک به خودش گفت نه الان میرم توووو کیک ...پس با سرعتی باور نکردنی درحالی که میافتاد خودش را کمی به سمت راست هول داد که موجب شد روی نیکا بیفتد....نیکا سعی داشت تعادلش را حفظ کند اما نتوانست و روی کاناپه پشتش افتاد ...لحظه ای بعد نیکا فهمید در چه موقعیتی قرار گرفته استت..او روی کاناپه با شریف! حتی هرم نفس های شریف را روی گردنش حس میکرد با خجالت چشمش را باز کرد و شریف را دید که با نگاهی متفاوت به لب هایش خیره شده است....نیکا نمیدانست چکار کند سردرگم و عصبانی شایدم هیجان زده بود...پس از لحظه ای کوتاه سعی کرد شریف را هول بدهد اما ....شریف مقابله کرد...انگار تمایلی برای برخاستن نداشت....صورت نیکا از خجالت گلگون شده بود و او را از هر وقتی جذاب تر میکرد...با لحنی خیلی آرام گفت:-لطفا پاشو...من..من دستم درد گر.ر..فت...شریف در حال و هوای دیگری به سر میبرد..انگار صدای او را نشنیده باشد سرش را نزدیک تر برد...نیکا شروع به لرزیدن کرد با صدای خفه ای گفت:-خواهش میکنم ..التماس میکنم...وقطره ای اشک از چشمانش جاری شد...شریف با دیدن اشکش از عالم هپروت بیرون آمد...با عجله از روی نیکا برخاست وبا گفتن ببخشید از خانه بیرون آمد......
*************************
نیکا تصمیمش را گرفت باید از اینجا میرفت...او با اتفاقی که افتاد دیگر نمیتوانست به شریف اعتماد کند پس نگاهش را از فنجان قهوه برداشت و گفت:-ببین میخواستم بگم دانشگاه تو اصفهان قبول شدم....میرم اونجا...دیگه..دیگه سر بار تو نیستم....واسه فردا بلیط گرفتم
شریف با تعجب به او نگاه کرد
-شوخی میکنی؟
-نه اصلا
-سربار؟؟ نه تو امانتی دست من پس تا جون دارم نمیذارم جایی بری!
پوزخندی زد و گگفت:-اصفهان!!!
نیکا عصبانی شد و گفت:-ببین من میخوام ادامه تحصیل بدم!! میرم میفهمی؟؟ مییییییییییییییرممممممممم ممممممم
-نخیر..مثه اینکه حرف آدم حالیت نمیشه....میگم نه یعنی نه
-برو بابااااااااا....تو هیچکارمی میفهمی؟؟ من خودم واسه خودم تصمیم میگیرم...اگه میبینی اومدم بهت گفتم به حرمت او یه لقمه نونیه که تو خونت خوردم واگر نه مطمئن باش من تورو شِپِشِ سرمم حساب نمیکنم!
-ببین اولشم که حرمت خودتو نگه دار..دومم که من....من صاحبِ تو ام...سومش هم که تو حق نداری پاتو از اینجا بیرون بذاری...
-صاحب؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مگه من سگم که تو صاحبم باشی.....
وبا عجله از پله ها بالا رفت....او باید میرفت...پس وارد اتاقش شد و در را بست...چمدانش را آ»اده کرد و زیر پتو خزید باید فردا میرفت...
**************
با ویبره موبایل از جا برخاست و به سمت در رفت باید هرچه زودتر خودش را به فرودگاه میرساند اما....هرکاری کرد در باز نشد....چند بار دستگیره را تکان داد اما باز هم نشد .....با عصبانیت داد زد..
-شریییییییییییییییییف
