تبلیغات
دانلود رمان | دانلود اهنگ غمگین

رمان خاطرخواه از شیوا اسفندیاری

رمان خاطرخواه از شیوا اسفندیاری

نام رمان : رمان خاطرخواه

به قلم : شیوا اسفندیاری

حجم رمان : ۶.۶۴ مگابایت پی دی اف , ۱.۶۳ مگابایت نسخه ی اندروید , ۱.۳۲ مگابایت نسخه ی جاوا , ۳۹۶ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:
داستان درباره ی دختری به اسم خورشید هستش که در یک خانواده فقیر زندگی میکنه و بر خلاف میل خودش تو یک مهد کودک کار میکنه اما از همون اول با یکی از بچه ها و پدر و مادرش به مشکل بر میخوره و باعث میشه که…

EXrozblog.comEX


فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

دانلود رمان خاطرخواه از شیوا اسفندیاری با فرمت pdf

دانلود رمان خاطرخواه از شیوا اسفندیاری با فرمت apk

دانلود رمان خاطرخواه از شیوا اسفندیاری با فرمت java

دانلود رمان خاطرخواه از شیوا اسفندیاری با فرمت jad

دانلود رمان خاطرخواه از شیوا اسفندیاری با فرمت java (پرنیان)

دانلود رمان خاطرخواه از شیوا اسفندیاری با فرمت epub

صفحه ی اول رمان:

ببین می دونی ما دو جور منشی داریم تو دوست داری کدومش باشی…؟
یه نگاه به سرتا پای چندش اورِ و کیل مملکت انداختم و گفتم من منظورتون و متوجه نمیشم؟ میشه واضح تر بگین…بعد تو دلم گفتم اخه شکم گنده ی زشت…من از اینجا برم بیرون کلاه که سهله میلیارد میلیارد پولم اینجا بریزه دیگه اینورا پیدام نمیشه…
وکیل: منشی نوع اول : منشی خوبِ که میگه صبح بخیر رئیس… منشی نوع دوم منشیِ خیلی خوب میگه صبح شد رئیس!!!!
وکیل: حالا من نوع دوم و دوست دارم نظرت چیه؟
اول کمی نگاش کردم و سعی داشتم معنی جمله ای که گفت و درک کنم…کم کم چشمام از تعجب گرد شد…پا شدم و مجله ای که دستم بود و کوبیدم تو سرش و گفتم احمق آشغال همچین منشیایی وجود نداره…اینهمه دختر وزن معصوم دارن کار می کنن… تو پستی که میخوای همه رو واسه خودت از نوع دوم فرض کنی یا بسازی… و بعد از اتاقش و بعدم کلا اون واحد زدم بیرون…بیشعور نذاشت دو روز بگذره… بیچاره ما دخترا…بیچاره ما فقیرا…
عمرا اگه دیگه جایی برای منشی شدن می رفتم مگر اینکه طرف مقابلم زن باشه که جایی و پیدا نمی کردم…خیلی گشتم…نبود…
راه خونه و در پیش گرفتم… دیگه توان پیاده رفتن نداشتم..کف پام سوزن سوزن میشد از بس این چند روز پیاده رفت و آمد کردم… تو ایستگاه ایستادم تا اتوبوس بیاد…
همینه سوار شدم…اه به خشکی شانس خاک تو سر بی عرضت دختر…یه دونه جای خالی هم گرفتن… حالا سر پا وایسا هی از این سر اتوبوس برو اونور دوباره برگرد… این زنا هم که یکم مهربونتر واسنمیستن…چسبیدن به میله ول کن قضیه هم نمیشن…حالا من کجا رو بگیرم؟
کلافه پوفی کشیدم و میله های بالا یرم و گرفتم…
ایستگاه آخر که می خواستم پیاده شم احساس می کردم الان دستام از میله آویزون میمونه و من بدون دست میرم بیرون…پدرم درومد… منم که تعادل درست حسابی ندارم…کل اتوبوس میخ من بودن…
تند تند رفتم خونه و مستقیم رفتم شلنگ آب و باز کردم و همینجور گرفتم رو صندلای اسپرتم… بیشعور پسره امروز مسخرم می کرد که دمپایی پشیدم… می خواستم برم بزنم تو سرش و بگم ابله این دمپایی نیست…خو تو تابستون از همین چیزا میپوشن دیگه… آبو بستم و رفتم بالا…مستقیم بدون اینکه لباسم و در بیارم ولو شدم روز زمین و شالم و پرت کردم اونور…
مامان از اتاقش اومد بیرون و گفت: وا دختر چته؟ چرا ولو شدی؟
من: سلام…وای مامان هیچی نگو که دارم میمیرم…تو گرما بخار پز شدم… پدرم درومد…آی مامان دست و پاهام داره از جا در میاد…
مامان: حقته … تا تو باشی نری دنبال کار…
من: ای بابا مامان به خدا من شرمندتم با این ابراز محبتت… باز خدا رو شکر اندفعه به گورستان ختم نشد…

منبع: رمان سرا


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   

رمان نینا از نینا وارداریان

رمان نینا از نینا وارداریان

نام رمان :رمان نینا

به قلم :نینا وارداریان

حجم رمان : ۱.۳۴مگابایت پی دی اف , ۱.۲۷مگابایت نسخه ی اندروید , ۰.۹۹مگابایت نسخه ی جاوا , ۱۲۹کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:
نینا دختری بیست و سه ساله و شاد و سرخوش است که طی حادثه ای با مامور امنیتی جوانی آشنا شده و به مرور به هم علاقه مند می شوند در این بین نینا توسط چند مامور خائن دزدیده و گروگان گرفته می شود اما جیسون مداخله می کند و او را که به شدت مجروح شده به بیمارستان می رساند.در مدتی که نینا در بی هوشی می گذراند اتفاقات زیادی می افتد بابا و مادر نینا با جیسون درگیر می شوند و بلاخره او را راضی می کنند نینا را فراموش کند و بعد از آن محل زندگی شان را عوض می کنند تا جیسون او را پیدا نکند اما …

EXrozblog.comEX


فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

دانلود رمان نینا از نینا وارداریان با فرمت pdf

دانلود رمان نینا از نینا وارداریان با فرمت apk

دانلود رمان نینا از نینا وارداریان با فرمت java

دانلود رمان نینا از نینا وارداریان با فرمت jad

دانلود رمان نینا از نینا وارداریان با فرمت java (پرنیان)

دانلود رمان نینا از نینا وارداریان با فرمت epub

صفحه ی اول رمان:

امروز شنیدم که مامان یواشکی به بابا گفت “منتظر اونه” .شاید حق با مامان بود من منتظر کسی بودم تا به کمک او از این کسالت در بیایم از این روز های پاییزی سرد و تکراری.شاید اون می تونست من رو همین طوری که هستم قبول کنه و دوست داشته باشه شاید ازم نمی پرسید نمی گفت این چه کاری بود با خودت کردی ارزشش رو واقعا داشت؟ و بعد نگاهی ترحم آمیز بهم نمی انداخت…. . با فکر کردن به این موضوعات آهی کشیدم و نگاهم رو از درختان بلوط توی حیاط به در گرفتم.صدای زنگ در به ناگهان در خانه پیچید و سکوت خانه را شکست اون وقت صبح همه خواب بودن جز من احساسم می گفت پشت در کسی هست که مدت ها انتظارش را می کشیدم. از جایم بلند شدم و در حالی که از دیوار کمک می گرفتم به سمت در رفتم که مامان بازویم را گرفت و فشرد. باید می رفتم تقلا کردم دستم رو کشیدم اما قدرت او از من بیشتر بود مامان من رو به طرف اتاقم کشید:
-کجا میری دختر این وقت صبح هوا خیلی سرده سرما می خوری ها.
و بابا رفت در را باز کند جیغ کشیدم خواهرم هم به کمک مامان اومد و دیگر بازویم را گرفت اونا من رو مثل مجرم های بازداشتی به اتاقم باز گرداندن… همینطور مامان به بهانه ی تب قرصی روانه ام کرد تابخوابم و آرامش او و بقیه رو به هم نزنم. من خیلی آرام خوابم برد و نفهمیدم پشت در کی بود؟!. روز بعد حالم به شدت بد شد نمی تونستم غذا بخورم و چشمام سیاهی می رفت در آخر روی پله ها زمین خوردم و من رو به تختم برگردوندن و دکتر برام آوردن. باهاشون لج می کردم و با آزار دادن به خودم سعی کردم انتقام بگیرم! بله انتقام به خاطر همه کارایی که پشت سرم باهاش کردن و خواستن برام بد جلوه اش بدن احتمالا فکر می کنن من نمی دونم.شاید عشق ما از اون عشق های ممنوع بود اما حق نداشتن با پایین کشیدن ارزش یه انسان اون رو از سرشون باز کنن این اصلا عادلانه نبود و همینطور جوانمردانه. از اون به بعد خیلی به خوراک و تغذیه ام اهمیت دادن. رفتارشون با من مهربان تر شده بود و مدتی کنارم می نشستند و سعی می کردن منو به حرف بیارن. در همین اوضاع طبقه اول خانه را به دانشجویی خارجی اجاره دادن. من اولین بار پشت پنجره نشسته بودم که دیدمش نگاهم بهش بی تفاوت و سرد بود مثل وقتی که به درختان یا چیزای دیگه ای نگاه می کردم اما او بهم لبخند زد و برایم دست تکان داد! من هیچ وقت به او فکر نکردم و کاری هم برایش چه بر علیه چه به سودش انجام ندادم. مامان و بابا توی حیاط مشغول تمیز کردن برگ های ریخته روی زمین بودند و من از پشت پنجره اتاقم که نزدیک اونا بود بهشون نگاه می کردم که بابا چطور با دقت برگ ها رو با چنگک یه گوشه جمع می کنه و مامان با جارو اون ها رو تو کیسه می ریزه و هر از گاهی دو سر کیسه رو می گیره و بلند می کنه و توی هوا چند بار با سرعت می کشه بالا مامان همیشه با این ترفند بیشتر از اون چیزی که کیسه ظرفیت داشت توش می ریخت. نگاهم به بابا بود که بعد از اینکه آخرین برگ ها رو یه گوشه جمع کرد با قدم هایی آهسته خود را به حوض بزرگ وسط حیاط رسوندو دستاش رو توی اون شست مامان با صدای بلند و وسواس خاص همیشگی اش گفت:
-شوهر اینقدر به اون حوض نزدیک نشو خیس می شی سرما می خوری. بیا اینجا
در خانه باز بود خواهرم در اتاقش موهاش رو شونه می کرد و منتظر نامزدش بود تا بیاد و با هم به گردش برن خواهرم…هیچوقت نمی گذاشت تو کارهایش دخالت کنم همیشه به چشم یه مزاحم بهم نگاه می کرد. حتی پسره هم همینطور بود. دوباره از توی پنجره به مامان بابا نگاه کردم که دیدم اون پسر طبقه بالایی که اسمش سم بود به بابا و مادرم نزدیک شد و با اون ها صحبت می کرد اون ها طرف در رفته بودند و نمی تونستم بفهمم چی میگن وقتی مامان بابا به طرف خانه می اومدن من به اتاقم برگشتم آنها متوجه نبودند من دیده بودمشون. گوش گرفتم ببینم چی میگن باباگفت:
-من سم رو نمی شناسم از کجا بدونم که آدم خوبیه خانوادش کیان؟
مامان گفت:
-چیکار به خانوادش داری؟ می بینی که خودش داره درس می خونه و با این حال کار هم می کنه.
بابا صداش رفت بالا و گفت:
-گور بابا خودش و ماشینش تو نمی خواد پز ماشین اون رو به من بدی.
کنجکاو شدم چرا اون ها داشتن چنین چیزی درباره او می گفتند؟.
مامان گفت:
-هیس ساکت بچه ها می شنوند.
بعد از کمی مکث ادامه داد:

منبع: رمان سرا


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   

رمان بازگشت به خوشبختی از فهیمه رحیمی

رمان بازگشت به خوشبختی از فهیمه رحیمی

نام رمان :رمان بازگشت به خوشبختی

به قلم :فهیمه رحیمی

حجم رمان : ۲.۲مگابایت پی دی اف , ۱.۱۱مگابایت نسخه ی اندروید , ۱.۰۶ مگابایت نسخه ی جاوا , ۱۵۹کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:

داستان درباره ی زندگی یه دانشجوی شهرستانیه که با اومدن به تهران و مستاجر شدن تو خونه دوستش به خواهر دوستش علاقمند میشه ولی بخاطر اتفاقاتی که میوفته دختر داستان ازدواج میکنه و میره خارج بعد از سالها که برمیگرده….

EXrozblog.comEX


فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

دانلود رمان بازگشت به خوشبختی از فهیمه رحیمی با فرمت pdf

دانلود رمان بازگشت به خوشبختی از فهیمه رحیمی با فرمت apk

دانلود رمان بازگشت به خوشبختی از فهیمه رحیمی با فرمت java

دانلود رمان بازگشت به خوشبختی از فهیمه رحیمی با فرمت jad

دانلود رمان بازگشت به خوشبختی از فهیمه رحیمی با فرمت java (پرنیان)

دانلود رمان بازگشت به خوشبختی از فهیمه رحیمی با فرمت epub

صفحه ی اول رمان:

بسته سفارش برادرم را از روی میز برداشتم ، و در حالی که بازویم از سنگینی آن به طرف پائین کشیده می شد رو به مادر کردم و گفتم :
خیلی سنگین است . لبخند کمرنگی بر لبش نقش بست و گفت : اگر فکر میکنی نمی توانی آن را حمل کنی بگذار تا خودش ببرد . نفسی را که در سینه حبس کرده بودم با کشیدن نفس عمیق تری خارج کردم و گفتم : حالا که مسئولیت رساندن آن را قبول کرده ام می برم . تا نزدیک در به یاریم آمد و در را برای بیرون رفتنم گشود، و با دلسوزی مادرانه اش گفت : مواظب باش زمین نخوری ، بهتر است با تاکسی بروی . پذیرفتم چون بسته براستی سنگین بود و برای من وزنه ای غیر قابل تحمل . یک لحظه از بی فکری سعید و این که از من خواسته بود بسته کتاب های امانتی دوستش را برگردانم ، به خشم آمدم .
سر خیابان مدتی به انتظار تاکسی ایستادم . اما با رسیدن اتوبوس تصمیم را عوض کردم و سوار اتبوس شدم داخل اتوبوس خیلی شلوغ بود اما مرد جوانی صندلی خود را به من داد . با گفتن ” خیلی متشکرم ” جای او نشستم و بار دیگر نفس عمیقی کشیدم . نگاهم را به روبرو دوختم اما ازدحام جمعیت امکان دیدن خیابان را از من سلب کرده بود . سعی کردم از شیشه کنار دستم خیابان را تماشا کنم .
در حالی که به بیرون خیره شده بودم به خودم می اندیشیدم . به هجده بهاری که پشت سر گذاشته بودم و این که حالا ، به عنوان دیپلمه بیکار چه می خواهم و به دنبال کدام هدف هستم . برای آینده تصمیمی نداشتم ، حتی دوازده سال تحصیل را نه به خاطر کار هی شدن ، بلکه به صرف این که باید خواند و مدرک گرفت ، گذرانده بودم .

منبع: رمان سرا


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   

رمان پرواز شبانه از آنتوان دوسنت اگزوپری

رمان پرواز شبانه از آنتوان دوسنت اگزوپری

نام رمان : رمان پرواز شبانه

به قلم : آنتوان دوسنت اگزوپری

حجم رمان : ۱.۴۳ مگابایت پی دی اف , ۰.۹۷ مگابایت نسخه ی اندروید , ۰.۹۵ مگابایت نسخه ی جاوا , ۹۲ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:

شبی فابیان، خلبان پُست هوایی، در حین پرواز در طوفان گم می‌شود. مدیر وی، ریویر، کم‌کم با وضعیت روبه‌رو می‌شود. او هم باید به همسر فابیان خبر گم‌شدن وی را بدهد و از طرف دیگر باید به ادارهٔ شرکت پُست هوایی ادامه دهد و جان خلبان‌های دیگر را به خطر بیندازد

EXrozblog.comEX


فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

دانلود رمان پرواز شبانه از آنتوان دوسنت اگزوپری با فرمت pdf

دانلود رمان پرواز شبانه از آنتوان دوسنت اگزوپری با فرمت apk

دانلود رمان پرواز شبانه از آنتوان دوسنت اگزوپری با فرمت java

دانلود رمان پرواز شبانه از آنتوان دوسنت اگزوپری با فرمت jad

دانلود رمان پرواز شبانه از آنتوان دوسنت اگزوپری با فرمت java (پرنیان)

دانلود رمان پرواز شبانه از آنتوان دوسنت اگزوپری با فرمت epub

صفحه ی اول رمان:

شرط لازم و حتمی برای بقای شرکت های خطوط هوایی همانا رقابت با تمامی دستگاه های ریویر Riviere که گویی برای رهبری دیگران به جهان آمده است، این گیر و دار را چنین خلاصه می کند: «این مسئله جنبه ی حیاتی دارد: چون آن مقدار که روزها از کشتی ها پیش می افتیم هر شب از نو عقب می مانیم»
این خط شبانه که در بدو کار مورد خرده گیری بسیاری قرار گرفت اما پس از گذران دوره ی آزمایش به صورت پیشنهاد عملی مورد قبول واقع شد هنگام نقل داستان این کتاب هنوز خطرات بسیار داشت. زیرا که نفس خیانت پیشه ی تاریکی شب نیز سربار تمامی وحشت های زهرآگین راه های هوایی و خطرات ناگهانی آن شده بود.
هرچه زودتر باید این نکته را ذکر کنم که هرچند اکنون نیز این خطرها بسیارند باز هم هر روز از مقدار آن کاسته می شود زیرا که هر سفر که بر سفرهای پیشین می افزاید بر سهولت سفر بعدی علاوه می کند. هوانوردی نیز همچون کاوش در سرزمین هایی که هنوز بر نقشه ثبت و ضبط نشده اند کاری است که در ابتدای امر قهرمانانه بوده است و کتاب پرواز شبانه که سرگذشت غم انگیز یکی از پیشاهنگان هوانوردی را باز می گوید، همچنانکه باید نوای اصیل حماسه را به گوش می رساند.