پس از لحظاتی صدای شریف را شنید که میگفت:-بله؟؟ من دارم میرم....راستی صبحونه رومیزته...اممم سفر خوش و با خوشحالی خندید.....نیکا از عصبانیت در حال ترکیدن بود....با پا لگدی به در زد و با گفتن :-احمق عصبانیتش را خالی کرد....به سمت پنجره رفت و دید راهی نیست....او قطعا نمیتوانست کاری کند.....باز هم زیر پتو خزید و فکر کرد باید هر طور شده حالش را بگیرد....پس نقشه های گوناگونی از ذهنش گذشت و بالاخره فهمید باید چکار کند....
****************
ساعت نه شب شریف به خانه بازگشت و در اتاق را باز کرد ...نیکا با عجله به سمتش رفت و لگدی به پایش زد و با صدای بلندی گفت:-احمقققققققق و از اتاق بیرون رفت...شریف لنگان لنگان به سمتش رفت و با خنده گفت:-چی شد خانوم کوچولو جا موندی؟؟؟؟؟؟؟
-آره ولی به هر حال از اینجا میرم مطمئن باش!
پشت فرمان نشست و با لبخند به راه افتاد.
زیر لب زمزمه کرد:اصفهان!
پوزخندی زد.فکر کرده می زارم بره.امکان نداره.
با خیال راحت به دسته کلیدش روی داشبورد خیره شد و ماشین را به حرکت در اورد.از تصور نیکا در ان حالت لبخندی روی لبش نشست. باید کاری می کرد با زندانی کردنش نمی توانست او را از رفتن منصرف کند. مطمئن بود با اینکار نیکا مصمم تر شده است.
***********
با خستگی روی صندلی ولو شد.چند ضربه به در خورد.به سرعت خود را جمع و جور کرد.منشی وارد اتاق شد و گفت: تموم شد.
-:خوبه.واسه فردا صبح که به بیمارا وقت ندادین؟
-:نه.
-:باشه می تونید برید.
-:با اجازه.خداحافظ
سرش را تکان داد و گفت: خدانگهدار
منشی از اتاق بیرون رفت. شماره یکی از دوستانش که در دانشگاه مشغول بود گرفت: سلام احسان جان
-:سلام اقای دکتر.چه عجب؟راه گم کردی؟
-:ای همچین.خوبی؟خانومت چطوره؟
-:خوبیم.می گذرونیم.تو چطووری؟
-:ای منم بد نیستم.
-:خداروشکر.پسر مگه زندگی تو چشه بد باشی؟زن نداری بگی مسئولیت دارم. بچه نداری مگه چی شده؟
-:ای.دلخوشی ندارم.
-:هان.اون دلخوشیتم زنه که باید بگیری.می خوای واست استین بالا بزنم.
-:نخیرمگه خودم دستم کجه؟
-:گفتم شاید از پارسال که ندیدمت کج شده.
-:به کوری چشم تو سالمم.
-:بایدم سالم باشی.عشق و حال مجردیت و می کنی.
-:تو که این همه از زندگی مشترک شاکی بودی چرا زن گرفتی؟
-:اخه گرم شده بودم زده بود به کلم.نفهمیدم دارم چه غلطی می کنم.
-:تو الانشم گرمی.کی عقل داشتی که الان بار دوم باشه؟
-:عقل داشتم که نمی زاشتم تو دکتر شی بیفتی به جون مردم.
-:خودتم اعتراف می کنی؟
-:خیلی خب داداش بگو ببینم چکاری از دستم بر میاد که تو بعد از این همه مدت یاد من افتادی؟
-:راستش غرض از مزاحمت...
-:دیدی گفتم یه کاری داری.حالا بگو...
-:اخه تو می زاری بگم؟عرضم به حضورت یکی از اشناها دانشگاه اصفهان قبول شده.می خوام اگه میشه انتقالش بدم اینجا
-:چی قبول شده؟
-:دقیق نمی دونم.فکر کنم حسابداری.
-:باید ببینم چیکار میشه کرد.راستی ناقلا طرف کیه براش این همه مایه گذاشتی تو که سرت بره واسه کسی کاری نمی کنی.
-:ای بی انصاف واسه کسی هم نکرده باشم.واسه تو یکی کم نذاشتم.
-:یادم نمیاد.
-:باید اون مخت و بازسازی کنی.
-:اونم به چشم کی بیام خدمتتون؟
-:برای چی؟
-:پاکسازی مخم دیگه.