منبع رمانسرا


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   

رمان قصه عشق من

نویسنده:مریم حسینی

قسمت اول

EXrozblog.comEX

باران ریز ریز و آهسته روی نورگیر ساختمان فرود می آید و صدای دل انگیزی را ایجاد می کند.صدایی رخوت انگیز که همیشه دوست داشتنی است و از شنیدنش هرگز خسته نمی شوم،از اوایل شب باران پاییزی شروع به باریدن کرده و بوی رطوبت ونم خاک همه جا را گرفته است.به محض باز کردن پنجره،این بوی طرب انگیز را عمیقا بر مشام می کشم و به یاد خاطراتم با باران همراه می شوم.پسر دو ساله ام «کیارش» به پایم چسبیده و می خواهد که بلندش کنم تا او هم بتواند بیرون را ببیند.همسرم جلوی تلویزیون نشسته است و هرازگاهی با لبخند به ما نگاه می کند.همانطور که کیارش را از زمین بلند می کنم و با خودم می اندیشم که سال های عمر ما چطور بسان برق و باد می گذرد و جز تلی از خاطرات تخ و شیرین بجای نمی گذارند.گاهی با یاداوری انها،حسرت روزهای شاد از دست رفته را می خوریم و دم نمی زنیم.نگاهم در دوردست ها گم می شود و خاطرات در ذهنم جان می گیرد...
دو سالی بود که دبیرستان را به اتمام رسانده بودم و تصمیم داشتم برای کنکور آماده شوم.پدرم پسر ارشد یکی از خان های بزرگ طوایف بختیاری بود.سال ها بود که در شیراز زندگی زندگی می کردیم ولی اکثر تابستان ها و ایام تعطیل را به ویلایی که در یکی از بهترین مناطق ییلاقی و خوش آب و هوای شیراز داشتیم می رفتیم.این خانه نزدیک منزل پدربزرگم که حاضر نشده بود به شهر کوچ کند وهمان منطقه را برای زندگی انتخاب کرده بود قرار داشت.پدربزرگم مرد مستبد و خودرایی بود و برای وادار کردن به اطاعت از دستورهایش از هیچ راهی دریغ نمی کرد.پدرم هم جز به صلاحدید پدرش حرفی نمی زد و مانند غلام حلقه به گوش،فرامینش را اجرا می کرد.از ما هم می خواست که اطاعت کنیم و وقتی با اعتراض ما مواجه می شد می گفت:
-درست نیست دل پیرمرد رو بشکونیم.خب یه عمره اینجوری عادت کرده که دستور بده و امر کنه!کاریش نمی شه کرد!
قرار بود آخر هفته به منزل پدربزرگ برویم و سری به او بزنیم.حسابی از کارگرهای خانه اش کار کشیده و سورساتی به راه انداخته بود که بیا و ببین!هرگاه بنا بود که به آنجا برویم پدربزرگ از خانواده عمه نسرین هم دعوت می کرد تا به آنجا بیایند.عمو محمود و دو قلوهای زیبایش که خداوند بعد از چند سال نذر و نیاز به او بخشیده بود با پدربزرگ در یک خانه زندگی می کردند.مادرم و زن عمو محمود رابطه خوبی با هم داشتند و هرگاه یکدیگر را می دیدند،مانند دوخواهر کنار یکدیگر می نشستند و درد دل می کردند.عمه نسرین هم که زن امروزی و خوش برخوردی بود با همسران برادرانش صمیمی بود.او سه پسر داشت.
پوریا که پنج سال از من بزرگتر بود،پیمان که همسن و سال خودم بود و پیام که سیزده سال داشت.کیمیا تنها خواهر من هم دو سال از من کوچکتر بود و سال اخر دبیرستان را می گذراند.پدربزرگم همیشه برای شوهر دادن من و کیمیا عجله داشت و تا چشمش به ما می افتاد از پدرم می پرسید:


-چرا دخترات رو شوهر نمی دی؟ماشاءالله الان باید دو تا بچه هم داشته باشن!نکنه خواستگار ندارن؟
من و کیمیا که از حرفهای پدربزرگ هیچ خوشمان نمیامد،مجبور بودیم حرفهایش را بشنویم و به روی خودمان نیاوریم.آن روز هم قرعه به نام من افتاد و تا پدربزرگ چشمش به من افتاد گل از گلش شکفت و گفت:
-به به،بیا جلو تا ماچت کنم دختر خوشگلم!واسه خودت خانومی شدی.کم کم باید مسئولیت زندگی رو قبول کنی و بری خونه شوهر تا سرد و گرم روزگار دستت بیاد.
بعد روبه پدر گفت:
-راستش رو بخوای می خوام دخترت رو خوشبخت کنم.واسه اش خیال هایی دارم!
رنگ از رویم پرید.خدایا!چه خیال هایی برای من داشت؟چرا دست از سرم برنمی داشت؟نگران و دلواپس به مادرم چشم دوختم.می دانستم که پدربزرگ هر تصمیمی بگیرد،هیچکس جلودارش نیست.مادرم که به خوبی جوشش خون را در چهره ام حس کرده بود،چشمهایش را آهسته روی هم گذاشت و باز کرد و به این ترتیب مرا به ارامش دعوت کرد.همه به طور محسوسی از پدربزرگ حساب می بردیم.تنها چشم بر مساعدت مادر داشتم که در این کار یاری ام کند.مادرم همیشه حرفهای ما را به پدر می زد و او را قانع می کرد.همه به پدربزرگ خیره شده بودند تا صحبتهایش را ادامه دهد و او در حال چاق کردن چپقش ادامه داد:
-اتفاقا چند شب پیش سالار خان مهمونم بود.مرد خیلی بزرگ و سرشناسیه.خیلی ها آرزوی فامیل شدن با این خانواده رو دارن.خلاصه کلی با هم گپ زدیم و درددل کردیم.انگاری چند بار شکیبا رو دیده بودن.هم خودش و هم زنش.خیلی اصرار کردن که دو ایل بزرگ وصلتی با هم داشته باشن و صمیمی تر بشن.راستش من هم از پیشنهادش بدم نیومد.شکیبا رو برای نوه اش آقا فرهاد می خواست.پسر هادی خان،دیدیش که،نه؟
پدر لبخندی زد و خودش را کمی جلو کشید:
-بله دیدمش.پسر رشید و برازنده ایه.مثل اینکه تو دانشگاه تهران تحصیل کرده.حالا هم که درسش تموم شده برگشته شیراز.
پدربزرگ پک محکمی به چپقش زد و مقدار زیادی درد بیرون داد.
-آفرین!تازه اومده.
مادر به خاطر اینکه از من حمایتی کرده باشد با احتیاط گفت:
-ای بابا،از کجا معلوم پسره دختر ما رو بپسنده؟خودش که هوز شکیبا رو ندیده.حالا برای این حرف ها زوده.
پدربزرگ نگاهی زیرچشمی به مادر کرد:
-حرفها می زنی عروس خانم؟لابد یه چیزی می دونم که می گم.پسر هادی خان درسش رو تموم کرده و داره آماده می شه برای تشکیل خانواده.چه کسی بهتر از پدربزرگ و پدرش صلاح اونو می دونن؟تازه مگه به تک بودن دخترت شک داری که این حرف رو می زنی؟باید خوشحال باشی که دخترت بره تو یه فامیل اصل و نصب دار!
مادر بیچاره ام سکوت کرد و دیگر ادامه نداد.می ترسید با اصرارش مورد بی مهری پدربزرگ قرار بگیرد.من که دیگر تحمل حرف های زورگویانه او را نداشتم با ناراحتی،از اتاق بیرون آمدم و روی لبه ایوان نشستم.انگار یک باره همه غم عالم به دلم نشست.سرم را بین دست هایم پنهان کردم.ناخداگاه قطره اشکی روی صورتم چکید.به شدت برای آینده ام نگران شدم.چرا پدربزرگ اینطور فکر می کرد؟مگر ما در چه قرنی زندگی می کردیم؟چرا می خواستند بدون اینکه خواسته و تمایلات مرا بدانند به زور به کسی که تا به حال حتی یک بار هم ندیده بودمش شوهرم بدهند؟اصلا انها می دانستند که من از زندگی چه انتظاراتی دارم؟
من همیشه دوست داشتم در زندگی،عشق را تجربه کنم و به همسرم عشق بورزم،نه اینکه با نفرت از او یاد کنم و همیشه از او گریزان باشم؟در ضمن دوست داشتم به درسم ادامه بدهم و وارد داشنگاه شوم.یعنی انتظار زیادی بود؟گرمای وجود مادر را کنارم احساس کردم،سرم را روی شانه اش گذاشتم و گفتم:
-به خدا قسم احترامش رو نگه داشتم و اِلا محکم می ایستادم و از خودم دفاع می کردم.آخه نمی شه که هرچی اون می گه همون بشه.چرا باید تو هرکاری دخالت کنه؟شیطونه می گه برم جلوی روشبلند بگم زندگی و آینده من به خودم مربوطه نه کس دیگه!
مادر با نگرانی پنجه اش را به صورتش کشید:
-ای وای خدا مرگم بده!این حرف ها رو نزنی ها.
-اخه چرا مامان جان؟می ترسی چی بشه؟چرا اون باید برای من تصمیم بگیره؟اصلا چرا انقدر اصرار می کنه منو زود شوهر بده؟من تازه می خوام ادامه تحصیل بدم و برم دانشگاه.بابا به چه زبونی بگم نمی خوام شوهر کنم،نمی خوام عروس سالار خان بشم،نمی خوام با نظر اونا همسرم رو انتخاب کنم...
مادر با مهربانی سرم را در آغوش گرفت:
-اینقدر حرص نخور عزیزم.من با پدرت صحبت می کنم.حالا اونا یه حرفی زدن معلوم نیست که جدی بشه.پدربزرگ هم که همیشه از این حرفا می زنه.تازه من اصلا چشمم آب نمی خوره سالارخان بیاد خواستگاری.خب پسره تحصیل کرده اس،اونم قبول نمی کنه به خواستگاری کسی که اصلا ندیده و نمی شناسش بره.این پدربزرگ هان که نشستن پیش هم و یه قول های الکی بهم دادن!
-خدا کنه حرف شما راست باشه مامان!
-درسته عزیزم.حالا پاشو برو دست و صورتت رو بشور.فکر و خیال بی خودی هم نکن.انشاءا... همه کارها درست می شه.
با حرفها و دلگرمی های مادر سعی کردم بحث ان روز را فراموش کنم.باید برنامه ریزی صحیحی می کردم و درس می خواندم.گاهی پدربزرگ از ازدواج و وصلت با سالارخان حرفهایی به میان می آورد ولی خدا رو شکر هنوز از طرف خانواده آنها صحبتی مبنی بر خواستگاری و ازدواج صورت نگرفته بود.اصلا دوست نداشتم برای یک بار هم که شده پسرشان را ببینم.فقط و فقط با جدیت تمام به درس و دانشگاه فکر می کردم و تمام حواسم را روی کتاب هایم متمرکز کرده بودم.


آن سال پاییز و زمستان سردی را پشت سر گذاشتیم.پدربزرگ به خاطر کهولت سن و سرمای منطقه لیلاقی،به منزل ما در شیراز آمد و ماندگار شد.مادربزرگم سال ها قبل او را تنها گذاشته بود و از دنیا رفته بود.تنها برای او سه یادگار که دوتای آنها پسر و یکی دختر بود،بجا گذاشت.عمه نسرین روی پدربزرگ تاثیر بسزایی داشت چرا که شباهت عجیبی به مادربزرگ داشت.همیشه حرف هایی که می خواستیم به پدربزرگ تفهیم کنیم توسط عمه به او منتقل می شد.عمه و خانواده اش در شهر آباده زندگی می کردند.شوهر عمه-آقای عظیمی-مرد بسیار جدی ولی مهربانی بود که دغدغه ای بجز رفاه و آرامش زن و فرزندانش نداشت.
پوریا پسر بزرگش هم در رشته الکترونیک تحصیل می کرد.گاهی اوقات که عمه و همسرش برای دیدن پدربزرگ به شیراز می آمدند،تنها پیام همراهشان بود و دو پسر دیگرش به بهانه درس و مشغله کاری از همراهی با آنها شانه خالی می کردند.آنها معمولا روزهای تعطیل و تابستان را در ییلاق پدربزرگ می گذراندند.
زمستان با همه سختی و ابهتش،کم کم جای خود را به بهار سرسبز و پر شکوفه می داد؛بهاری که در مراتع و دشت های شیراز زیبایی اش را بیشتر به رخ بیننده می کشید.پرواز شادمانه چلچله ها در آسمان نوید گرم شدن هوا و بهار دل انگیز را می داد.فصل نو شکفتن و تازه شدن همه را به جنب و جوش غربی انداخته بود و من بیش از همه خوشحال بودم چرا که عاشق این فصل بودم.
قرار بود برای ایام عید به ییلاق برویم.پدربزرگ که از ماندن در شیراز به شدت خسته و دلزده شده بود،لبخند از روی لبش محو نمی شد.خانواده عمو محمود هم بخاطر سرمای زیاد ییلاق به شیراز آمده بودند.پدربزرگ کارگرانی برای مرتب کردن ویلا به ییلاق فرستاده بود.چند روز مانده به عید همگی راهی شدیم.از اینکه پدربزرگ دیگر صحبتی از خانواده سالارخان پیش نمی کشید بسیار خوشحال بودم.انگار از طرف خانواده انها پیامی داده نشده بود.عمه هم همراه همسرش و پیام به ویلا آمدند و قرار بود بقیه نیر در ایام عید به ما بپیوندند.پیام پسر شیطان و سرزنده ای بود.با دوقلوهای عمو محمود که یکی می شدند،دنیا را روی سرشان می گذاشتند!
دلم می خواست از همه فرصتهایم حداکثر استفاده را بکنم ولی با قیل و قال آنها مجالی برای درس خواندن نداشتم.البته ناگفته نماند که من هم گاهی بی خیال درس می شدم و مثل بچه ها در بازی های انها شرکت می کردم!عمو محمود با یک لاستیک بزرگ،تاب زیبایی به درخت سپیدار وسط حیاط بسته بود که حتی در دل بزرگترها هم وسوسه سوار شدن بر آن را بیدار می کرد!پدر هرچند که به روی خود نمی اورد ولی بخاطر حرف پدربزرگ،چند نفر از خواستگارهای پرو پاقرص و سرشناس مرا رد کرده و به شدت انتظار پیغامی از طرف خانواده سالارخان بود.البته من از این موقعیت خیلی خوشحال بودم،چون به خاطر نوه سالارخان هم که شده از جانب خواستگارهای دیگر در امان بودم و می توانستم با فراغ بال درسم را بخوانم.ولی شادمانی ام دوام زیادی نداشت چرا که همان روز اول عید،سالارخان و آقا هادی و همسرانشان،برای عید دیدنی به منزل پدربزرگ آمدند.حسابی دمغ و پریشان شده بودم وحال خودم را نمی فهمیدم.نمی دانم چرا احساس بدیختی می کردم!در آشپزخانه ایستاده بودم و از شدت ناراحتی،ناخن هایم را می جویدم!مادر به آشپزخانه آمد و با مهربانی خواست که چای را ببرم.با خشم گفتم که خودش یا کیمیا این کار را انجام دهد.من حتی نمی خواستم از نزدیک با آنها ملاقات کنم،ولی مادر گوشزد کرد که این دستور پدربزرگ است و نافرمانی از او یعنی حساب با کرام الکاتبین...
با چهرهای گلگون و برافروخته سینی چای را بدست گرفتم وبه مهمان ها تعارف کردم.اشتیاقی که در نگاهشان بود و تعریف و تمجیدی که زبانشان را به جنبش انداخته بود،به دل همه نشست الا من که داشتم دیوانه می شدم!دوست داشتم سینی چای را وسط زمین و آسمان رها کنم و از آن فضا بگریزم،البته کاری از دستم برنیامد!ناچار نشستم و زیرچشمی به ارزیابی مهمناها پرداختم.باز جای شکرش باقی بود که پسرشان را همراه نیاورده بودند!سالار خان مردی بسیار قدبلند و چهارشانه با سیبیل هایی از بنا گوش در رفته بود.گاهی هم هنگام صحبت با تفاخر گوشه سیبیل هایش را تاب می داد.هرچند دقیقه یک بار هم چشمهای نافذش از زیر انبوه ابروهای سیاهش،سرتاپایم را به دقت می کاوید.همسرش هم زنی بود با صورت سبزه که بسیار مهربان بنظر می رسید.ظاهرا از ان دسته زنهایی بود که بحز رضایت شوهرش در زندگی،کاری دیگری انجام نمی داد و فقط به صلاحدید او حرف می زد.آقا هادی هم به پدرش رفته بود.مردی پرجذبه ولی مهربان و محبوب وبسیار کم حرف.او هم ظاهرا مانند پدر من در مقابل پدرش هرگز اساعه ادب نمی کرد و حرفی بالای حرف پدرش نمی زد.همسرش ثریا خانم زنی حدودا چهل ساله و خوش رو و متین و خوش پوش بود.از طرز صحبت کردنش کاملا مشخص بود محلی نیست.شاید اهل تهران ویا شهر دیگری بود.خیلی آداب دان و خوش مشرب بنظر می رسید.از آن دسته آدمهایی که اگر یک بار او را می دیدی هرگز فراموشش نمی کردی!
هنگام صحبت کردن آقا هادی با عشق و علاقه خاصی به چهره همسرش خیره می شد.معلوم بود بعد از سالها زندگی زناشویی،هنوز هم عاشقانه همسرش را می پرستید.مدتی نشستم و سعی کردم ادب را رعایت کنم،ولی دیگر نمی توانستم نگاه های کنجکاوشان را روی خودم تحمل کنم.با یک عذرخواهی کوتاه به آشپزخانه پناه بردم.بغض راه گلویم را بسته بود و به شدت آزارم می داد.می ترسیدم با کوچترین تلنگری،صدای شکسته شدنش در گلو،رسوایم کند.عمه نسرین که کنار مادر نشسته بود از جایش برخواست و به آشپزخانه آمد.وقتی قیافه درهم مرا دید دست های سردم را فشرد و گفت:
-چیه عمه جان؟چرا یخ کردی؟این چه قیافه اییه به خودت گرفتی؟
با بغض جواب دادم:
-هیچی دیگه عمه،تموم شد.از نگاهشون فهمیدم چه بلایی داره سرم میاد!
عمه خنده اش گرفت:
-اولا که اینا اومدن عید دیدنی نه خواستگاری،دوما معلومه دختر به این قشنگی رو باید بپسندن،اگر نپسندن خیلی بی سلیقه ان!
با حرص جواب دادم:
-کاش بی ریخت بودم!کاش خواستنی نبودم...اصلا نخواستم بابا!
عمه با محبت در آغوشم کشید:
-این حرف ها رو نزن عمه.زیبایی یکی از نعمت های یزرگ خداست که به هرکسی نداده.بعدش هم،زوری نیست که.فوقش اگر پسره رو دیدی و نپسندیدی خودم بابا رو راضی می کنم دست از سرت برداره ولی به یه شرط!
-چه شرطی عمه جون؟
-اینکه عروس خودم بشی!
-عمه منو دست انداختی؟من و پویا مثل خواهر و برادریم.
-شوخی کردم عزیزم.اینا هم که فعلا حرفی نزدن.
با ناراحتی گفتم:
-خب لابد خودشون اومدن ببینن و برن واسه پسرشون تعریف کنن!
-نه بابا،این حرف ها مال جوونای قدیمه که به پدر و مادرشون می گفتن اگر شما دیدین و پسندیدین انگار ما دیدیم!الان جوونا باید چند بار همدیگرو ببینن و بشینن حسابی با هم صحبت کنن بعد ببینن تفاهم دارن یا نه!
-می دونی عمه...می گم خوش به حال این پسرا!هروقت بخوان درس می خونن،دلشون نخواد می رن سربازی.کسی رو بخوان راحت می گن بریم خواستگاری،کسی رو هم نخوان راحت شونه خالی می کنن!هیچکس هم نمی تونه بهشون زور بگه.ولی خیلی از دخترای همشهری خودم رو می شناسم که بدون هیچ عشق و علاقه ای،به اجبار با اولین خواستگاری که پدرشون صلاح دیده ازدواج کردن و رفتن خونه بخت...
-ولی عمه جان پسرا هم هزار تا مشکل و دردسر دارن.به همین راحتی هم نیست که!تو فکر کردی تو این دوره و زمونه خرج زن و بچه دادن آسونه؟یا همین سربازی،رفتنش واسه پسرا مثل اعمال شاقه اس!داشتن سرپناه با این قیمت ها و کرایه های بالا خیلی از پسرا رو از فکر ازدواج فراری داده.پسره می بینه با این شندرغاز حقوقی که می گیره از پس مخارج خودش بر نمیاد چه برسه به اینکه بخواد کسی رو هم تامین کنه.آره عمه جان!
از حرف های عمه خنده ام گرفته بود.ظاهرا در این مدتی که ما مشغول بودیم،مهمانها هم خداحافظی کرده و رفته بودند.نفس راحتی کشیدم.در چهره بابا و پدربزرگ نشاط و وجد خاصی دیده می شد که مرا آزار می داد.تا چند روز در منزلمان ذکر خیر خانواده شیرازی و سالارخان بود.من هم هیچ اعتراضی نمی کردم.پس از گذشت یک هفته،پدربزرگ اعلام کرد که برای بازدید خانواده سالارخان به منزلشان می رویم.فورا از رفتن شانه خالی کردم ولی پدربزرگ به هیچ صراطی مستقیم نبود و از من خواست حتما با آنها همراه شوم.اگر زودتر از نیتشان خبردار شده بودم به هر ترتیبی که بود خودم را به ناخوشی می زدم و از رفتن امتناع می کردم.ولی آنها نیز مرا غافلگیر کردند!در حین گفتن و خندیدن با کیمیا بودم که این پیشنهاد را دادند.با دلی لبریز از غصه آماده شدم و به اتفاق بقیه راهی شدیم.زیر لب به هرچه عید و عیددیدنی بود بد و بیراه گفتم!بر عکس منزل ما که از منزل پدربزرگ جدا بود،سالارخان و فرزندانش در یک عمارت بسیار بزرگ زندگی می کردند.خانه سالارخان به سبک خانه های قدیمی قاجار ساخته شده بود.اتاق هایی بزرگ و زیبا که که هریک با فواصل منظم رو به ایوانی پهن با ستون های گچبری شده و زیبا ساخته شده بودند.بعضی از اتاق ها با دری بهم وصل بودند ولی بعضی دیگر مجزا و بصورت تالاری بزرگ،برای پذیرایی از مهمانها زیاد تعبیه شده بود.
از زیبایی و سبک معماری آن جا بسیار متحیر شده بودم.مایه تعحب بود که در این عصر تکنولوژی و پیشرفت،چنین خانه ای با سبک قدیمی ولی امکانات و تجهیزات جدید و مدرن وجود داشت.بی دلیل نبود که پدربزرگ برای وصلت با این خانواده اصرار می کرد.این عمارت شیک وزیبا که بی شباهت به کاخی مجلل نبود،بجز منزل سالار خان،منزل دو پسرش آقا هادی و آقا مهدی نیز بود.البته هرکدام در ضلعی از حیاط و با سبکی خاص قرار داشت.
با استقبال و تعارف صاحبخانه،به سالن مهمانخانه رفتیم؛سالنی بزرگ که با مبل های استیل شیک و سلطنتی و وسایل عتیقه و مجسمه های مفرغی تزیین شده بود.چند تخته قالی نفیس در جای جای سالن خودنمایی می کرد.لوسترهای کریستال و شیک،زیبایی خاصی به محیط بخشیده بود.ثروت و اشرافیت از جای جای زندگیشان می بارید.هنگام نشستن بی اراده چشمم بین حضار می چرخید تا زودتر پسرشان را ببینم.جوانی بیست و چهار پنج ساله کنار سالارخان نشسته بود که بسیار مودب و سربه زیر به نظر می رسید.پوستی سبزه داشت و لاغر اندام بود.حدس زدم آقا فرهاد او باشد ولی چند لحظه بعد فهمیدم در اشتباه بودم!او پسرعمویش علیرضا،پسر آقا هادی بود.انگیزه ای برای دیدنش نداشتم،فقط حس کنجکاویم تحریک شده بود!بالاخره پدربزرگ طاقت نیاورد و از سالارخان پرسید:
-سالارخان پس نوه گلت کجاست؟فرهاد خان رو می گم.از موقعی که از تهران برگشته فقط یکبار دیدمش خیلی کم پیداست!
سالارخان پسرش اقا هادی را چپ چپ نگاه کرد.
-متاسفانه نمی دونست شما می آیید والا نمی رفت.همین پیش پای شما به شیراز رفت.مثل اینکه کار مهمی داشت.
-انشاءا...تنش سالم باشه.وقت برای دیدنش بسیاره.دیگه واسه خودش مردی شده،ماشاءا... رشید و بلندبالا!خدا واستون نگه داره.
-غلام شماست،سلامت باشید
همسر و عروس سالارخان از هیچ پذیرایی دریغ نکردند.از انواع شیرینی و آجیل و تنقلاتی که وجود داشت به ما تعارف کردند،اما انگار راه گلوی من با سیمان بسته شده بود!هیچ چیزی نمی تواسنتم بخورم و بشقابم تلنبار شده بود از انواع خوراکی ها!به زور تعارف آنها مقداری چای نوشیدم که آن هم به گلویم پرید!انگار بدجوری به دل این خانواده نشسته بودم.نمی فهمم چرا اعتماد به نفسم را از دست داده بودم.بی اراده ابروهایم را هم کشیده و ساکت و اخمو به گوشه ای خیره مانده بودم.عمه دائما با نگاهش مرا دلداری می داد و گاهی با لبخند می خواست تا سگرمه هایم را باز کنم.فضای خانه با آن بزرگی برایم خفقان آور شده بود.ثریا خانم نزدیکم آمد و با خوشرویی گفت:
-عزیزم بیا با دخترای من آشنا شو.فاطمه و فائزه هم سن و سال خودت هستن.برید تو حیاط یه کم قدم بزنید تا حوصله تون سر نره.
-خیلی ممنون ثریا خانم،همینجا راحتم
-غریبی نکن عزیزم،پاشو برو کنار استخر،خیلی لذت بخشه.پاشو دخترم.
با اکراه برخواستم.هیچ خوشم نمیامد در آن خانه گشت و گزار کنم.ولی وقتی به حیاط رفتم با منظره دل پذیری روبرو شدم.چراغ های الوان و زیبا روی آب تمیز استخر و همچنین چمن های اطراف رنگ انداخته و زیبایی خاصی به محیط بخشیده بودند.محوطه چمن کاری دور استخر آدم را وسوسه می کرد تا روی آن ها دراز بکشد و به آسمان پرستاره زل بزند.
از آنجا که تا زمان صرف شام فرصت زیادی باقی مانده بود،مادر و ثریا خانم و عمه نسرین هم به حیاط آمدند و روی نیمکت نشسته و مشغول گفتگو شدند.آنقدر اخم هایم درهم بود که دخترهای ثریا خانم،فاطمه و فائزه بیشتر با کیمیا همصحبت شدند.با خودم گفتم بهتر است روی خوش نشان ندهم تا از رفتارم پی به مخالفتم ببرند ولی بعد به خودم نهیب زدم،((این ها که هنوز صحبتی از وصلت و ازدواج نکردند!))پیام که برای خودش در راهروها و ایوان ها گشت و گزار می کرد،به سمت استخر آمد و به من که درحال قدم زدن بودم گفت:
-شکیبا؟
-جانم.
-من یه کشف بزرگی کردم!
با کنجکاوی نگاهش کردم و یکی از ابروهایم را بالا بردم:
-چه کشفی کردی کارآگاه؟
سکوت کرد و نگاهش را به اتاقی در طبقه دوم ساختمان دوخت.
-خب بگو دیگه شرلوک هولمز!جون به لبم کردی!
-می دونی چیه؟پسرشون تو خونه س و به شیراز نرفته!
جا خوردم.
-چی می گی؟مطمئنی؟
-آره بابا،همینطوری داشتم تو راهرو ها گشت می زدم متوجه یه صدا شدم.اول اهمیتی ندادم ولی یه دفعه صدای خشمگین یه مرد کنجکاوم کرد.رفتم سمت اتاق و از گوشه شیشه که پرده ش کنار رفته بود سرک کشیدم.یه مرد جوون رو دیدم که روی مبل ولو شده بود و دستهاش رو گذاشته بود رو شقیقه هاش.آقا هادی هم بالا سرش ایستاده بود و باهاش جروبحث می کرد.می گفت زشته و باید بیاد پیش مهمونا.اونم شاکی شد و گفت،((اگه زیاد اصرار کنید و دست از سرم برندارید دوباره می ذارم می رم تهران!مثل این چند سالی که تنها زندگی کردم و دیگه هم بر نمی گردم شیراز!))آقا هادی بهش گفت،((آخه بچه جان ما که حرفی از زادواج نزدیم فقط می خوایم تو بین ما باشی))ولی اون باز ناراحت شد و گفت اصلا حوصله مهمون بازی نداره و همونجا راحته!
با شنیدن حرفهای پیام،دهانم از تعجب باز ماند.پس حدسم درست بود.او هم مثل من با این وصلت تحمیلی مخالف بود و اینچنین دلخوری اش را نشان می داد.موجی از شادی در دلم ریخت.بی اراده خدا را شکر کردم.پس دیگر جای هیچ نگرانی و تشویشی نبود.ناخداگاه لبخندی رو لبهایم نشست.
-پیام،تو مطمئنی؟
-آره بابا،به جون خودم همه حرف هاشون همین بود.
با خوشحالی از او جدا شدم و نزد دیگران رفتم.دیدن چهره شادم همه را متعجب کرد.عمه چشمکی زد و آهسته پرسید:
-چی شده یه دفه از این رو به اون رو شدی ناقلا؟!
-هیچی عمه،اتفاق خاصی نیفتاد.بعدا برات تعریف می کنم.
سالارخان و پدربزرگ و مردهای دیگر گرم بحث بودند و مادر و ثریا خانم هم گل می گفتند و گل می شنیدند.دخترها هم همگی سرگرم گفتگو بودند.عمه با نگاهی به اطراف گفت:
-هیچکس حواسش به ما نیست.بگو دیگه جونم رو بالا آوردی!
-وای عمه جون خیلی خوشحالم!اینجوری که دستگیرم شده پسره هم منو نمی خواد و به این وصلت راضی نیست!
عمه با تعجب پرسید:
خودش گفت؟
-وا عمه شوخیت گرفته؟من که هنوز اونو ندیدم.
-پس از کجا فهمیدی؟
-پیام واسم خبر آورد.می گفت دیده پسره خونه ست و به شیراز نرفته.ظاهرا این یه دروغ مصلحتی بوده!
-وا...به حق چیزای ندیده!حالا چرا؟خیلی هم دلش بخواد!تو کل تهرون رو می گشت دختر به این نازی گیر نمیاورد!
-ای بابا،این حرف ها چیه عمه جان؟مهم اینه که اون نمی خواد زورکی ازدواج کنه،درست مثل من!باور کن من از خدام بود.فقط تو رو خدا به بابابزرگ نگی پسره خونه بودها!والّا دیگه هیچی بهت نمی گم.بابابزرگ رو که می شناسی.
-نه عمه جون،مگه می خوام خون به پا کنم؟حوصله داری ها!ولی این خیلی بی ادبیه،کار پسرشون خیلی زشت بود!
لبخندی زدم و به فاطمه و فائزه که دوباره به طرفم می آمدند خیره شدم.هر دو زیبا بودند،با چشمهایی سیاه و شفاف در صورتهایی گندم گون و ابروهایی پر و بهم پیوسته.من که خیالم از جانب برادرشان آسوده شده بود،بدون ناراحتی سر صحبت را باز کردم و سه تایی گفتیم و خندیدیم.ظاهرا فاطمه همسن و سال خودم بود.او هم تصمیم داشت در کنکور شرکت کند و وارد دانشگاه شود.بیشتر صحبت های ما در همین باب دور می زد.البته در چشمهای تک تک اعضای خانواده آنها نگرانی عمیقی موج می زد و کلافگی از حرکاتشان هویدا بود که من به خوبی علت آن نگرانی را می دانستم.
کم کم بساط شام مهیا شد.همه دور میز بزرگی که با زیبایی خاصی آراسته شده بود گرد آمدیم.روی میز پر بود از انواع غذاهای لذیذ و سالاد و ژله و مخلفات دیگر که همگی نشان از حسن سلیقه میزبان داشت.نمی دانم چرا احساس می کردم چند روز است که چیزی نخورده ام و قادرم تمام محتویات روی میز را قورت بدهم!گاهی نگاه های محبت آمیز ثریا خانم را روی خودم می دیدم و بی اراده لبخندی به این زن خوشرو می زدم.در نگاهش دریایی از مهربانی،عطوفت،آرزو و امید شناور بود.شاید وقتی به من لبخند می زد،مرا در لباس سفید عروسیفدر کنار تنها پسرش می دید!همه چیز اهمیت خود را برایم از دست داده بود و دیگر آسوده رفتار می کردم.آن شب بعد از شام هیچ صحبتی در باب وصلت دو خانواده،صورت نگرفت.حتی در چشمهای سالارخان هم نشویش موج می زد،اما در پایان مهمانی از پدربزرگ قول گرفت که برای روز سیزده بدر به باغ آنها برویم و آن روز را در کنار آنها بگذرانیم.از پذیرایی گرمشان تشکر کردیم و راهی منزل شدیم.دیگر حرص نمی خوردم و ناراحت نمی شدم.مسئله اصلا منتفی بود،پس دلیلی برای سرکشی و دلخوری وجود نداشت.در بین راه،پدربزرگ بالاخره طاقت نیاورد و سر صحبت را باز کرد:
-خیلی عجیبه،سالارخان هیچ حرفی درمورد بچه نزد.انگار یه خبرایی بود!
از هوش و ذکاوت پدربزرگ لجم می گرفت ولی سکوت کردم.
-این چه حرفیه پدرجان؟ما که نباید منتظر باشیم اونا حرفی بزنن.مگه خدای نکرده دخترم رو دستم مونده؟ماشاءا...روزی نیست که شکیبا خواستگار سرشناس نداشته باشه.خودم نمی خوام شوهرش بدم.
از حمایت پدرم خوشم آمد.پدربزرگ با ناراحتی کلاهش را جابجا کرد و گفت:
-موضوع این نیست که.آخه تا قبل از این سالارخان هردفه که منو می دید سراغ دخترت رو می گرفت ولی حالا اصلا هیچ حرفی نمی زنه.البته زیادم مهم نیست.به قول تو دخترمون رو دستمون که نمونده.این همه فامیل سرشناس داریم که براش سرو دست می شکنن!
انگار داشت به خیر می گذشت.آن شب آسوده ترین خواب دنیا مال من بود!