********
وارد خانه شد.کیفش را روی مبل گذاشت و با ارامش به طرف اتاق نیکا رفت.کلید را از جیبش بیرون کشید و در را باز کرد.در همین حین ضربه ای به پایش خورد.نیکا با عصبانیت گفت:
احمقققققققق و از اتاق بیرون رفت.
لنگان لنگان به دنبالش رفت و گفت: چی شد خانم کوچولو جا موندی؟
نیکا با عصبانیت به طرفش برگشت و گفت:
آره ولی به هر حال از اینجا میرم مطمئن باش!
ابروهایش را بالا انداخت و گفت: عمرا اگه بتونی بری. یا انتقالی یا می مونی سال دیگه اینجا قبول میشی.
-:به همین خیال باش.به تو چه؟ این همه زحمت نکشیدم یه سال پشت کنکور بمونم.
-:پس انتقالی بگیر.چون حق نداری بری اصفهان یا هرجای دیگه.
به طرفش رفت و در حالی که از کنارش رد میشد زیر گوشش زمزمه کرد: تازه نمی تونی اونجا تنها بمونی خانم ترسو.

نیکا به سمت آشپزخانه رفت و با پوزخند گفت:-لابد با پول عمه ام برم قبولی اینجا رو از یکی دیگه بخرم؟؟
شریف در حالی که پایش را ماساژ میداد گفت:-مشکلی نیست که ... میدونی من برات جورش کردم..گفتم که نمیتونی جایی بری...
نیکا با عصبانیت به سمتش برگشت و گفت:-خب خب خب..دیگه امری نداری شاه آقا؟؟
-نُچ!!
نیکا از فکری که از ذهنش عبور کرده بود لبخندی بر لبش نشست و گفت:-پس نمیخوای از اینجا برم؟؟
-معلومه که میخوام ...ولی خب میدونی...خشکیه شانسه دیگه...بابات به من سپردتت!
-باشه هرجور میلته!
شریف شانه ای بالا انداخت و دیگر چیزی نگفت..
فردا صبح وقتی شریف از خانه بیرون رفت نیکا با عجله ساک کوچکش را در دست گرفت و روی برگه ای نوشت:آقا شریف...من دیگه نمیخوام زندگی کنم...دلم برای بابام تنگ شده....متاسفم...خداحافظ تا قیامت...با خنده نامه را روی تختش گذاشت و با گوشی اش به آرژانس زنگ زد
-بله ..
-سلام یه ماشین میخوام
-مقصدتون خانوم
-خیابان..
-باشه تا ده دقیقه بعد آماده باشین
-باشه
ده دقیقه بعد از خانه بیرون آمد و در ماشین نشست ....با شیطنت خنده ای کرد و گفت:-شریف دارممممم برات!
نیم ساعت بعد به مقصد رسید ..از ماشین پیاده شد و زنگ در را زد
-کیههههه
صدایش را کلفت کرد و گفت:-پلیس هستم اگه میشه یه لحظه بیاید پایین
صدای عسل بود که با نگرانی پاسخ داد
:-ا آقا ...چی شده؟؟ تورو قرآن راستشو بگین...مامانم کسی رو کشته؟؟وای نکنه من ؟؟و بعد گوشی را گذاشت..نیکا سری تکان داد و خندید و در همین حین عسل در را باز کرد و با دیدن نیکا عصبانی شد و با مشت به بازویش زد..
-خاک عالم!! اینجا چیکار میکنی؟؟؟ایش این چه طرز اومدنه؟؟ داشتم سکته میزدم.....
-هی روزگار...اومدم یه چند روزی اینجا بمونم....
عسل او را داخل خانه کشید و در را بست ...خانوم بزرگمهر با دیدن نیکا با خوشحالی به سمتش رفت و گفت:-به سلام دخترم...از این طرفا؟؟دیگه یادی از ما نمیکردی؟
نیکا با خجالت جواب داد
-چیکار کنیم خاله جان....بخدا وقت نمیشه...
-باشه عزیزم....اشکال نداره بیا تو بیاتو...
هر سه وارد هال شدند و خانوم بزرگمهر به سمت آشپزخانه رفت...عسل و نیکا روی مبل نشستند و عسل با لبخندی مرموز گفت:
-خب تعریف کن...از این طرفا؟؟
-هیچی ...میدونی پسره ی پررو چی میگه؟؟
عسل با هیجان گفت:-چییییییییی میگه؟؟
نیکا دهنش را کج کرد و گفت:-تو بدون اجازه ی من جایی نمیری!! من صاحب تو ام...
عسل با خنده گفت:-خببببببب از این خبرا بود و ما خبر نداشتیم؟؟؟