از دیدن پسرهای عمه نسرین که تازه از راه رسیده بودند تعجب کردم.به نظرم پویا و پیمان هردو بلندقد و بزرگتر شده بودند.مدتی بود حسابی خودشان را سرگرم کرده بودند و کمتر می دیدمشان.مادر با لحنی گلایه آمیز گفت:
-حالا ما هیچی،غریبه!حداقل به داییتون سر می زدین!
پوریا با خجالت سرش را پایین انداخت:
-شما حق داری زن دایی. ما رو ببخشید،به خدا این درس ها اونقدر سنگین و فشرده شده که وقت سرخاروندن نداریم!
-عیب نداره زن دایی،انشاءا... هرجا هستین سلامت باشین
-ممنون...
بعد رو به من پرسید:
-راستی شکیبا شنیدم امسال می خوای تو کنکور شرکت کنی.
سر تکان دادم و گفتم:
-ای بابا،اگر بذارن!فعلا که همگی کمر همت بستن تا شوهرم بدن!
خنده اش گرفت.
-کیا؟
-پدربزرگ دیگه.شانس آوردی که دختر نشدی و الّا تا حالا چند تا بچه قد و نیم قد هم دورت بود!واقعا که خوش به حالت پوریا،به جای اینکه محیط خونه رو طوری مهیا کنن که ارامش داشته باشم،همه ش شده استرس و فکر و خیال!می دونم که قبول نمی شم.
-امیدوار باش و تلاشت رو بکن.شما دخترا که کاری ندارین جز درس خوندن.
-وا چه پررو!مگه جنابعالی کاری غیر از درس خوندن داری؟
باز به خنده افتاد:
-ای بابا،ما پسرای بیچاره در حین درس خوندن به هزارتا بدبختی دیگه هم باید فکر کنیم؛سربازی،بی کاری،تشکیل خانواده و خرج و مخارج زندگی...
مادر گفت:
-آفرین!معلومه که پسر مستقلی هستی و به فکر آینده تی.
-چه کار کنیم زن دایی جان،ما جوونا باید به فکر خودمون باشیم.خدا برکت بده به دخترها!می شینن تو خونه و دستور می دن مهریه انقدر باشه،شیربها اونقدر باشه،فلان وسیله زیرپاش باشه و هزار تا بهانه دیگه.
با اعتراض گفتم:
-ولی همه دخترا که اینطوری نیستن!
-اکثرشون که هستن!
-نخیر خیلی ها با عشق ازدواج می کنن و باهم توی همه چیز تفاهم دارن.
-خب بله،یه درصد کمی!
-من که هرچی می گم باز تو حرف خودتو می زنی؟
از جایم برخاستم تا اتاق را ترک کنم که پوریا با خنده گفت:
-چیه...کم آوردی؟
-نه خیر درس دارم.می رم تو اتاقم یه ذره بخونم.
0راستی چند تا کتاب تست خوب برات آوردم،صبر کن اینا رو هم ببر.کتاب ها رو به دستم داد و با محبت گفت:
-فرصت زیادی نداری،اگه می خوای موفق بشی باید خیلی تلاش کنی.
تشکر کردم و به اتاقم رفتم.در این چند روزی که پوریا و پیمان به آنجا آمده بودند کمتر فرصت درس خواندن داشتم.یا با آنها برای گردش به بیرون می رفتم یا مهمان به خانه مان می آمد و سرمان شلوغ بود.به دلم امید می دادم که حتما بعد از ایام عید شروع کنم.البته پوریا هم قول داده بود که در درس ها کمکم کند.صبح یکی از روزهای بهاری که هوا مناسب گردش و تفریح بود،پوریا و پیمان پیشنهاد یک پیاده روی را دادند.اول بهانه آوردم ولی هوا به قدری مطلوب و دلپذیر بود که حیفم آمد در خانه بمانم.همگی حاضر شدیم و به دشت رفتیم.مزارع پهناور گندم،سبز سبز،در قطعه بندی های زیبا چشم را نوازش می داد و عطر گلهای بهاری در فضا رایحه دل انگیزی را می پراکند.جعبه های رنگارنگی که زنبورداران در جای جای دشت قرار داده بودند،حکایت از وجود گل های وحشی و زیبا داشت.من و کیمیا مشتاقانه به دنبال گل های منحصر به فرد نگاهمان در تمام زوایای دشت می چرخید.هنگام گردش در دشت هرازگاهی صدای پای اسبی به گوش می رسید و من کنجکاوانه به دنبال این صدا سرم را می چرخاندم تا آن را ببینم.روزهای قبل هم چندین بار در این حوالی،آن اسب و سوارکارش را از دور دیده بودم،ولی اینبار از نزدیک شاهد سوارکاری آن جوان بودم.او سوار بر اسبی قهوه ای رنگ و زیبا در دشت و صحرا می تاخت.من که از چهارده سالگی با اسبهای پدربزرگ در این دشت ها سواری یاد گرفته بودم و بهترین سرگرمی ام آن زمان سوارکاری بود،با دیدن آن اسب سوار خاطرات دوران کودکی در ذهنم زنده می شد.چند لحظه بعد نزدیک شد و با سرعت از کنارمان گذشت.از دیدن آن جوان خوش چهره و زیبا،تپشی بی امان قلبم را به تلاطم انداخت.احساس می کردم هر لحظه صورتم سرخ و سرخ تر می شود.نگاهم بی اراده تا دقایقی به دنبال او روانه شد.پوریا که متوجه نگاه خیره ام به آن جوان شده بود گفت:
-به چی اینطوری زل زدی و نگاه می کنی؟
فورا چشم از آن جوان خوش سیما برداشتم و با شرم گفتم:
-هیچی،چیزی نیست
چند لحظه بعد ملتمسانه نگاهش کردم:
-پوریا می شه یه خواهش ازت بکنم؟
-امر بفرمایید خانم!
-می شه به اون آقا بگی اسبش رو چند دقیقه به من بده تا سوارش بشم؟
ابروهایش را درهم کشید و با اخم گفت:
-نه بابا،دیگه چی؟ما که نمی دونیم این یارو کیه.شاید خوشش نیاد کسی سوار اسبش بشه.نمی بینی با چه غروری اسب سواری می کنه؟تازه تو الان چند ساله که اسب سوار نشدی،یه وقت میفتی کار دستمون می دی!
دلخور شدم.
-امکان نداره از روی اسب بیفتم.مگه یادت رفته با چه تبحری اسب سواری می کردم؟
-یادمه ولی فکر می کنم یه شیش هفت سالی گذشته.
-خب بگذره برای من هیچ فرقی نداره.کاشکی پدربزرگ اسباش رو نمی فروخت.آخه چرا یه دفعه تصمیم گرفت همه رو بفروشه؟
-فکر کردی نگه داری از اسب آسونه؟
-می دونم سخته ولی پدربزرگ که نمی خواست خودش از اسب ها نگهداری کنه.
-من یادمه دایی محمود مجبورش کرد همه رو بفروشه.آخه اون سال یه بیماری بدی توی حیوونا افتاده بود.
-خیلی حیف شد.حالا می ری از اون سوارکار خواهش کنی یا نه؟
دوباره اخم کرد و با تحکم گفت:
-گفتم که نخیر،نمی شه!
-خیلی بدجنسی،اصلا خودم بهش می گم.
-تو حق نداری این کارو بکنی.لجبازی نکن بچه!
-بچه خودتی!
این را گفتم و با حالت قهر از او فاصله گرفتم.خودش را به من رساند و با نرمش گفت:
-باشه بچه من!حالا تو هم قهر نکن.اگر اومد این طرف ازش خواهش می کنم اسبش رو بده.خوبه؟
-وای ممنون پوریا،تو خیلی خوبی.
خنده اش گرفت.
-تا یه دقیقه پیش که بدجنس و خبیث بودم!
از شانس بد من،سوارکار دیگر به طرفمان نیامد و از ما دور و دورتر شد.با دلخوری راهی خانه شدیم.آن شب وقتی به بستر رفتم،با یادآوری چهره دلنشین آن جوان،لبخند روی لب هایم نشست و باز قلبم به تلاطم افتاد.آن همه غرور و زیبایی در وجود او ستودنی بود.او حتی در خواب هم با من همراه بود و در کنار هم سوارکاری می کردیم.
دو سه روز بعد مدام باران می بارید و همه را خانه نشین کرد.من که عاشق باریدن باران بودم،فورا لباسی به تن کردم و در باغ خانه قدم زدم.مادر دائما غر می زد که سرما می خورم ولی من گوشم بدهکار نبود.ما به ندرت شاهد باران بودیم،بنابراین باید از این نعمت الهی که در شهر ما کمیاب است حداکثر استفاده را می بردیم.در خانه بحث روز سیزدهم فروردین داغ داغ بود.پدربزرگ با افتخار از دعوت سالارخان حرف می زد و دعا می کرد آن روز هوا بارانی نباشد.
صبح روز سیزده بدر آفتاب درخشان وسط آسمان جلوه گری می کرد.آسمان بدون لکه ای ابر،خبر از روزی گرم و شاد برای مردم می داد.گاهی پوریا سربه سرم می گذاشت و با ((عروس خانم))گفتنش حرص مرا در می آورد.مادامی که او در خانه مان بود،با طعنه هایش مرا عصبی می کرد.درک نمی کردم ازاینکه صدای مرا درآورد و فریادم را به آسمان برساند،چه منظوری دارد!همگی حاضر شدیم و به منزل پدربزرگ رفتیم.چون هوا به شدت گرم بود و آفتاب مستقیم می تابید،هم من و هم کیمیا کلاه و عینک آفتابیمان را برداشتیم.با یک مانتو کوتاه سفید و شلوار جین ظاهرم را کامل کردم.وقتی بیرون رفتیم پوریا که مشغول ور رفتن با ماشین پدرش بود،به محض دیدنم سوتی زد و گفت:
-به به,عروس خانم چه تیپی زدن!مطمئنم امروز مورد پسند شادوماد واقع می شی!
با حرص گفتم:
-می خوام صد سال سیاه نپسنده!کسی واسه اون تیپ نزده!
-اگه نپسنده که واقعا بی سلیقه اس!حتما می پسنده!
شکلکی براش درآوردم:
-اصلا تو چه کار داری تو همه چیز دخالت می کنی؟
دستش را روی سینه اش گذاشت و کمی دولا شد:
-آخه یخورده فضولم!شما به بزرگی خودتون ببخشید!
-پوریا اول صبح شروع نکن واِلّا...
-واِلّا چی؟
-حالا می بینی،بعدا معلوم می شه!
خنده بلندی سر داد.
-تهدید می کنی؟
-حالا می بینی دیگه صبر کن.
سرش را تکان داد و از هم جدا شدیم.
هرسه ماشین با هم راه افتادیم.وقتی به باغ سالارخان رسیدیم با منطقه وسیع و سرسبزی روبرو شدیم که قسمتی از آنرا باغی باصفا تشکیل داده بود.تمام مراتع و زمین های آن منطقه متعلق به سالارخان بود.وجود نهر پرآبی که از وسط این مراتع می گذشت جذابیت آنجا را صدچندان کرده بود.در امتداد نهر،درختان نارون و تبریزی،با شاخه های نورسته و سبزشان سایبان مناسبی را بوجود آورده و خانواده سالارخان هم از همین سایه ها بهره برده بودند.به محض دیدن ما به استقبالمان آمدند.تعدادی دختر و پسر،کمی آن طرف تر در حال بازی و گردش بودند.با همه سلام و علیک کردیم و نشستیم.مریم خانم،عروس دیگر سالارخان همچنین فاطمه و فائزه هم به ما خوش آمد گفتند و کنارمان نشستند.به دختر و پسرهایی که مشغول بازی بودند نگریستیم.به جز چهره علیرضا و خواهرش نرگس که آن شب در خانه سالارخان آنها را دیده بودم،بقیه برایم ناآشنا بودند.حتما یکی از آن پسرهای جوان فرهاد بود.با ناراحتی سرم را برگرداندم و به ثریا خانم که مرا می نگریست،لبخند زدم.او هم جوابم را با لبخندی شیرین داد و رو به فاطمه گفت:
-پس چرا نشستین؟شما هم برید با جوونا بازی کنید دیگه.
-باشه مامان جان.شکیبا جون میای بریم؟
-حتما،اون تابی که به درخت بستید،بدجوری وسوسه م می کنه.بریم اونجا
-پسرها شما هم برید پیش بچه ها.غریبی نکنید عزیزای من.
ثریا خانم این را گفت و پوریا با گفتن ((چشم)) همه را به جمع بازی کشاند.پیش از آنکه به سرف تاب برویم فاطمه زحمت مراسم معارفه را کشید.علیرضا بعد از خوش آمد گویی رو به فاطمه گفت:
-راستی داداشت کو؟هیچ معلوم هست کجاست؟می گفتی یه امروز رو افتخار بده با ما باشه!
اخم های فاطمه درهم رفت.
-رفته جایی.کار مهمی داشت.شاید تا ظهر برگرده.
متوجه شدم فرهاد در میان جوانان نیست و خیالم آسوده شد.وقتی مشغول تاب سواری بودیم فاطمه گفت:
-اون پسره که بلوز سفید پوشیده رو می بینی؟اسمش صادقه اون دو تا دخترم که کنارش ایستادن خواهراش،سحر و سامیه ان...وای وای اگه بدونی چه شخصیتی داره این سامیه!علیرضا و نرگسم که خودت می شناختی.اون دو تا دخترم که شال روشن سرشونه دختردایی های منن!اون دو تا پسر دیگه هم برادراشونن،فرزین و فرشید.ما هرسال سیزده بدر دسته جمعی اینجا جمع میشیم
-حق دارید.آخه اینجا خیلی زیبا و قشنگه.راستی می تونم یه سوالی بپرسم؟شما همیشه تو اون کاخ بزرگ زندگی می کنید؟
خنده اش گرفت.
-نه،دبیرستان منو فاطمه نزدیک خونه مون توی شیرازه.ما اونجا زندگی می کنیم.فقط تعطیلات میایم اینجا.
-اِ،درست مثل ما،چه جالب!
-حالا موافقی بریم پیش بچه ها و وسطی بازی کنیم؟
-اره حتما
من در دسته مقابل دسته پوریا قرار گرفتم.اولین توپی که بدستم رسید با ضرب به پوریا که خیلی مانور می داد،کوبیدم و او را از بازی بیرون انداختم.با دلخوری گفت:
-ای خائن آدم فروش!اول باید منو می زدی؟
خنده بلندی سر دادم:
-بهت گفته بودم که تلافی میکنم!
با بدجنسی زیر گوشم زمزمه کرد:
-اِ...راستی داماد فراری کجاست؟نمی بینمش!انگار هیچ جوری از عروس ملوس ما خوشش نمیاد!
دستم را به سینه اش زدم و به عقب هولش دادم.
-همون بهتر که خوشش نمیاد!برو خوصله ندارم ها!


با خنده بلند پوریا،همه سرها به طرفمان برگشت.شرمگین و سه به زیر خود را مشغول بازی کردم.نگاه های مشتاق و عاشقانه علیرضا بر روی چهره فاطمه خبر از دلدادگی اش می داد و این کشف بزرگ و سرگرم کننده من در آن روز بود!البته ناگفته نماند که نگاه های پرمعنی و گاه مشتاقانه پسرهای فامیل آن ها نیز مرا حسابی دستپاچه و معذب می کرد،تا جایی که وقتی نوبت ما رسید تا در وسط زمین بازی کنیم،به خوبی حس می کردم که وقتی توپ به دست پسرها می افتد،فقط مرا نشانه گیری می کنند!بالاخره هم صادق توپ سنگینی حواله ام کرد که البته با اقبال خوبی مواجه شدم و آن را با دست گرفتم.فائزه که با این توپ داخل بازی شده بود،زبونش را برای او بیرون آورد و مرا به خنده انداخت،ولی ظاهرا صادق قانع نشده بود چرا که ناجوانمردانه با ضربه سنگینی مرا از بازی خارج کرد.گوشه ای نشستم و نفس زنان به بازی آن ها نگاه کردم که دوباره پوریا به کنارم آمد:
-چی شد؟عروس خانم رو بیرون کردن؟


-ببین پوریا،اگر بخوای هی عروس و دوماد کنی بدون رودروایستی می ذارم می رم خونه.
-خیلی خب بابا شوخی کردم
-می دونم قصدت شوخیه ولی این شوخی بی مزه تو داره منو آزار می ده.امیدوارم که متوجه باشی...
هنوز جمله ام را کامل نکرده بودم که صدای پای اسبی توجه ام را به خود جلب کرد.حتی از دور هم آن اسب بلند قد شرابی رنگ را شناختم.دلم هری ریخت پایین!در حالی که او نزدیک و نزدیک تر می شد با خود گفتم:
-پس اون سوارکار با سالارخان فامیل بوده که به املاک اونها اومده!
بی اختیار از جایم برخواستم و محو تماشای اسب شدم.سامیه وسحر به پیشواز سوارکار رفتند.با نزدیک تر شدنش دریافتم که اسب همان اسب است ولی سوارکارش آقا مهدی،عموی فاطمه است.حسابی جا خوردم.
از حال خودم خنده ام گرفت.انگار این تپیدن های بی امان قلبم می گفت که در انتظار دیدن شخص دیگری ست!با این حال نزدیک اسب رفتم و به گردن و یالش دست کشیدم.
-وای چقدر قشنگه!چه یال زیبایی داره.عجب پوست صاف و براق و خوش رنگی داره...
با نوازش های پی در پی من،اسب سرش را بالا و پایین می آورد.شکلاتی را که در جیبم داشتم در دهانش گذاشتم و به نوازشش ادامه دادم.
آقا مهدی با لبخند گفت:
-نه،مثل اینکه ت رو دوست داره شکیبا خانم!اسمش عقیقه
-عقیق...چه اسم زیبایی!خیلی بهش میاد
-آره،زیبا و سرکش و مغرور!
صادق جلو آمد و گفت:


-خب مثل صاحبشه دیگه!
با تعجب به فاطمه نگاه کردم.به یاد جوان زیبای سوارکار افتادم.
فاطمه خندید و گفت:
-داداش منو می گه.آخه این اسب مال اونه
برق از سرم پرید!انگار در بدنم حتی یک قطره خون هم وجود نداشت.از تعجب خشکم زده بود.سوارکاری که با چندبار دیدنش دل و دینم را ربوده بود،نوه سالارخان بود؟!همان کسی که ندیده و نشناخته از او بیزار بودم؟عجب حکایتی شده بود!پوریا رو به فاطمه گفت:
-ما چند باری برادرت رو موقع سوارکاری توی دشت دیدیم.خیلی وارد و مسلطه.مگه نه شکیبا؟
-آره همینطوره.
فاطمه با غروری خواهرانه گفت:
-بهترین سرگرمی داداشک همین اسبه،اگر عقیق نباشه دیوونه می شه.فداش بشم الهی!وقتی سوار اسب می شه درست مثل شاهزاده هاست!
پوریا می خواست ادامه دهد که با چشم غره من ساکت شد.می دانستم می خواهد برای فاطمه تعریف کند که چقدر التماس کردم تا فرهاد خواهش کند سوار اسبش بشوم.آقا مهدی رو به جوان ها گفت:
-هرکی می خواد سوار شه بسم الله.
در میان پسرها همه داوطلب شدند ولی از دخترها فقط انگشت من بالا بود!آقا مهدی با تعجب به من نگاه کرد.
-شما می تونی سوارکاری کنی؟مطمئن مطمئن؟!
-بله می تونم می خواید از پدرم بپرسید.
فاطمه با تعجب گفت:
-ولی شکیبا جان این اسب خیلی بلنده.
-مهم نیست من قبلا سوارکار ماهری بودم،باور کن!
همه لبخند زدند و آقا مهدی گفت:
-بسیار خب،اگر مطمئنی سوار شو.مواظب باش نخوری زمین طوریت بشه!خجالتش واسه ما می مونه.
-نگران نباشید،نمی افتم.
بلافاصله پایم را روی رکاب گذاشتم و خیلی مسلط و سریع خودم را بالا کشیدم و روی اسب نشستم.همگی با حیرت نگاهم می کردند.باز صدای آقا مهدی بلند شد:
-ماشاءا...اولش رو که خوب اومدی،حالا تا بقیه ش.آماده ای؟
-بله.
آرام دستی به پشت اسب زد و عقیق آهسته شروع به حرکت کرد.پوریا همانطور که کنارم قدم می زد به حرف آمد:
-مواظب باش نخوری زمین آبرومونو ببری با این همه کرکری که خوندی!
-چه حرف ها می زنی،من کی این کار رو کردم؟
-خیلی خب بابا،حالا لابد از همون بالا می خوای با من دعوا کنی!
-الان داره حسودیت می شه،نه؟!
-آره خیلی.دیوونه!
کمی سرعتم را بیشتر کردم.همه اعضای خانواده سالا ر خان متوجهمن بودند.
ثریا خانم با صدای بلند گفت:
-دخترم مواظب خودت باش.
سرم را تکان دادم و دور شدم.از اینکه به این زودی به آرزویم رسیده بودم،خوشحال شدم.فکر می کردم در آسمان ها سیر می کنم.صدای پاهای اسب مانند آهنگی دلنواز در وجودم می پیجید و غرور خاصی را در رگهایم می دواند.تصمیم گرفتم بیشتر بتازم.آرام به زیر شکم اسب لگد زدم،سرعتش زیاد شد.یک چرخ کامل دور دشت زدم.نسیم خنک به صورتم می خورد و بوی سبزه های با طراوت مشامم را نوازش می داد.همانطور که درحال و هوای خودم بودم و


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   

رمان قصه عشق من

نویسنده:مریم حسینی

قسمت دوم

EXrozblog.comEX

دیدار بعدی ما با ثریا خانم، بعد از عمل در بیمارستان بود، دوباره با دیدنش غمی سنگین بر دلم نشست. خدایا! این جسم نحیف و کوچک، همان ثریا خانم بود؟ این بیماری چطور می توانست به این سرعت با این زن زیبا چنین کند؟ حتی بعد از عمل هم بهبودی در وضع او دیده نشد. همه اطرافیان غم زده و افسرده بودند. با ورود ماد، ثریا خانم نگاه دردمندش را به من دوخت و از پسرش خواست تا کمک کند و او را بنشاند. وقتی با کمک فرهاد کمی به حالت نشسته د رآمد، دستهایش را به طرف من دراز کرد و اشک در چشمهایش نشست. به طرفش رفتم و در آغوشش گرفتم. و برای سلامتی اش دعا کردم.همانطور که مرا در آغوش گرفته بود گفت:
- دخترم خیلی دوست داشتم تو عروسم بشی. از وقتی دیدمت به این نتیجه رسیدم که فقط تو لایق پسر کله شق منی! فقط تو می تونی مکمل اون باشی و راضیش کنی. من که هر چی اصرار کردم نخواست دل مادرش رو شاد کنه، حالا دیگه با این آرزو می میرم و حسرت ازدواج شما به دلم می مونه. میدونم که زیاد مهمون این دنیا نیستم. ولی بارت آرزوی خوشبختی و کامیابی می کنم. میدونم تو همسر هر کسی که بشی، اون مرد رو خوشبخت و سعادتمند میکنی. امیدوارم همسر آینده ات لیاقت تو، گل زیبا رو داشته باشه.
همانطور که در آغوشم بود و حرف میزد ،بدنش می لرزید. من هم دست کمی از او نداشتم. به دشت می لرزیدم و اشک می ریختم. دیگر نتوانستم طاقت بیاورم، خودم را از آغوشش بیرون کشیدم و با هق هق از اتاق بیرون زدم. به حیاط بیمارستان رفتم و کنار شمشادهای باغچه بیمارستان با صدای بلند گریستم. دست هایم روی صورتم بود و اشک هایم سیل آسا روی صورتم جریان داشت. چرا باید این اتفاق برای ثریا خانم می افتاد؟ چقدر دست تقدیر بی رحم بود و فرهاد از آن هم بی رحم تر! کمی که بار دلم سبک شد، حضور کسی را پشت سرم حس کردم. با دستمالی اشکهایم را پاک کردم و به عقب برگشتم. فرهاد بود که با چشمهای به خون نشسته و متورم از گریه نگاهم میکرد. شرمزده سرم را به زیر انداختم.دلم میخواست با بی رحمی و بدون توجه به حضورش آنجا را ترک کنم. که مرا مخاطب قرار داد :
- میشه چند لحظه وقت تون رو بگیرم؟ میخوام باهاتون صحبت کنم.
سرجایم میخکوب شدم. یعنی با من چه کار داشت؟ سر به زیر انداختم و وانمود کردم گوش میدهم.
- شیکبا خانوم! حرفهای چند لحظه پیش مادرم خیل یمنو منقلب کرد . میخواستم اگه اجازه بدین در مورد یه مساله مهم باهاتون صحبت کنم.
حس همدردی در وجودم شعله ور شد . نمیدانم از تاثیر صدای بم و غمگینش بود یا حالت پریشان و ژولیده اش. ولی هب هر حال دوست نداشتم خودم را حتی لحظه ای جای آنها بگذارم. ادامه داد:
- برای صحبت با شما از پدرتون اجازه گرفتم. بهتره روی اون نیمکت بشینیم . شاید حرفهای من یه کمی طولانی بشه و شما خسته بشید.
گیج و منگ به طرف نیمکت به راه افتادم و روی آن نشستم. آرزویی که همیشه در سینه داشتم، حالا در اینجا و این شرایط محیا شده بود. با خودم گفتم: "چه روز غمگینی!" با فاصله کنارم نشست و بدون اینکه به طرفم برگردد و نگاهم کند به زمین چشم دوخت. دستهایش در هم قفل شد و با لحنی سرد و خالی از احساس ضربه را وارد کرد:
- میخواستم از شما خواستگاری کنم!
" خواستگاری...خواستگاری "! این کلمه درگوشم نوسان داشت و من یخ زده و مبهوت حتی مژه بر هم نمی زدم.ضربه اش کاری بود! ناگهان تکانی خوردم و با دهانی باز به سمتش برگشتم . با نگاهی مملو از درد و رنج به من خیره شد و ادامه داد:
- میدونم...میدونم که تعجب کردین. شاید با خودتون میگید که چقدر گستاخ و فرصت طلبه! شایدم منو آدم خودخواه و بی منطقی بدونید، ولی باور کنین توی برزخی دست و پا میزنم که فقط خدا میدونه چه زجری میکشم. روزی هزار بار آرزوی مرگ میکنم. هزار جور فکر و خیال تلخ و آزار دهنده توی سرم می چرخه. شیکبا خانوم من شرایط بحرانی و سختی رو میگذرونم، ولی صادقانه از شما می خوام که اول حرف هام رو گوش کنین و بعد جواب بدین. شما کاملا مختارین که هر تصمیمی بگیرین و من از صمیم قلب شما رو درک میکنم و به تصمیم تون احترام میگذارم. در جریان هستید که مادرم توی دوران سلامتی اش خیلی مایل بود ما با هم ازدواج ... ازدواج کنیم.من برای مخالفتم با این وصلت دلایلی دارم که متاسفانه از گفتنش معذورم. نه اینکه خدای نکرده شما رو در حد خودم نمی بینم یا به شما ایرادی وارد باشه، نه اصلا اینطور نیست. دلایل من کاملا شخصیه . کلا با زندگی زناشویی مخالفم. دلم میخواست تا آخر عمر مجرد بمونم و تنها دلیل تغییر عقیده ام به انجام رسوندن آروزی مادرمه که تو بستر مرگ افتاده. نمیخوام آرزو به دل بمیره، به همین خاطر این تصمیم سریع رو گرفتم. شکیبا خانم...میدونید..راستش خواهس میکنم این مساله رو به حساب تکبر من نذارید من...میخوام که با شما ازدواج کنم بدون عقد هیچ قراردادی و ... صرفا فقط با یه صیغه محرمیت!
این را گفت و نفسش را بیرون فرستاد. انگار بار سنگینی را از روی دوش بر زمین میگذاشت. قلبم با چنان سرعتی می زد که به نفس نفس افتاده بودم.ناباور و بهت زده ، ساکت نگاهش کردم. با شرمی خاص سرش را پایین انداخت و آهسته ادامه داد:
- گفتم که، شما آزادین هر تصمیمی بگیرین .میتونین مخالفت کنین. با صدایی مرتعش و غم زده گفتم:
- ادامه بدید.
- تمام مراسمی رو که برای یه ازدواج لازمه، انجام میدیم. ولی تا وقتی که مادر زنده است مثل ... مثل دو تا غریبه تو خونه مون زندگی میکنیم، نه بیشتر! از این موضوع هم به جز مادرم، فقط خانواده هاون مطلع میشن. تا وقتی که پیش مادرم هستیم مثل یه زوج خوشبخت رفتار میکنیم ولی توی تمام لحظات دیگر تعهدی به هم نداریم. این شرط من برای ازدواجمونه. میدونم خیلی خودخواهانه و غیر منطقیه ولی من نه میخوام و نه میتونم که خوشبختی شما رو زایل کنم. نمیخوام شما با تحمل روحیات خشن من از زندگی بیزار بشید، همین!
با صدایی لرزان گفتم:
- یعنی شما تا این حد از بهبودی مادرتون ناامید شدین؟
- متاسفانه دکتر مادرم گفته که اون زیاد زنده نمی مونه.
- خدای من! خیلی متاسفم ولی شما...شما اصلا به این مساله فکر کردین که اگر بعد از ازدواج ما، مادرتون خدای نکرده زبونم لال فقط چند روز زنده موند ،اون وقت تکلیفمون چیه؟ یا اگه به امید خدا حالشون روز به روز بهتر شد و شفا گرفتن اون وقت چی؟ چه اتفاقی می افته؟ من چقدر میتونم بمونم؟ یه هفته، یه ماه، چقدر؟ مردم چه حرفهایی پشت سرمون می گن؟ آقا فرهاد آخه چطور ممکنه یه همچین اتفاقی بیافته؟ چطور به خودتون اجازه می دین یه همچین درخواستی از من بکنین؟!
دستی به موهایش کشید و شرم زده سر به زیر انداخت. مدتی با خود کلنجار رفت. دلم میخواست بر سرش فریاد بکشم. چرا چشم هایش را بر روی تمام امتیازات من بیسته بود. و اینطور خودخواهانه تصمیم میگرفت؟ چقدر ظالم و بی رحم بود که احساسم را از عمق چشم هایش نمیخواند. آه بلندی کشید و زمزمه وار گفت:
- حق با شماست. همه اینهایی که گفتید منطقی و درسته. نمیدونم چی بگم خانوم! دیگه فکرم کار نمیکنه.
از غمی که در صدایش شناور بود دلم ریش ریش شد. کمی از موضعم کناره گرفتم و آرامتر گفتم:
- به هر حال نمیتونم در مورد مساله به این مهمی سریع تصمیم بگیرم. باید فکر کنم و با پدر و مادرم هم مشورت کنم.
- بله؛ بله حتما حق با شماست. فقط خواهش میکنم شرایط مادرم رو بیشتر در نظر بگیرین. ما وقت زیادی نداریم، اگه ممکنه زودتر تصمیم بگیرین و اطلاع بدین. این کارت منه، لازمتون میشه.
سرم را تکان دادم و کارت را گرفتم. سست و بی حال تشکر کرد و بعد از خداحافظی دور شد. با یک دنیا فکر و خیال و سوال های بی پاسخ تنها ماندم.چه آرزوهای شیرینی در سر می پروراندم و حالا در چه برزخی گیر افتاده بودم. چه صریح از اینکه به من علاقه ای ندارد سخن گفت. احساس سرخوردگی میکردم. ولی ناگهان به یاد چهره رنج کشیده و آرزومند ثریا خانم افتادم و همه چیز رنگ دیگری به خود گرفت. با خودم گفتم:"بذار به زندگیش وارد بشم . شاید تونستم با دلبری کردم و محبت زیاد اونو شیفته خودم کنم."حتی لحظه ای در کنار او بودن آرزویم بود. شاید این فرصت غنیمتی بود تا او را به خود علاقمند سازم. به هر حال دوستش داشتم و نمیتوانستم به خود دروغ بگویم. و احساسم را نادیده بگیرم.میتوانستم خیلی راحت با خواسته اش کنار بیایم و از اینکه نیتش خشنودی ماردش بود و شتابزده عمل کرده بود، او را درک کنم.من معنای حقیقی عشی را چشیده بودم و آن را چیزی بالاتر از هوا و هوس نفسانی می دیدم، پس حتی غریبه بودن و در کنار او زیستن را هم دوست داشتم. به خدا توکل کردم. و همه چیز را به او سپردم. به هر حال او گره گشای همه امور بندگانش بود. وقتی به خانه رسیدیم مردد بودم که چطور این مساله را با پدر و مادر در میان بگذارم.از واکنش آنها می ترسیدم. اگر اجازه نمیدادند کاری را که مطابق میل و احساسم بود انجام دهم، آن وقت چه؟!

باید به چه کسی متوسل می شدم؟شاید هم مرا درک می کردند و یاری ام می دادند.بعد از لحظاتی دست دست کردنِ،با دنیایی از تشویش و دلهره،رو به پدر که در حال خواندن روزنامه بود گفتم:
-بابا...می خوام مطلب مهمی رو با شما در میون بذارم.به مشورت و راهنمایی شما و مامان و البته نظر موافق تون خیلی احتیاج دارم!
پدر با چهره ای متفکر روزنامه را کنار گذاشت و خیره نگاهم کرد.مادر هم با نگرانی به چشم هایم زل زده بود و کف دستش را مالش می داد.نفسم را با صدا بیرون فرستادم و با توکل به خدا،همه ی گفته های فرهاد را برایشان بازگو کردم .همه را موبه مو،بدون کوچک ترین کم و کاستی.من حرف می زدم و لحظه به لحظه بر بهت و حیرت آنها افزوده می شد.وقتی تمام ماجرا را شرح دادم هنوز آنها از شک بیرون نیامده بودند.سکوت محض بر همه جا حاکم بود.لحظات دلهره آور و پر تنشی بود.ناگهان پدر تکانی خورد با صدایی که رگه هایی از خشم و تعجب در آن شناور بود گفت:
-اون چه طور به خودش اجازه داده این پیشنهادرو به تو بده؟بی چشم و رو!
آب دهانم را به سختی فرو دادم و گفتم:
-ولی بابا...خواهش می کنم آروم باشین.ایرادی به اون وارد نیست.توی بد شرایطی گیر کرده.مگه خودتون امروز حرف های ثریا خانوم رو نشنیدین؟دل سنگم آب می شد به خدا!
-ولی این دلیل نمی شه.انگار تو هم زیاد بی میل نیستی؟چرا داری دفاع می کنی دختر؟
ناگهان صدای جیغ مانند مادر لرزه بر پرده ی گوشم انداخت:
-این دیگه چه مدل زن گرفتنه؟مگه دختر منو غریب و بی کس و کار فرض کرده؟عجب رویی داره !آخه یعنی چی؟مردم چی میگن؟حیف از اون زن نازنین،آدم باور نمی کنه این پسر همون مادر باشه!این بدترین پیشنهاد عالمه...وای پناه بر خدا!جواب فامیل رو چی بدیم؟آخه این بچه به عواقب این کار فکر نکرده که چنین پیشنهاد شرم آوری رو داده؟
این را گفت و با ناله های زیر لبی سرش را به مبل تکیه داد.سر به زیر انداختم و آرام جواب دادم:
-مامان جان،به خودت مسلط باش.حالا که چیزی نشده.اتفاقا نقطه مشترک همه این مسائل ثریا خانومه.به خاطر رضای اونه که آقا فرهاد این پیشنهاد رو داده.اون به خاطر شادی مادری که یه پاش لب گوره این تصمیم رو گرفته...
-کاش این شادی رو زودتر به مادرش تقدیم می کرد تا به این حال و روز نیافته.اون موقعی که این بنده خدا این آرزو رو تو سینه داشت.معلوم نیست چرا شازده ناز می کرد.اگه تموم شیراز رو می گشت مگه بهتر و خانوم تر و خوشگل تر از تو رو پیدا می کرد؟یکی نیست بگه آخه ناراحتی و مشکل تو چیه که می خوای این طوری زندگیتو شروع کنی پسر؟فقط نمی دونم چرا تو لفافه حرف می زنی!نکنه می خوای آینده ات رو به خاطر یه لحظه احساساسی شدن تباه کنی؟
-مامان جان،من فقط سعی کردم اونو درک کنم.مگه این آقا فرهاد همون کسی نیست که همگی دست به دست هم داده بودین تا منو به عقدش دربیارین؟مگه مورد تایید همه تون نیست؟
این بار پدر جواب داد:
-چرا عزیزم،هنوزم مورد تایید ماست.ولی هر چیزی آداب خاص خودش رو داره.تو خیلی راحت با این مسئله برخورد کردی و این فقط یه حس رو در من تقویت می کنه;اینکه تو به غیر از حس همدردی و کمک برای رضای خدا،به فرهاد علاقه مند هم هستی و این خودش به تنهایی یه مساله ی قابل بحثه!
حس داغ و رخوت انگیز توام با شرمی مطبوع در همه ی جای بدنم جاری شد. از شعور و درک بالای پدر خوشحال شدم.مامان با چشم های گشاد در مبل فرو رفت و پدر باز ادامه داد:
-تو مصائب و مشکلاتی که سر که سر راهتی در نظر گرفتی دخترم؟ممکنه نتونی تحمل کنی.این مسائل در آینده ی تو تاثیر مستقیم داره.می دونی این یعنی چه؟
-متاسفانه بله بابا.من همه چیز رو خوب درک کردم.ما فقط می خواییم یه صیغه ی محرمیت ساده بینمون جاری بشه.ما...ما مثل...مثل دو تا خواهر و برادرکنار هم زندگی می کنیم.شما هدف خیری که ما در نظر گرفتیم رو ندید گرفتین ها!
مادر با دست خودش را باد زد و با خشونت گفت:
وای پناه بر خدا!دختر جان از خر شیطون بیا پایین.من اجازه نمیدم این جوری با آینده ات بازی کنی،فهمیدی؟
-آخه مامان...
-آخه بی آخه،همین که گفتم.دیگه حرف هم نباشه!یه عمر با هزار زحمت و امید و آرزو دختر بزرگ نکردم که حالا این طوری بفرستم خونه ی بخت.اگه غیر منطقی می گم تو یه چیزی بگو مرد!
-خانوم به خودت مسلط باش.شکیبا دختر عاقل و فهمیده ایه.مگه خودت نمی گفتی که چقدر از ازدواج بیزاره و از تصمیمی که ما براش گرفتیم ناراحته؟اون موقع هم دلایلی برای خودش داشت و حالا هم که راضیه دلایلی داره،مگه نه عزیزم؟
-خب بله.من میگم اولا که رضای خدا رو در نظر گرفتم،در ضمن شرایط آقا فرهاد رو درک کردم و سعی کردم باهاش همدردی کنم.حالا هم که...خب یکمی بهش ...بهش علاقه مندم،می تونم با محبت کردن زیاد،دوام این زندگی رو بیشتر کنم.من می دونم که می تونم اونو به زندگی امیدوار و پایبند کنم.ضمن اینکه خود آقا فرهاد قول داده هر اتفاقی افتادهمه ی مسائل رو به گردن بگیره تا زندگی من به هم نخوره.منم شرط و شروط خاصی برای این قضیه دارم.تو آینده هم اگر تصمیم به ازدواج بگیرم حتما این جریان رو بی کم و کاست و با توجه به نیت خیری که داشتم،واسه همسر آیندم شرح میدم.اگه قرار باشه درک نکنه که اصلا ازدواج نمیکنم.خیالتون از هر جهت راحت باشه...ازهمه مهمتر این که ما وقت زیادی نداریم.دکترا از بهبود ثریا خانوم قطع امید کردن.گرفتن تصمیم از جانب من به لحظه های عمر ثریا خانوم پیوند خورده.خواهش میکنم اجازه بدین توانایی های خودم رو محک بزنم.من مطمئنم که از پسش بر میام.
پدر آه بلندی کشید.
-نمی دونم چی بگم.احساس از یه طرف میگه برای رضای خدا و خواسته ی دلت مخالفت نکنم و عقل از یه طرف یادآوری می کنه که پای آینده و زنندگیه تو در میونه.تا حالا هم کاری بدون مشورت با پدربزرگ انجام ندادم ولی حالا تو این مورد خاص نمیشه کاری کرد.این مسائل تو باور خودم هم نمی گنجه چه برسه به پدربزرگ!اگه پای علاقه تو در میون نبود هیچ وقت اجازه نمی دادم این اتفاق بیافته ولی حالا...نمیدونم!توکل به خدا.به هر حال تو دختر فهمیده ای هستیمنم کنارتم.نیت خیر تو حتما کمکت میکنه.
مادر با ناراحتی و چشم های اشک آلود گفت:
-چه جوری دلت میاد مرد؟آخه شکیبا حیف نیست؟این دیگه چه جور ازدواجیه؟من برای بچم آرزوها دارم.هر چند خیلی دلم برای اون زن بیچاره می سوزه ولی پای آینده ی دخترم در میونه.تو جدی جدی موافقی با یه ازدواج سوری و فرمالیته بره خونه ی مردی که هیچ علاقه ای بهش نداره؟پس آرزو هامون چی میشه؟هان؟
پدر آرام برخواست و کنارش جای گرفت.با لحنی سرشار از محبت و عشق زمزمه کرد:
-آروم باش خانومم.به خدا توکل کن.شاید حق با دخترمون باشه.شاید خدا خواست و ثریا خانوم شفا گرفت و اینا تا آخر عمر کنار هم زندگی کردن.نگران نباش من خودم دورادور مواظب همه چیز هستم.آخه چرا گریه می کنی و خون به دلم میکنی؟عزیزم ما باید...
دیگر نشستن جایز نبود!آرام برخواستم و راهی اتاقم شدم.می دانستم که مادر تا مدت ها ناراحت و نگران خواهد باقی می ماند و با من هم سر سنگین خواهد بود.
به اتاقم پناه بردم و در تاریکی شب به سقف زل زدم.مهم این بود که می توانستم هر روز در کنار او باشم و او را ببینم.البته شرایطی داشتم که باید برایش بازگو می کردم تا حق و شخصیت دو طرف محفوظ بماند.کیمیا منزل پدربزرگ مانده بود و از این جریان خبر نداشت.می دانستم از شنیدن این تصمیم شگفت زده خواهد شد..جایش خیلی خالی بود.دوست داشتم خانه بود و کلی درد ودل می کردیم. آنقدر در افکار ضد و نقیص غوطه ور بودم که نفهمیدم خواب چه زمانی مرا ربود.
حدود ساعت نه صبح بود که از خواب برخاستم.باز به یاد ماجرای دیروز و خواستگاری عجیب فرهاد افتادم. باید با او تماس می گرفتم و از تصمیمم مطلعش می کردم.بعد از صرف صبحانه به طرف گوشی تلفن رفتم. تپش بی امان قلبم لرزش دستهایم را تشدید می کرد.پس از چند لحظه،صدایش با طنین دلنشینی در تلفن پیچید.
-بله،بفرمایید...
دلم هری ریخت پایین!صدایم بی اراده آرام و لرزان شد:
-آقا فرهاد؟
-سلام شکیبا خانوم...حالتون چطوره؟
ازاینکه صدایم را به این سرعت شناخته بود خوشحال و شگفت زده شدم.
-سلام،ممنونم.شما خوبید؟مادر چطورن؟
-به لطف شما،بد نیست.خانواده خوبن؟
-متشکرم ،سلام دارن .ببخشید....مزاحم که نیستم.
-اختیار دارید،مراحمید خانوم.من در خدمتم.
لحظه ای سکوت برقرار شد.آب دهانم را به سختی فرو دادم و گفتم:
-می خواستم...می خواستم به عرضتون برسونم که من تصمیمم رو گرفتم.
-بله،گوشم با شماست.
-من برای اجرای نقشه تون و از همه مهم تر خوشحالی و رضایت دل مادرتون آماده ام و از عواقب کار هم ترسی ندارم.پدر و مادرم هم به خاطر مادرتون راضی شدن.
-آه...واقعا از شما سپاسگزارم خانوم.خیلی خیلی متشکرم.
-خواهش می کنم ولی من چند تا شرط هم دارم.
-چه شرطی؟
احساس کردم رگه هایی از ناراحتی در صدایش شناور شد.
-ببینید آقا فرهاد،شما همه شرط و شروطتون رو گفتین و من گوش دادم. فکر کنم این حق طبیعی من باشه که روی یه مسائلی تاکید کنم.شما که اعتراضی ندارید؟
-بله...بله حق با شماست.بفرمایید،می شنوم.
یکی از شرط هام اینه که مدت صیغه محرمیت مون حداکثر باید شش ماه باشه و دوم اینکه من توی کنکور شرکت کردم و احتمال داره توی هر شهری قبول بشم.حتی اگه به امید خدا مادرتون شفا هم بگیرن من واسه ادامه تحصیل به اون شهر می رم. شما که مشکلی ندارین؟
-نه،اشکالی نمی بینم. اتفاقا" این طوری بهترم هست.
تمام شور و اتهابم به یکباره فروکش کرد.«بهترم هست»!این حرف چه معنی می داد؟یعنی اینکه هر چه دورتر باشم برایش بهتر و خوشایند تر خواهد بود؟
چقدر سرد و خشن!اصلا" به آن چهره دلپذیر و رمانتیک نمی آمد که تا این حد بی رحم و سنگ دل باشد. وقتی متوجه سکوت ممتد من شدادامه داد:
-البته سوء تفاهم نشه شکیبا خانوم،اگر گفتم با درس خوندنتون مشکلی ندارم به این خاطره که به من ربطی نداره. هدفم اینه که شما رو تو هر تصمیمی آزاد بذارم. به هرحال شما می تونید هر کاری دوست دارید انجام بدید.