نیکا مشتی به بازوی عسل زد و گفت:-برو بابا....عمرااا
-آره جون عمه ات ....عمرا.....
-حالا اینو ولش کن ...دانشگاه قبول شده بودم اونم اصفهان...میخواستم برم...
-بری؟؟؟ حالا چرا نرفتی؟؟
-ایش پسره ی کثافت...روزی که پرواز داشتم در رو روم قفل کرد...
در همین حین خانوم بزرگمهر با سینی چای و شیرینی وارد جمع این دو نفر شد و هر سه شروع به صحبت کردن کردند.....
************
یک هفته گذشت و نیکا بالاخره تصمیم خودش را گرفت...هر چقدر با خود فکر کرد گفت همین یک هفته هم زیاد بود...نگاهش را به دوستش دوخت و گفت:-خب دیگه رفع زحمت می کنم.....واقعا مرسی پذیرایی خوبی بود...
عسل دوستش را در آغوش کشید و زیر گوشش زمزمه کرد:-شب عروسی مارو هم دعوت کن
نیکا طبق عادت اولیه با مشت به بازویش زد و گفت:-خررر...روزی صدبار بهت میگم عمرا تو بگوو نه!!
عسل خنده ای کرد و گفت:-باشه برو...تو کی مارو آدم حساب کردی که بخوای به حرفمون گوش کنی!
نیکا با خانوم بزرگمهر هم خداحافظی کرد و با هیجانی که هر لحظه امکان داشت فوران کند به سمت خانه بازگشت...در طول این هفته شریف صدباری به او زنگ زده بود ولی او فقط بار اول که شریف متوجه غیبتش شد را پاسخ داد یاد مکالمه افتاد و خنده اش گرفت
-الوووو ..الووو نیکا کجایی؟؟ توروقرآن این کار رو نکن...من من به بابات ...
نیکا صدایش را نازک و بی حال کرد و گفت:-نه دیگه دیره...دارم یه جای دووووور میرم...خدا..حافظ
بالاخره به مقصدرسید از ماشین پیاده شد و کرایه را حساب کرد....از آسانسور پیاده شد و به سمت در منزل رفت...قلبش از هیجان تند تند میتپید..نفس عمیقی کشید و زنگ در را فشار داد ..پس از چند ثانیه در باز شد...نیکا از دیدن شریف با آن سر و وضع متعجب شد...موهای آشفته و ژولیده لباس های نامرتب...حتی اصلاح هم نکرده بود...شریف با بغض گفت:-برگشتی؟؟نیکا تا خواست جواب بدهد شریف دستش را بلند کرد و کشیده ای محکم به صورتش زد...کشیده آنقدر محکم بود که اشک در چشمان نیکا جمع شد...پس از ثانیه ای شریف او را به سمت خودش کشید و محکم بغل کرد...نیکا هیچگونه عکس العملی نشان نداد....خودش هم دلش برای او تنگ شده بود....صدای بغض دار شریف را شنید
-آخه دختره ی دیوونه نمیگی بری من چیکار کنم؟؟نمیگی من از عذاب وجدان میمیرم؟؟ نمیگی باید فردا پس فردا جواب باباتو بدم؟؟قطره ای اشک از چشم های نیکا فرو ریخت..پس او بخاطر حرف پدرش ..آهی کشید و با سرعت خودش را از بغلش بیرون کشید.
-آخه میخواستم بفهمی چه حسی داره آدم دانشگاه قبول شه ولی دیگه نتونه بره....
-دیوونه من برات ...درستش کردم...قبولی تهران رو گرفتی...
نیکا از شدت هیجان کنترلش را از دست داد و پرید و برای اولین بار لپ شریف را بوسید و داد زد
-آخ جووووووووووون
در همین حین صدای زنی را شنید که گفت:
-پس این همون دختره اس که اینقد درموردش حرف ززدی؟؟ این همونیه که پسرمو از کارو زندگی انداخته ها؟؟؟
نیکا با تعجب به سمت زن برگشت و حدس زد که مادر شریف باشد...با خجالت فکر کرد پس او همه چیز را دیده است
نیکا سرش را پایین انداخت و گفت:-سلام نیکا هستم...وآب دهنش را قورت داد
مهدیه به سمتش آمد و او را در آغوش کشید و گفت:
-سلام عروس نازنینم....
نیکا مبهوت او را نگاه کرد اما شریف ناگهان زد زیر خنده و گفت:
-مامان اذیتش نکن بیچاره فردا باید بره دانشگاه ....
مهدیه خانوم با لبخندی گیرا گفت:
-پسرم اذیتش نمیکنم ...حقیقتو گفتم ...
و تا ساعت سه نصف شب هرسه دور هم جمع شدند و از هر دری حرف زدند....
**************
به اطراف نگاه کرد ..هرکسی جایی برای خود انتخاب میکرد...دیگر تقریبا جایی نمانده بود....او همیشه دوست داشت پشت میز اول جا بگیرد...پس به ردیف اول نگاه کرد.....با خوشحالی به سمت جای خالی رفت و با کمی فاصله از پسر نشست...پس از لحظاتی مردی بلند قد و چهارشانه با عینک ته استکانی وارد کلاس شد ....
-سلام سامانیان هستم....درس تئوری حسابداری 1رو با شما خواهم داشت.... و از اینجا بود که شروع به حرف زدن کرد...حدود ده دقیقه گذشته بود اما سامانیان فقط حرف میزد....پسر بغلی به آرامی گفت:-ای بابا چقد فک زد...نمیگه خوابمون میبره؟؟ در همین حین برگشت و به نیکا نگاه کرد ....و از دیدن نیکا خنده ای کرد که باعث شد نیکا از جا بپرد...نیکا که تا لحظانی پیش در خوابی عمیق فرورفته بود به پسر نگاه کرد...چشم هایی مشکی و پوستی سفید و رنگ پریده...بلوز آبی شطرنجی..هیکلی نبود اما متوسط بود...لب و دماغ معمولی....با تعجب گفت:-هااا؟؟ چی گفتین؟؟ نفهمیدم؟؟
پسر در حالی که میخندید گفت:-اووووه مارو باش با کی حرف میزدیم!! داشتم میگفتم این معلمه چقد زرزر میکنه که دیدم بعله!! شما که اصلا فک نکنم متوجه چیزی بودید آخه اینجوری بودید و دستش را زیر سرش گذاشت و ادای خواب بودن را درآورد...پس از لحظاتی هردو شروع به حرف زدن کردند که ناگهان آقای سامانیان با صدای بلند گفت:-شمااا...شما دونفر از کلاس من بیرون....نیکا سری تکان داد و با گفتن ببخشید استاد از کلاس بیرون رفت و پسر هم که نیکا فهمید اسمش سیامک هست دنبالش آمد....هردو از کلاس که خارج شدند به هم نگاهی کردند وزدند زیر خنده...
با بسته شدن در به طرف اشپزخانه رفت.لیوان اب پرتقال را برداشت و به سالن برگشت. نگاهش را از پنجره به حیاط دوخت.
نیکا دوان دوان از خانه خارج شد.
لبخندی بر لبش نشست.در تمام یک هفته به دنبال او بود.
نگران از حالش. اما این دختر بچه او را به بازی گرفته بود.
دیشب وقتی او را دید در وهله اول با دیدنش خوشحال شد.اما به یاد یک هفته سیلی محکمی به گونه اش نواخت. پوست سفید صورتش خیلی زود به قرمزی تبدیل شد. اشک در چشمانش جمع شد و نگاه معصومانه اش را به چشمانش دوخت.
ناخوداگاه او را در اغوش کشید.
به پدرش قول داده بود اما به خوبی می دانست این فقط قسمتی از ماجراست. با داشتن سی و سه سال سن نزدیک سه سال به هیچ دختری توجهی نداشته اما این دختر بچه او را به زندگی گذشته باز گردانده بود. در چشمانش چیزی بود که او را تسلیم هوس می کرد. در برابر نیکا ضعیف بود.ضعفی که در برابر کسی نداشت. نیکا زندگی عادی را به او برگردانده بود. زمانی که در اغوش نیکا افتاد.صورتش فاصله ای با صورتش نداشت.نگاهش به طرف لب های نیکا کشیده شد. یعنی کار این چنین او را غرق کرده بود که حتی احساستش را فراموش کرده بود؟ عکس العمل هایش ارادی نبود و این عذابش می داد.
هر چه بود نیکا برایش شیرینی زندگی بود.حضورش،لجبازی هایش،خیره سری هایش به خصوص نگاهش برایش جذاب بود.
از کنار پنجره دور شد و به طرف کاناپه رفت.
دیشب تا ساعت سه بیدار بودند. به زودی مادرش بیدار میشد. روی ان ولو شد.بعد از ظهر شیفت بود.