صبح زود بیدار شدم و بعد از کمی نرمش، صبحانه اندکی خوردم و آماده نشستم تا فاطمه بیاید. حدود ساعت هشت صبح بود که صدای زنگ بلند شد. در را گشودم با خوشحالی و هیجان مرا در اغوش کشید و بعد از سلام و احوالپرسی گفت:
- واقعا نمی دونم واسه این فداکاری که کردی چی بهت بگم! به خدا نمی دونی از اینکه خواستی دل مامانم رو شاد کنی چقدر واسه ام عزیز شدی، ولی خدا شاهده خیلی با فرهاد بحث کردم. ازش خواستم این موضوع رو جدی بگیره چون ممکنه برای اینده تو مشکلی ایجاد بشه، ازش خواستم عقد موقت نداشته باشید و عقد دائم کنین ولی زیر بار ازدواج دائم نمی ره، خیلی هم روحیه اش رو باخته و عصبی شده. نمی شه دو کلام باهاش حرف زد.
با آرامش جواب دادم:
- ناراحت نباش عزیزم، من با علم به این مسئله پا پیش گذاشتم ، تو خودتو اذیت نکن.
آهی کشید و گفت:
- کی فکر می کرد مادر سالم و نازنینم صحیح و سالمم به این وضعیت دچار بشه؟ از هفته اینده جلسات شیمی درمانی شروع می شه. به خدا هیچ جوری نمی تونم درد و رنجش رو تحمل کنم...
فاطمه به گریه افتاد. دوباره او را بغل کردم و دلداری اش دادم، دلم برایش سوخت. با همدردی از او خواستم صبر پیشه کند و به عنایت و لطف خداوند امید داشته باشد. هر دو غمگین و افسرده راهی خرید شدیم، آقا فرهاد پول قابل توجهی به فاطمه داده بود تا هر چه برای خرید عروسی لازم است بخریم. ابتدا به یک طلا فروشی رفتیم و دو حلقه زیبا خریدیم. هنگام خرید سرویس طلا هیچ ذوق و هیجانی در خوم احساس نمی کردم. سرویس ساده ای را انتخاب و خریداری کردیم و بعد به سراغ خرید لباس و کفش و اینه و شمعدان رفتیم. لباس عروس هم بسیار زیبا و درخور توجه بود. بالاخره کار خرید به پایان رسید و به خانه بازگشتیم.
قرار بود همان روز فرهاد پیشنهاد خواستگاری از من را با مادرش در میان بگذارد. دوست داشتم ان جا بودم و عکس العمل ثریا خانم را بعد از شنیدم چنین پیشنهادی می دیدم!
گاهی دچار بحران روحی می شدم و در فکر فرو می رفتم. و گاهی دوباره بی خیال همه چیز را به اینده و بازی سرنوشت واگذار می کردم. چاره ای نداشتم باید حقیقت را می پذیرفتم. او مرا نمی خواست. هر گونه تجزیه و تحلیل هم بی فایده بود. با تصمیم که گرفته بودم جز تسلیم و سکوت چاره دیگری نداشتم. فرهاد به تنهایی ترتیب همه وسایل پذیرایی و خنپه عقد و عکاس و چراغانی منزل و ارکستر و این قبیل وسایل تشریفاتی را داده بود تا بعد از امدن مادرش به منزل برای خواستگاری و بله برون آماده باشد. آن دو روز هم به سرعت چشم برهم زدن گذشت. پدر بزرگ بعد از شنیدن خبر خواستگاری نوه سالارخان از من، سر از پا نمی شناخت. دلم برایش می سوخت. واقعا چند ماه بعد که می شنید چه بلایی سر زندگی نوه اش آمده، چه حالی می شد؟ پدرم از اینکه او از قرارداد ما آگاهی نداشت خودش را گناهکار می دانست و سرزنش می کرد، ولی من به پدر تاکید کردم به هیچ عنوان نمی خواهم پدربزرگ چیز بداند.
به هر حال روز خواستگاری هم از راه رسید. مادر به عمه نسرین هم خبر خواستگاری فرهاد را داد. عمه علاوه بر اینکه بسیار متعجب و حیرت زده شده بود خوشحال هم شد. باور نمی کردم که من به این زودی موافقت خود را اعلام کنم. مرتب ورتم را بوسه باران می کرد و می گفت:
- الهی عمه به قربونت بره، باورم نمی شه که شیبا کوچولوی ما هم بالاخره عروس می شه!
با حرف های عه لبخند روی لب هایم نشست ولی نگاهم به چهره اخم آلود و محزون مادر که می افتاد قلبم فشرده می شد. هنوز با من سرسنگین بود و کلامی صحبت نمی کرد. نمی دانم پدر با چه ترفندی او را راضی به پذیرفتن این مساله کرده بود.
لباس مرتب و زیبایی پوشیدم، کمی به سر و وضعم رسیدم و به انتظار امدن میهمانان نشستم. وقتی زنگ به صدا درآمد ضربان قلبم دیوانه وار می کوبید. مهمان ها یکی یکی وارد شدند. اول سالار خان با خوشحالی وارد شد و پدربزرگم را محکم در اغوش کشید و احوالپرسی کرد. بعد همسرش و متعاقب او ثریا خانم با ان بدن نحیف به کمک همسرش وارد شد و بلافاصله با سرور و شادمانی مرا در اغوش کشید و بوسید. از پشت سر او، یکباره نگاهم بر روی قامت بلند فرهاد ثابت ماند. نگاهمان که در هم گره خورد قلبم فرو ریخت. حالتی در نگاهش بود که دلم را می لرزاند. از اغوش ثریا خانم بیرون آمدم و به او که با حالتی متاثر به این صحنه نگاه می کردم سلام کردم. زیباترین و غمگین تر از همیشه به این مراسم آمده بود. آهسته سلامم را پاسخ گفت. انتظار لبخندی کوچک بر روی لب های او ، آرزوی عبثی بود مثل دیگر آرزوهایم. از این همه اندوه و جذبه ی مردانه ای که در وجودش فوران می کرد قلبم فشرده شد. پشت سر او آقا مهدی و همسرش مریم خانم و فاطمه و فائزه هم وارد شدند. بعد از نشستن مهمان ها، برای ریختن چای به اشپزخانه رفتم. مادر حسابی درهم و آزرده خاطر بود.
بعد از مدت کوتاهی با سینی چای به سالن برگشتم. آقا مهدی و پدرم حسابی بحث شان گل انداخته بود و در موردمسائل زراعی و کشاورزی صحبت می کردند. چای را به همه تعارف کردم. هنگام تعارف به فرهاد، نگاه گذرایی به چهره اش انداختم. بی هدف مات نگاهم کرد و چای برداشت و ارام زیر لب تشکر کرد. چشمهای درشت و شفافش لبریز از غمی عمیق به زیر افتاد. بعد از نشستن من، سالارخان رشته کلام را به دست گرفت و شروع به صحبت کرد.
- به قول معروف بعد از تموم حرف ها به سراغ اصل مطلب بریم؛ ما همه اینجا جمع شدیم تا دست دو تا جوون پاک رو تو دست هم بذاریم و اونا رو با عشق و محبت به آشیونه مهرشون بفرستیم. این دو خانواده از قدیم با هم اشنایی دارند و از گذشته هم با هبرن و این خودش خیلی از مسائل رو حل می کنه.
و وقتی ظر مساعد مرا از این خواستگاری فهمید با خنده گفت:
- امیدوارم این عروس ما اونقدر پا قدمش خوش یمن و مبارک باشه که مادر شوهرش زودتر از بستر بیماری رها بشه.
ثریا خانم با صدایی رنجور و ضعیف، معترضانه گفت:
- آقا جون لطفا مریضی پیشرفته من رو به خوش قدمی و بدقمی عروس قشنگم ربط ندید تا بعدا تعبیر بدی نداشته باشد.
واقها از ان همه شعور و دانایی ثریا خانم به وجد آمدم و خیلی افسوس خوردم که چنین زن پر فهم و کمالی به زودی از میان ما رخت سفر می بندد. فاطمه و فائزه با عشقی وافر به مادرشان نگاه کردند ولی در اعماق چهره شان ترس از دست دادن این موهبت الهی به خوبی مشهود بود. حرف های معمولی عقد و ازدواج به پایان رسید و من با تعیین یک جلد کلام الله مجید و چهارده سکه بهار آزادی موافقت کردم به عقد دام فرهاد درآیم. پدربزرگم که از چیزی خبر نداشت چندین بار سرش را نزدیک آورد و اعتراضش را از این مهریه کم اعلام کرد، ولی پدرم به هر طریقی بود او را قانع کرد. ثریا خانم با خوشحالی رو به پدر گفت:
- سهراب خان، با اجازه شما، اگه امکان داره پسر دختر در مورد زندگی شون کمی صحبت کنند.
دلم فرو ریخت و وقتی نگاهم به چهره برافروخته و ناراحت فرهاد افتاد دلشوره گرفتم.
پدر اشنه هایش را بالا انداخت و گفت:
- ایرادی نداره. می تون صحبت کنن. به هر حال مساله یه عمر زندگیه...دخترم، فرهاد خان رو به اتاقت راهنمایی کن.
چشمی گفتم و از جا برخاستم. فرهاد هم با اکراه بلند شد. به در اتاق که رسیدم ایستادم و تعارف کردم. از من خواست جلوتر بروم ، روی لبه تخت نشستم، او هم صندلی میز تحریرم را جلو کشید و نشست. هنزو سگرمه هاش درهم بود. سرم را پایین انداختم و با انشگت هایم بازی کردم. سکوتش طولانی شد. کلافه شدم و سر به زیر گفتم:
- به خاطر نقشه تون هم که شده حداقل کمی اخم هاتون رو باز کنید و طبیعی تر رفتار کنید. اگه واقعا خوشحالی مادرتون براتون مهمه حداقل یه لبخند ساختگی بزنید، بد نمی شه ها!
با تلخی به من نگریست :
- می دونید خانم می ترسم از رفتارم سو تعبیر بشه. من نمی خوام این میون علاقه ای به وجود بیاد. متوجه هستید که؟!
احساس حقارت شدیدی در تمام وجودم حس کردم بارها به خود لعنت فرستادم که چرا قبول کردم. چطور می توانست خودخواهانه محبت مرا این گونه پاسخ می دهد؟ می دانستم از شدت عصبانیت صورتم قرمز شده با طعنه محسوسی گفتم:
- فکر نمی کنید یه کم تند می رید آقا فرهاد؟ باورم نمی شه مرد محترم و تحصیل کرده ای مثل شما این قضاوت ناعادلانه رو داشته باشه! احساس نمی ککنید لیاقت محبتی که در حق شما انجام دادم بیشتر از این حرف ها باشه؟ من به خاطر رضایت دل مادر شما و رضا خدا قبول کردم که آینده و خوشبختی ام رو به بازی بگیرم. اگر باور این مسئله حتی به صورت سوری و نمایشی هم براتون سختهپس چرا این پیشنهاد رو دادید؟ حالا هم که اتفاقی نیافتاده تازه اول کاره، می تونیم بریم بیرون از اتاق و خیلی راحت به همه اعلام کنیم که به تفاهم نرسیدیم. چطوره؟
احساس کردم از صدای بغض آلود و لرزانم که کمی عصبانیت و خشم هم چاشنی اش بود، بی نهایت تعجب کرده است.
واخورده و مبهوت به من خیره شده بود و پلک هم نمی زد. لحظه ای بعد از بهت خارج شد و با حرارت گفت:
- وای خدای من! نه نه خواهش می نم ناراحت نشید. من اعتراف می کنم بد صحبت کردم ولی قصدم توهین به شما نبود. بگذارید به پای فشار عصبی زیادی که تحمل می کنم. من می دونم شما در حق من و مادرمحبت کردید و ازتون هم به خاطر این بزرگواری همیشه ممنونم. ولی قبلا هم به شما گفتم این رفتارها کمی طبیعی اند. بازم می گم ببخشید.
کمی احساس سبکی کردم. از حرف های تندی که به او زده بودم رضایت داشتم. احساس حقارتم را کاهش می داد. این بار با کمی ملایمت ادامه داد:
- در ضمن ما قبلا تمام حرف های لازم رو زدیم فکر نمی کنم حرف دیگه برای گفتن باشه.
در سکوت به حرف هایش گوش کردم و به گوشه ای خیره ماندم، بعد از جایم برخاستم و آماده بیرون رفتن شدم. او نیز پشت سر من از اتاق بیرون امد. به اجبار لبخندی زورکی روی لب هایمان نشاندیم و در این لحظه بود که زن آقا مهدی کِل کشید و همه را وادار به کف زدن کرد. کله قندی که خانواده او به همراه چادری سفید و انشگتری نشان آورده بودند شکسته شد. انها همه این برنامه ها را در یک شب خلاصه کرده بودند چون ثریا خانم حالش بدتر از ان بود که توان مهمانی رفتن و هیجان زیاد را داشته باشد. همگی از بیماری ثریا خانم پژمرده و نگران بودیم. بچه ها مظلومانه به مادر خود چشم می دوختند و او را که جز پوست و استخوانی بیش نبود، عزیز می داشتند. دوباره نگاهم روی او ثابت ماند، نمی دانستم این حالت غمزدگی و نگرانی ناشی از بیماری مادر بود یا از حضور در مجلسی که در مورد عقد و ازدواج و پایبندی زن و شوهر صحبت می شد! هر چه بود که او ظاهری گرفته و مغموم داشت و نارضایتی و اجبار در تمام حرکاتش به وضوح دیده می شد. از خودم لجم گرفته بود چرا من باید شیفته او می شدم. و به او دل می بستم. ولی او کوچک ترین توجهی به من نداشت؟ باید به این رفتارهای سرد او عادت می کردم، جای هیچ گله و شکایتی نبود، خودم این سرنوشت را برای خودم انتخاب کرده بودم. ثریا خانم کم کم حالش منقلب شد و به کمک دخترهایش به اتاق رفت تا استراحت کند. دقایقی بعد، وقتی کمی حالش جا امد همان طور که دراز کشیده بود مرا که در نزدیکش ایستاده بودم به کنارش فرا خاند. کنار تخت نشستم و به او چشم دختم. با رنگ و روی پریده و ماتش مشتاقانه نگاهم کرد و گفت
- عزیزم ناراحت نمی شی اگه فرهاد رو صدا بزنم تا انگشتر نامزدی رو دستت کنه؟
با شرمی خاص گفتم:
- باید از پدر و مادرم اجازه بگیرم.
ثریا خانم رو به مادر کرد و گفت:
- شما اعتراضی ندارید؟
مادر با خوش رویی جواب داد:
- نه خیر چه اشکالی داره؟ شما خودتون صاحب اختیارید.
- ممنونم. فاطمه جان، داداشی رو صدا بزن بیاد اینجا.
بعد از چند لحظه فاطمه و فرهاد داخل شدند دوبار در یک لحظه نگاه هایمان درهم نشست ولی او فورا نگاهش را دزدید و به مادرش گفت:
- بله مادر جان، کاری داشتید؟
- آره پسرم. رسمه که تو این مراسم داماد باید حلقه اش را به دست عروس بکنه.
فاطمه جعبه حلقه را به دست او داد و کنار رفت، فائزه هم چادر سفید را آورد و به دستش داد و گفت:
- این رو هم باید روی سرش بیندازی.
فرهاد نگاه خیره ای به فائزه کرد که حاکی از دلخوریش بود. با حرکت مادر از جایم برخاستم و روبروی او ایستادم. چادر را باز کرد و روی سرم انداخت، سپس با دستهای لرزان حلقه انگشتری را در انشگتم کرد. با تماس دستش که با احتیاط دست من را گرفته بود جریان مغناطیسی سراسر بدنم را لرزاند. انگار در یک لحظه همه خونی که در بدنم بود منجمد شد. نگاهم بی اراده بالا آمد و در چشم هایش قفل شد. چشم هایش با ان حالت افسون گر و رویایی مملو از شرم و اندوه و اندکی هم رنجش و اکراه بود. شاید هم حالتی رمانتیک داشت. ضربان قلبم رفت بالا و دستم را رها کرد و زمزمه وار زیر لب گفت:
- چقدر سردی؟
صدای هلهله و کف زدن حضار که بلند شد انگار من دیگر در این دنیا نبودم. روی ابرها، در مهی غلیظ، با حالتی رویایی و افسانه ای، در هاله ای از شرم و هیجان سرگردان بودم و به ناگاه دو چشم جذاب و محزون رو به رویم بود.....

برای آخر هفته قرار عقد گذاشته شد و به درخواست پدر فقطاز فامیل های نزدیک دعوت به عمل آوردیم.همه از این عجله و غیر مترقبه بودن ازدواج من اظهار تعجب می کردند و ما مجبور بودیم علت این تعجیل راتوضیح بدهیم . تا روز عقد چندین بار دیگر با او برخورد کردم وهر بار همان طور سرد و خشن و غریبه تر از هر غریبه ای! سفره عقد دراتاق مهمان خانه انداخته شد. قرار بود برای مراسم صیغه به محضر برویم چون نمی خواستیم ثریا خانم از عقد موقت ما با خبر شود. فقط پدر من و پدر او به محضر آمدند. صبح جمعه فرهاد و فاطمه برای رفتن به آرایشگاه به دنبالم آمدند. از هنگام سوار شدن تا رسیدن به مقصد حتی کلامی صحبت نکرد,فقط هنگتم پیاده شدن رو به فاطمه گفت:
_چه ساعتی باید بیام دنبالتون؟
_فکر می کنم تا ظهر طول بکشه!
اعتراض در صدایش بیداد می کرد:
_چه خبره!مگه می خواد چیکار کنه؟!
فاطمه نیز پشت چشم نازک کرد و گفت:
_وا عروسه دیگه!هرچند که ماشالله خودشم خوشگله ولی هر کاری سلسله مراتبی داره داداش عزیز!
نفس بلندی کشید و سر تکان داد. نگاه گذرایی به او کردم و فورا پیاده شدم و بدون خداحافظی به داخل سالن آرایش رفتم.فاطمه نیز به من پیوست و گفت:
_متأسفم!نمی خواد اخلاقشو درست کنه.
بدون اینکه جوابی به او بدهم از پله ها بالا رفتم و او نیز بدون صحبت به دنبالم آمد. نمی دانم چرا دچار دلهره و دل آشوبه شده بودم. به جز من دو عروس دیگر هم آنجا بودند. به عروس ها نگاه کردم,آنقدر شاد و سرمست بودند که قلبم فشرده شد.تا حالا عروسی به غمگینی و سرخوردگی خودم سراغ نداشتم!سهیلا خانم که صاحب آرایشگاه معروفی بود بعد از دیدن من گفت:
_به به امروز باید خوشگلترین عروس سال رو داشته باشم!هنوز آرایش نکرده اینقدر خوشگله ,آرایش کنه چی میشه؟ خوش به حال داماد!
با شرم گفتم:
_فکر می کنم شما خیلی به من لطف دارید...
_نه عزیزم ,من واقعیت رو میگم. حالا باید آقا داماد رو ببینم که به عروس خانم میاد یا نه!اگر به خواهرش رفته باشه که خوشگله.
فاطمه خانم لبخندی به سهیلا خانم زد و به من خیره شد. به خوبی معنی نگاهش را درک می کردم, می خواستم به سهیلا خانم بگویم: ((آقا داماد اونقدر بی ذوق و خشکه که حتی نیم نگاهی هم به من نمی اندازه.))
تمام ساعاتی که زیر دست آرایشگر بودم بغضی غریب گلویم را بسته بود. فاطمه به خوبی حالاتم را درک می کرد و گاهی با فشردن دستم قوت قلب می داد. خودم را به شدت بدبخت تصور می کردم و نا امید می شدم, ولی باز هم از اینکه می توانستم هر روز او را ببینم خوشحال بودم. این برایم غنیمتی بود.هرچند که او مرا نمی خواست.
کار آرایشگر تا نزدیکی ظهر طول کشید. فاطمه هم آماده بود. فورا با فرهاد تماس گرفت که به دنبالمان بیاید. وقتی در آینه به خود نگریستم باورم نمی شد ! واقعا من بودم؟
سهیلا خانم از من خواست تا به عنوان مدل از من خواست تا به عنوان مدل عکسی بگیرد و در آرایشگاه بزند. عکس را که انداخت فرهاد هم آمد. سهیلا خانم فورا چادری سر کرد و به طرف سالن بیرونی رفت. قبل از اینکه شنل مرا بدهد از فرهاد خواست تا بالا بیاید. وقتی فرهاد وارد سالن شد سهیلا خانم دست مرا گرفت و به نزد او برد و گفت:
_هزار ماشاءالله چه دوماد برازنده ای!به هم دیگه میاین... آقا دوماد کار ما رو تأیید می کنی؟
نگاهش سرشار از تحسین و هیجان زده خیره به من ثابت بود. لبخند شیرینی که روی لب هایش جا خوش کرده بود تار و پد بدنم را به لرزه انداخت. شرمزده سرم را به زیر انداختم و از فاطمه خواستم شنلم را روی دوشم بیاندازد. تا شانه هایم را بپوشاند. فرهاد به طرف سهیلا خانم رفت و خیلی رسمی گفت:
_متشکرم خانم , هرچه زودتر حساب کنید خیلی عجله دارم.
سهیلا خانم که از سردی رفتار او یکه خورده بود به اجبار خندید و گفت:
_بله بله باید هم عجله داشته باشیدمنم بودم عجله داشتم , ولی قابلی نداره.
او در حال چک و چانه زدن با سهیلا خانم بود و من در افکار خودم غوطه ور بودم.نمی دانم چرا فکر می کردم او با دیدنم برخوردی غیر از این داشته باشد!چرا انتظار بروز هیجان بیشتری را داشتم؟ من که همه چیز را از اول می دانستم. اما آن لبخند و نگاه ...
در همین افکار بودم که فرهاد آرام گفت:
_پایین منتظرتونم.
و با عجله خارج شد. سهیلا خانم با تعجب گفت:
_مگه فیلمبردار نمیاد فیلم بگیره و با هم از در سالن بیرون برید؟
فاطمه مستأصل گفت:
_نه نه فکر کنم تو راه اتفاقی برای فیلمبردار افتاده نتونسته به آرایشگاه برسه.
_این طوری که خیلی حیف میشه . خب یه فیلمبردار دیگه!
فورا خداحافظی کردم و همراه فاطمه بیرون آمدیم,ولی نگا های متعجب سهیلا خانم را پشت سرم حس می کردم.هنگام پایین آمدن فاطمه با غر غر گفت:
_بهش گفتم فیلمبردار بیاره,می گه ازدواج موقت فیلمبردار می خواد چه کار؟با دوربین های خودمون فیلمبرداری می کنیم.به خدا نمی دونم چشه؟کی رو می خواست از تو بهتر و قشنگتر؟بی لیاقته دیگه!دیدی وقتی اومد تو چطور ناباورانه بهت نگاه کرد. من که دارم از دستش دیوانه می شویم.
بی اختیار دو قطره اشک روی صورتم چکید ولی فورا پاکش کردم و به فاطمه گفتم :
_مهم نیست فاطمه جان,من سعی می کنم آمادگی هر اتفاقی را داشته باشم. اونم درست میگه ازدواج موقت فیلمبرداری و عکاس نمی خواد.
_نمی دانم جواب مامانمو چی می خواد بده.
هنگام نشستن در اتومبیل,دوباره نگاهش روی چهره ام نشست ولی من فورا کلاه شنلم را پایین دادم و در جایم نشستم. گلهای طبیعی زیبا روی کاپوت ماشین با وزش باد به رقص آمده بودند و نگاه من به روی آنها ثابت بود.فاطمه سکوت را شکست و گفت:
_چند تا عروس توی آرایشگاه بودن ولی شکیبا از همه شون خوشگل تر بود. همه از زیبایی شکیبا حیرون مونده بودن. حتی سهیلا خانم عکسی از شکیبا برداشت تا به دیوار آرایشگاهش بزنه.
ناگهان اتومبیل با ترمز شدید و وحشتناکی متوقف شد که اگر مواظب نبودم سرم محکم به شیشه می خورد. با حیرت به او نگریستم که با عصبانیت فوق العاده رو به من گفت:
_واسه چی گذاشتی ازت عکس بگیره؟
با بی تفاوتی شانه هایم را بالا انداختم و گفتم:
_خب اون یه مدل می خواست منم ایرادی ندیدم. چطورمگه؟!
_شما نمی دونید ممکنه از این عکس هزار تا استفاده نامعقول بشه؟
فاطمه معترضانه گفت:
_ای بابا اگه بخوای به این چیزا فکر کنی هیچ کس تو عروسیش عکس نمی اندازه.
فرهاد با همان لحن عصبی زیر لب گفت:
_اون فرق می کنه,عکس عروسی رو عکاس معتبر آماده می کنه ولی این عکس معلوم نیست برای ظاهر شدن به کدوم عکاسی و به دست چه کسی می افته!
از اینکه تا این حد عصبی و متعصب شده بود,احساس خوشحالی می کردم.گفتم:
_حالا واسه شما چه فرقی می کنه فرهاد خان؟
اخم آلود فرمان اتومبیل را در دستش فشرد و گفت:
_فرقی نمی کنه,اصلا مهم نیست فراموشش کن.
لبخندم را پشت لب هایم پنهان کردم . تا رسیدن به محضر هر سه در سکوتی ازار دهنده به سر بردیم. با پاهایی لرزان از پله ها بالا رفتم. نمی دانستم چرا حرکات و رفتارهایش حتی نیش و کنایه هایش از علاقه ام به او نمی کاست و مهرش را از دلم بیرون نمی کرد.هرچه او با سنگدلی با من برخورد می کرد بیشتر شیفته و بی قرارش می شدم. به هر نحوی که بود می خواستم دل او را بدست آورم.
در محضر,پدرهایمان منتظر ما نشسته بودند.پدرم هنگام ورود ما با چشم هایی در اشک نشسته,به چشم هایم خیره شد.بغض راه گلویم را بسته بود. بلافاصله صیغه محرمیت جاری شد,یک صیغه شش ماهه! همان جا فرهاد چهارده سکه مهریه ام را پرداخت کرد تا زیر دین نباشد. سوار اتومبیل گل زده او شدیم و به طرف خانه به راه افتادیم. کوچه را چراغانی کرده بودند و بر سردر حیاط نیز چراغ های رنگی خودنمایی می کرد. با تمسخر به همه اینها نگاه می کردم. احتیاجی به این همه چراغانی نبود,من چند ماه دیگه به منزل پدرم باز می گشتم!
مقابل در ورودی با چهره عبوس پوریا مواجه شدم. با خودم فکر کردم اگر از ازدواج موقت ما باخبر شود چه عکس العملی نشان خواهد داد؟خنده ام گرفت. همان طور که کلاه شنلم را عقب تر می دادم به او سلام کردم,او نیز با نگاهی سرشار از تحسین مرا می نگریست و سلام گفت. با لبخند پرسیدم:
_کی اومدی؟
یکی دو ساعتی میشه.
و در همان حال نگاه غضب آلودی به فرهاد انداخت.دوباره گفتم:
_خوش اومدی.پیمان هم اومده؟
_آره بالاست.
در لحنش گله مندی موج می زد. پرسیدم:
_چرا جلو در ایستادی ؟بیا تو.
_نه همین جا خوبه.
به طرف فرهائ برگشتم؛نگاه خیره اش را به پوریا دوخته و اخم هایش در هم بود.
با ورود ما صدای هلهله و شادی در خانه طنین انداخت.بوی دود اسپند که خاله پروین راه انداخته بود در فضا پیچیده بود و نقل های ریز رنگی بر سر و صورتمان پاشیده می شد. در دل به این همه ذوق و خوشحالی می خندیدم و حسرت می خوردم. همه از زیبایی من تعریف و تمجید می کردند و ما ر ازوج مناسب هم می دانستند.ثریا خانم با شادمانی پول هایی را که به صورت پاپیون تزئین کرده بود به سر و روی ما می ریخت. اصلا رنگ به چهره نداشت و معلوم بود به اجبار روی پا ایستاده است. بچه های کوچک برای جمع کردن پول ها زیر دست و پای ما تقلا می کردند و او انگار با رسیدن به آرزویش, درد و بیماری را فراموش کرده و با روحیه ای مضاعف و به کمک دخترانش در جمع حاضر شده بود. ما را به اتاقی که در آن سفره عقد چیده شده بود راهنمایی کردند.بالای سفره مبلی دو نفره گذاشته بودند,هر دو در کنار هم نشستیم. از گرمای حضور او در کنارم احساس خوشایندی داشتم. پنجه هایش را در هم فرو کرده بود و به فرش زیر پایش چشم دوخته بود.فائزه با دوربین عکاسی از ما عکس می گرفت و کیمیا خواهرم با دوربین فیلمبرداری خودمان فیلمبرداری می کرد.ثریا خانم که متوجه دوربین کیمیا و غیبت فیلمبردار شد,به طرف فرهاد آمد و با لحنی گله مند و اخم آلود گفت:
_پس فیلمبردار کجاست فرهاد؟چرا لحظه به این مهمی باید از دست بره؟
فرهاد دستپاچه شد و با من و من جواب داد:
_مامان جان چرا عصبانی می شوید؟تقصیر من نیست که, می دونید ... آخه یه اتفاق ناگوار افتاد.گروه فیلمبرداری چون یکمی تأخیر داشتن می اومدن به سمت آرایشگاه که متأسفانه توی مسیر تصادف بد و شدیدی می کنن. الان هم همه شون توی بیمارستان بستری ان. من تماس گرفتم که یه گروه دیگه برامون بفرستن که از شانس بداون گروه هم به یه مجلس دیگه دعوت شدن. مامان باور کنید من تلاشم رو کردم ولی موفق نشدم فیلمبردار دیگه ای رو پیدا کنم ...
از شدت تعجب چشم هایم گرد شده بودند.بنده خدا ثریا خانم هم باور کرد و با ناراحتی گفت:
_ای بابا این دیگه چه بدشانسی بود!خیلی بد شد.آخه این جوری که نمیشه. وای خدا حالا چه کار کنم؟عروس قشنگم,خیلی شرمنده ات شدم.
دست های سرد و نحیفش را در دست فشردم :
_این حرف ها چیه؟ تو رو خدا خودتون رو ناراحت نکنین. کیمیا داره فیلمبرداری می کنه. همین کافیه دیگه.
_ولی این راضیم نمی کنه.
این را گفت و غرغر کنان بیرون رفت.فرهاد نفسش را با صدا بیرون فرستاد و در حالی که در مبل فرو می رفت آهسته گفت:
_به خیر گذشت !خدا منو ببخشه.
به زور خنده ام رو کنترل کردم و گفتم:
_چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی؟!
نگاهم کرد و همان طور آرام جواب داد:
(نمی دونم. این روز ها عقلم درست کار نمی کنه.
دوباره دریای نگاهش طوفانی و غم آلود شد. صورتم را به جانبی دیگر چرخاندم تا چهره ناراحتش را نبینم. چند لحظه بعد نگاهم به سمت نگاه جذابش سر خورد. از فشاری که به انگشتش می آوردم تا به زور حلقه را دستش کنم خنده اش گرفته بود.خدای من!چقدر خنده هایش دلربا و جذاب بود خودم هم خنده ام گرفت. بالاخره حلقه را به زور در انگشتش جا دادم. صدای دست زدن حضار بلند شد و مجی از تقل و پولک و گل به سرمان سرازیر شد. لحظاتی بعد با صدای موزیک, جوان ها به سالن رفتند و مشغول شادی و پایکوبی شدند و لی بزرگتر ها هنوز در اتاق عقد حضور داشتند.ثریا خانم سرویس طلا را به دستم داد. پدرم ساعت زیبایی را به دست دامادش انداخت و مادرم زنجیر زیبایی به او هدیه داد. بعد از گرفتن چند عکس با پدر و مادرهایمان نوبت به فامیل رسید. پدربزرگ ها و