********
باید فکری برای عمل نیکا می کرد.
دوست نداشت به این زودی کوتاه بیاید.
از بازی با او لذت می برد. ترساندنش عادی شده بود و تصمیم نداشت مثل دفعه پیش او را به مرز جنون برساند.باید فکر جدیدی می کرد.اما مسائل بیمارستان و مطب باعث می شد از فکر کردن به این موضوع باز ماند.


********
ماشین را جلوی دانشگاه متوقف کرد. لحظاتی بعد نیکا از دانشگاه خارج شد. چند بوق زد اما نیکا بی توجه به راهش ادامه می داد. به دنبالش حرکت کرد. با سرعت کم در کنارش حرکت می کرد. کمی جلوتر توقف کرد و با رسیدن نیکا صدایش زد.نیکا با تعجب به طرفش برگشت و با دیدنش به طرف ماشین امد. در را باز کرد. نیکا سلام کرد و در کنارش جای گرفت و پرسید:اینجا چیکار میکنی؟
-:اومده بودم این طرفا کار داشتم.گفتم بیام دنبالت.با هم بریم خونه.
نیکا نگاهش را به او دوخت و گفت: زحمت بی خودی کشیدی اقاشریف...
میان حرفش پرید و گفت: چرا گیر دادی به شریف؟
نیکا ابروهایش را بالا کشید و گفت: پس چی صدات کنم؟از اسمت خوشت نمیاد برو عوضش کن.
با حرص پاسخ داد: خوب شد گفتی.با این سنم نمی فهمیدم.
-:تقصیر خودته.فقط قد کشیدی عقلت کار نمی کنه.
-:شما که عقلت کار میکنه نفهمیدی شریف فامیلی منه نه اسمم؟!!
نیکا در صندلی اش فرو رفت و گفت:راس میگی؟
-:نه دروغ میگم.
-:پس اسمت چیه؟
-:یعنی تو اسم من و نمی دونی؟
-:نه.اگه می دونستم که مرض نداشتم با فامیلیت صدات کنم؟
-:شایدم داشتی.از تو بعید نیست.
-:نخیر نمی دونم.
-:خب حالا چرا داد می زنی؟معین.اسمم معینه.
-:معین.
-:بله معین.
-:اقامعین باید به اطلاعتون برسونم من خونه نمی رم میرم شرکت.
-:نه میری خونه.
-:باید برم سرکار.
-:لازم نیست دیگه بری سرکار.
نیکا از جا پرید:چی؟به تو چه؟
-:هر چی به تو مربوط شه به منم مربوطه.
-:باید برم.ریسم اخراجم میکنه.
-:بهتر.در ضمن قبلش تو استفا دادی؟
-:یعنی چی؟
-:بعد به من میگی خنگ.یعنی تو دیگه تو اون شرکت کار نمی کنی.یعنی من با شرکت حرف زدم و گفتم دانشگاه قبول شدی و نمی تونی بری شرکت.حتی به صورت نیمه وقت. پس از این به بعد میشی خونه درست و می خونی!
نیکا با فریاد داد زد :چیکار کردی؟
-:کاری که قبلا باید میکردم.محیط اونجا مناسب تو نبود.
نیکا با اخم به جلو خیره شد..دهنش را کج کرد و گفت:-محیط اونجا مناسب تو نبود...
-چیزی گفتی؟؟
-نه...با دوستم قرار دارم اگه میشه همینجا نگه دار...
-با کی؟؟
-با عمه ام...خب با دوستم دیگه
-میدونم میگم با کدوم دوستت؟؟
-همون که یه هفته رو باهاش گذروندم....عسلللللل
-آهان...خب کی برمیگردی؟؟
-هی ساعتای هشت یا نه...
-باشه ....زود بیای ها
-باشه باشه...
معین ماشین را نگه داشت و نیکا بدون خداحافظی ار ماشین پیاده شد....معین خداحافظی گفت و از آنجا دور شد....نیکا دست تکان داد و گفت:-تاکسی تاکسی....
****
-ولی آقای کیانی ...من قبلا گفته بودم متاهل نیستم...من حتی این آقارو نمیشناسم....شما چرا منو اخراج کردین؟؟دیگه از شما بعید بود ها!!
-ببین خانوم...اون آقا اومد گفت شوهر شماست و شما الان درس و دانشگاه داری دیگه اجازه نمیده بیای منم خب باور کردم
-حالا شما هنوز که کسی رو بجای من نیاوردی ...خب منو دوباره بگیر..خواهششش
آقای کیانی به چشم های آبی او خیره شد و پس از لحظاتی فکر گفت:-باشه....ولی اگه دفعه بعد دیر بیای دیگه ...
-باشه باشه....فقط یه چیزی...اگه این آقا باز اومد اصلا به حرفش گوش ندین ها....
-باشه الان برو به کارت برس تا ببینم چی میشه...
نیکا با خوشحالی از جا برخاست وبه سمت در رفت تا به کار های عقب مانده اش برسد...
*****
ساعت حدود نه شب بود که کنار آسانسور رسید...با بی حالی دکمه طبقه پنجم را فشار داد و منتظر ماند...در آسانسور باز شد و مردی را دید که پشتش به او است و دارد از توی کیفش دسته کلیدی را در می آورد...با خود فکر کرد حتما همسایه شان هست پس با لبخندی خسته گفت:-سلااااام لحظه ای نگذشت که مرد برگشت و از دیدن نیکا متحیر شد
-ا تویی؟؟؟
-ا شمایین؟؟
-تو اینجا چیکار میکنی؟
-شما اینجا چیکار میکنی؟؟
-اینجا خونمه!!
-اینجا خونه منم هست!
-ا پس همسایه ایم؟؟
نیکا شانه ای بالا انداخت و گفت:
-آره دیگه لابد همسایه ایم....
سامک در را باز کرد و تعارف کرد
-بفارمایید تو بانو!
نیکا حس آزار دادن معین دستش داد پس با خوشحالی گفت:-
چرا که نه...؟
پس هردو وارد خانه شدند...نیکا به اطراف نگاه کرد....شکل خانه مثل خودشان بود ولی دکورشان فرق میکرد....از هرچیزی بیشتر پیانوی سفید رنگ کنار پنجره بزرگ خودنمایی میکرد...نیکا بی توجه به سیامک به سمت پیانو رفت و گفت:
-میزنی؟؟
-آره هر از گاهی یه قطعه ای میزنم و میخونم
-ا چه جالب ....میشه الان یکی بزنی و بخونی؟؟
-آره..فقط واستا چای و از اینجور چیزا بیارم...
-نه نه....مرسی مزاحمت نمیشم...اصلا چیزی نمیخوام بخورم...
-باشه هرجور راحتی
سامک نشست و شروع به زدن کرد...آهنگ دیگه دیره مازیار فلاحی را ماهرانه زد و خودش هم شروع به خواندن کرد..
وقتی رفتی یک نگاه نکردی چاره شد وداع..دل بکن که دیگه دیرههههه
...
نیکا روی کاناپه نشست و به صدای بم و زیبای او گوش داد....به نیمرخش نگاه کرد...بنظر میرسید پسر خوبی است...دوست داشتنی...نگاهش را از او گرفت و دوباره به آهنگ گوش کرد...بغضش گرفت...چشم هایش را بست ویاد معین افتاد...این مرد چقدر اورا آزار داده بود اما او...عاشق این روانی بود....آهی کشید و چشم هایش را باز کرد....
آهنگ تمام شد و نیکا شروع به دست زدن کرد
-آفرییییییییییییییییین عالی بود....واقعا صدای قشنگی داری...آفرین
-مرسی بابااا...همچین هنری هم نکردم ها...
-آره جون عمه ات....اگه میشه به منم یاد بده...خواهشششش
سیامک با خوش حالی لبخد زد و گفت:-باشه چرا که نه؟؟
نیکا لبخندی زد و گفت:-واقعا ممنون سیامک

************
نیکا زنگ در را فشار داد....در باز شد و معین با چهره ای در هم او را به داخل دعوت کرد
-کجا بودی؟؟
-علیک السلام
-سلام...میگم کجا بودی؟؟
-خونه آقا شجاع
-اه اینقد اذیت نکن میگم کجا بودی؟؟
نیکا آب دهنش را قورت داد و گفت:-وااا! چرا داد میزنی؟؟ خب با عسل بودم دیگه....مگه ظهر بهت نگفتم؟؟؟
تُن صدای معین بالا رفت و گفت:-آره گفته بودی....ولی نگفتی تا یازده شب تو بیرون پلاسی!!
نیکا چشم هایش را گرد کرد و گفت:- وا اصلا به تو چه؟؟؟ زندگی خودمه...احمق..و به سمت پله ها رفت صدای معین را شنید که میگفت:-احمق؟؟؟ باشه از فردا بهت نشون میدم احمق کیه!!!از فردا خودم میام دنبالت و میارمت خونه....فهمیدی؟؟
نیکا پوزخندی زد و دیگه جوابی نداد......
**********
وارد کلاس شد و سر جایش نشست..اصلا حوصله محاسبه و ریاضی را نداشت....به سیامک نگاه کرد و گفت:
-هی در چه حالی؟؟
سیامک در حالی که با انگشت اشاره سرش را میخاراند گفت:
-ها؟؟ خوبم...فقط دیشب بخاطر جنابالی وقت نکردم خوب درس بخونم....الان دارم مرور میکنم...میدونی که امروز درس میپرسه...
-اشکال نداره بااااباااااا...فوقش میگی نخوندم...
-اه نیکااااااااا ...دیووونه شدی؟؟ من جلسه قبل هم گفتم نخوندم گفت این جلسه میپرسه...
-باشه باباااا خودم میرسونم
-انشالله
آقای سامانیان وارد کلاس شد و پس از حضور و غیاب یک راست رفت سر اصل مطلب
-خب الان بیاد....سیامک آشاری..پای تخته...
سامک در حالی که زیر لب غرولند میکرد پا شد ورفت پای تخته...سامانیان اول چند تا سوال حفظی پرسید که سیامک بدون هیچ کم و کاستی توضیح داد اما بعد سوالی از کتاب داد و گفت اینو حل کن....وخودش نگاهش را به بیرون از پنجره دوخت...سیامک با بیچارگی برگشت و به نیکا نگاه کرد نیکا چشمکی زد و اشاره کرد یک دقیقه صبر کند...فرمول را با خطی گنده طوری نوشت که سامک بفهمد چی به چی هست...وقتی نوشتن را تمام کرد دفتر را بالا گرفت و سیامک فرمول را دید و با خوشحالی جواب را نوشت...
-آقا تموم شد...
سامانیان در حالی که عینک ته استکانی اش را تکان میداد گفت
-خب ....آفرین عالیه...فقط یه چیزی....کاش او دستیارت اینقد تابلو بازی در نمیاورد تامن نفهمم!! هردو بدون هیچ حرفی از کلاس بیرون!
سیامک و نیکا با لب و لوچه ای آویزان از کلاس بیرون آمدند...
-ای باباااااااا راس میگه تابلووو
-بروباباااااا حالا منو بگو میخواستم به کی کمک کنم....
-حالا ولش کن....میگم بیا کلاسای امروز رو بپیچونیم بریم یه جایی؟؟
-کجا؟؟
-یه جایی مناسب سن و سال تو!!
-بریم
**********
نیکا با دیدن شهر بازی باذوقی کودکانه دست هایش را به هم کوفت و گفت:-وایییییییییییییی از بچگی عاشق شهربازی بودممم....وای سیا عاشقتممم و بدون هیچ حرفی از ماشین پیاده شد...سیامک سری تکان داد و با خنده گفت:-این واقعا بچه اس....والبته دیووونه!
********
ساعت نه شب بود که هر کسی وارد خانه خود شد ...نیکا تا در را باز کرد قیافه ی درهم معین را دید....قلبش از ترس شروع به تند تند تپیدن کرد
-خب این دفعه کجا بودی؟؟
-من....من...منو از کلاس بیرون کرد
-خب...واسه چی؟؟
-هیچی...فکر کرد..من.من به یکی...از بچه ها...تقلب رسوندم...بیرون کرد..
صدای معین بالا رفت و گفت:
-که تقلب رسوندی؟؟ ها؟؟؟ توئه ااحمق چیکار میکنی؟؟ آخه نمیگی من باید از دست تو چی بکشم؟؟ فکر کردی من نمیدونم تو امروز کجا بودی؟؟ با کی بودی؟؟؟
نیکا سعی کرد لبخند بزند گفت:-ا خب تو..تو دانشگاه بودم...کلاس داش..تیم
-دروغ نگو...از دروغ گو ها متنفرم....واز جایش برخواست و از خانه بیرون رفت.....نیکا بغضش را فرو داد و روی کاناپه دراز کشید...اصلا حوصله دعوا را نداشت
****************
نیکا در اتاق معین را زد..
-معین ....معین..دانشگام دیر شد...
-به درک...خودت بروو.....
نیکا جا خورد....با اخم گفت:-خب پول ندارم...چیکار کنم؟؟
-با همون همسایه ی احمق برو....
نیکا شانه ای بالا انداخت و گفت:-باشههههههه کاری نداری؟؟
-برو گم شو!!
نیکا زهرخندی زد و گفت:-خدافظ!

سلااااااام سیا!!...میشه منم باهات بیام؟؟
سیامک ابرو هایش را بالا دا د و گفت:-چرا؟؟ مگه خودت ماشین نداری؟؟
-نه آخه راننده ام مریض شده امروز نمیتونه بیاد....
-آهان باشه بیا ....مشکلی نیست...
-مرسی...راستی دیروز خیلی حال داد....واقعا ممنون
-خواهش بابا...کاری نکردم...
و به این ترتیب هردو با هم به سمت دانشگاه رفتند...
سر کلاس حسابداری 1 نیکا به ارامی گفت:-سیااااااا
-چیه؟؟؟؟؟؟؟
-میگم امروز کی بیام پیانو؟؟
-خاک تو سرت!! گفتم هرموقع خواستی بیا..
-اوکی...پس بعد از دانشگاه با هم بریم خونت...
-باشه باابا...
سیامک به فکر فرو رفت..این دختر چقد بچه بود...بچه بود


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   


دانلود فیلم رخ دیوانه لینک مستقیم

دانلود فیلم رخ دیوانه با کیفیت عالی

«دانلود رایگان با لینک مستقیم »

دانلود فیلم رخ دیوانه - دانلود با لینک مستقیم رایگان - فیلم Solomons Perjury 2015


ژانر : اجتماعی

کیفیت : 1040 MB –عالی

کارگردان : ابوالحسن داودی

ستارگان : طناز طباطبایی، صابر ابر، ساعد سهیلی، نازنین بیاتی، امیر جدیدی، سحر هاشمی، رضا آحادی، فرنوش آل احمد، بیژن امکانیان، گوهر خیراندیش، امیرمحمد زند و …

خلاصه داستان :داستان چند جوان است که در یک قرار اینترنتی با یکدیگر آشنا شده و به دنبال یک شوخی و شرط‌بندی در مسیری پیچیده و دلهره‌آور می‌افتند، مسیری که درک جدیدی از زندگی و اجتماع را برای هرکدامشان رقم می‌زند.

EXrozblog.comEX


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :63  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  
شهر عشق
  • دانلود رمان عاشقانه
  • مهسان چت
  • مهسان چت
  • دانلودرمان
  • دانلود اهنگ احساسی
  • دانلود اهنگ غمگین
  • عسل چت
  • دانلود سریال عاشقانه
  • دانلود سریال شهرزاد 2
  • سایت عاشقانه
  • چت روم
  • چت
  • چت روم
  • درجه چت روم
  • چت روم
  • چت روم
  • خرید بک لینک
    چت روم
    چت دانلود رمان شهر عشق مهسان چت
    دانلود اهنگ احساسی
    دانلود اهنگ غمگین
    چتروم
    چت روم
    چت روم
    چت
    لیلی مجنون چت
    چت روم فارسی
    ازیتا چت
    میلیون چت
    نازنین چت
    ازیتا چت