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   

دانلود سریال ایرانیشهرزاد، دانلود با لینک مستقیم

| دانلود با کیفیتعالی|



| قسمت 13 اضافه شد |

دانلود سریال ایرانی شهرزاد

نام سریال :شهرزاد
ژانر :عاشقانه،درام
کارگردان :حسن فتحی
بازیگران :ابوالفضل پورعرب،علی نصیریان،شهاب حسینی،ترانه علیدوستی،مصطفی زمانی،مهدی سلطانی،محمود پاک نیت،پریناز ایزدیار،حمیدرضا آذرنگ،هومن برق نورد،رضا بهبودی،امیرحسین رستمی،لیندا کیانی،گلاره عباسی،فریبا متخصص،سهیلا رضوی،غزل شاکری،ناهید مسلمی،فرخ نعمتی،رامین ناصرنصیر،نسیم ادبی،امیرحسین فتحی،دیبا زاهدی،جمشید هاشم‌پور
سال تولید :1394
کیفیت :عالی
خلاصه داستان :شعار معرفی شهرزاد: در تندباد حادثه، “عشق” اولین قربانی است. تهران 1332
داستان این سریال از کودتای 28 مرداد به بعد اتفاق می‌افتد و طبق اعلام عوامل سریال، داستان شهرزاد بیشتر مضمونی رمانتیک دارد و می‌ توان آن را ملو از درامی عشقی ، جنایی توصیف کرد…

EXrozblog.comEX


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   

دانلود موزیک ویدئو جدیدمحسن چاوشیبه نامشهرزاد

Download New Music Video ByMohsen ChavoshiCalledShahrzad

دانلود موزیک ویدئو محسن چاوشی به نام شهرزاد

EXrozblog.comEX


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   

دانلود سریال ایرانیدر حاشیه 2، دانلود با لینک مستقیم

| دانلود با کیفیتعالی|

| قسمت 7 اضافه شد |

دانلود سریال ایرانی در حاشیه 2

نام سریال :در حاشیه 2
ژانر :اجتماعی،کمدی
کارگردان :مهران مدیری
بازیگران :سیامک انصاری،جواد رضویان،مهران غفوریان،نصرالله رادش،نیما فلاح،رامین ناصر نصیر،علی اوجی،سحر زکریا
سال تولید :1394
کانال پخش کننده :شبکه سه
کیفیت :عالی
خلاصه داستان :فاز دوم مجموعه در حاشیه در یک اردوگاه می گذرد که در آن افرادی که در فاز اول به تخلفات در حوزه پزشکی پرداخته بودند دوران محکومیتشان را بین زندانیان سابقه دارمی گذرانند و در طول آن درگیر ماجراهایی می شوند

EXrozblog.comEX
لینک های دانلود ( دانلود با لینک مستقیم و رایگان )


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   

قَهر ڪِـہ میڪُنیـטּ


مُرآقِبِ فآصِلِـہ هآ بآشیـטּ !


بَعضیآ...


هَمیـטּ حَوآلی مُنتَظِر جآیِ خآلی بَرآیِ نِشَستَـטּ میگَردَטּ [!] ×


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
-  -
توسط: milad

ماندن


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   

دانلود رمان محله ممنوعه نویسنده blod

رمان Mahale Mamnoeداستان پسري به اسم حسامه. اين آقا يه روز با رفيقش سياوش ميره يه مهموني. اونجا دختري رو ميبينه و ناخواسته دل ميبنده. بدون اين كه بدونه اون دختر چيه و كيه. بعد از اون مهموني اتفاق هايي براي حسام ميوفته كه خيلي هم خوشايند نيستن و حسام بارها و بارها راهي بيمارستان ميشه. با حقيقت هايي رو به رو ميشه كه براش غير قابل باورن اما راحت اونا رو ميپذيره. حقيقت هايي كه باعث ميشه حسام بفهمه نصف بيشتروجودش انسان نيست. با كمك دوستاش ميخواد بفهمه كه چيه. در اين بين سحر و دوستانش هم به كمك حسام ميان.

برای دانلود به ادامه مطلب مراجعه فرمایید

EXrozblog.comEX


قسمتی از متن رمانMahale Mamnoe :

-حسام بيدار شو. صبح شده.
بازم شروع شد. خوبيش اينه كه نيومد تو اتاق جيغ بزنه! بي حوصله از اتاق خارج شدم.تو پله ها سام وسيما رو ديدم كه داشتن با هم بحث مي کردن. اصلا حال و حوصله رو به رو شدن باهاشون رو نداشتم؛ مخصوصا سيما رو. بازم سام قابل تحمل تره. رفتم تو اشپزخونه. مامان سفره رو چيده بود. نشستم پشت میز و گفتم:
-سلام.
-سلام. چه عجب بيدار شدي. مي ذاشتي واسه ناهار ميومدي.
ترجيح دادم چيزي نگم و خودمو با ليوان نسكافه ي توي دستم مشغول كردم. سيما وارد اشپزخونه شد و با صداي فوق العاده لوسش گفت:
-سلام مامان گلم. صبح بخير.
انگار نه انگار كه حسامي هم اونجاست.به درك. بهتر. بابا رو نديدم برا همين از مامان پرسيدم:
-بابا كو؟
-رفته دنبال كاراش. امشب ميره ماموريت.
با شنيدن اين خبر نيشم باز شد و گفتم:
-كي برمي گرده؟
-يه هفته ديگه.
خيلي خوشحال شدم. بابا مهندس معماره و هر چند وقت يه بار از طرف شركتشون ميره ماموريت. اون روزايي كه نيست بهترين روزاي عمر منه. چون نيست كه هي رو اعصابم رژه بره. سيما پوزخندي زد ومشغول خوردن شد. مي خواستم بزنم تو دهنش دختره ي پررو. سام هم وارد اشپزخونه شد و براي خالي نبودن عريضه يه سلامي هم به من داد.نسكافم كه تموم شد خواستم از اشپزخونه خارج بشم كه با صداي مامان برگشتم سمتش:
-ظهر کاری داري؟
-چطور؟
-خونه عموت دعوتيم.
-خب به من چه؟
-تو هم بايد بياي.
با عصبانيت كنترل شده اي گفتم:
– چرا مثلا؟
-زشته. بابات گفت بهت بگم حتما بايد بياي.
-باشه.
با عصبانيت به سمت اتاقم رفتم. اينم از شروع روزمون. موندم حضور من چه فايده اي داره جز اينكه اعصاب من و بقيه بهم بريزه. به شخصه چشم ديدن فامیلامون رو ندارم. البته اونا هم هين حس رو نسبت به من دارن. تو اتاق گوشيم داشت خودشو مي كشت. سياوش بود.
-الو بنال سيا.
-سلامت كو بي ادب؟
-ميام ميزنم تو دهنتا.
-خوب بابا عصبي. چته؟
-ظهر قراره بريم خونه عمو اينا.
-خوب نرو.
-الاغ. اگه مي تونستم كه اينقدر حرص نمي خوردم. تازه بابامم هست.
-اوه. اوه. حالا چرا دانشگاه نيومدي؟
-دانشگاه؟ مگه امروز كلاس داشتيم؟
-خاك بر سرت. يعني يادت نبود ساعت یه ربع به نه كلاس داشتيم؟
يه نگاه به ساعت كردم. نه و نیم بود.

( نسخه PDF )دانلود رمان محله ممنوعه برای کامپیوتر

لینک مستقیم | لینک کمکی

دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

لینک مستقیم | لینک کمکی

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

لینک مستقیم| لینک کمکی

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

لینک مستقیم | لینک کمکی

دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

لینک مستقیم | لینک کمکی

این رمان با اجازه نویسنده در سایت قرار گرفت

منبع: نودوهشتیا


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   

دانلود رمان تاوان دل شکسته | مهدیه mhk

خلاصه داستان :

میروی ولی من منتظرم ، این پایان کارم نیست…

داستان زندگی دختری است که از خانواده و جامعه طرد میشه

اما همیشه امیدواره چون بسیار عاشقه و همین عشق هست که باعث نابودیش میشه…

EXrozblog.comEX

قسمتی از متن رمان :

بالاخره باخستگی زیاد به خونه رسیدم تمام بدنم درد گرفته یکی نیست بگه معلومه به خاطر دیشبه که اصلانخوابیدم
مقنعه روازسرم کشیدم موهام عرق کرده بود موهای کوتاهم که تا گردنم بود ولی همیشه رنگ میکردم اونم قهوه ای هیچ وقت رنگ موهای خودمو دوست نداشتم موهام مشکی بود پایینشون فربود ومن همیشه حسرت موهای لخت سیمین رومیخوردم پس همیشه قهوه ایشون میکردم خیلی دلم میخواست بلوند کنم اما همیشه فکرمیکردم بهم نمیاد ورنگ کردنشون به بلوند فقط ریسکه چون صورتم گندمگون بود وسفید سفید نبودم امازیادم سیاه نبودم
دستمو توکیفم کردم وپاکت سیگارم رودراوردم روی مبل لم داده بودم وکولر موهامو تکون میداد چشماموبستمو سیگاررو روی لبم گذاشتم
دنبال فندکم گشتم بالاخره ازتو کیف شلوغم پیداش کردم زیرسیگارنگهش داشتم وسیگارروروشن کردم یک هو چشمم به حروف shحک شده روی فندک افتاد به یاد اون روز افتادم دربند رفته بودم باسیاوش اولین تجربه من در دوست پسر داشتن:
تقدیم باعشق به عزیزترینم
-وای سیاوش چقدرخشگله
تازه خانم خانما روی فندکوببین اول اسمت روش حک شده
-اخ جون چه باکلاس وای سیاجون تو خیلی خوبی
ازخاطرات اومدم بیرون ناخوداگاه پوزخندی روی لبم اومد دود سیگاروتوریه ام فرستادمو باژست خاص خودم فرستادمش بیرون سیمین همیشه میگفت شادان تو مرض داری همیشه طوری سیگارمیکشی که تمام نگاه ها رو به خودت میکشی
اهی میکشم وسیگاروخاموش میکنم خودموبه اتاق میرسونم وروی تخت میفتم وبه خواب عمیقی فرومیرم

این رمان با اجازه نویسنده در سایت قرار گرفته است

( نسخه PDF )دانلود رمان محله ممنوعه برای کامپیوتر

دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

منبع : نودوهشتیا


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   

رمان:ورود عشق ممنوع

قسمت اول

خلاصه داستان:

ژاله دباغ دختری با اعتماد بنفس پایین و فوق العاده دست پاچلفتی که همیشه با تمسخر همکارانش روبروست و هنوز بعد از چندسال سابقه ی کار؛ همچنان کارمند جزء قسمت بایگانی شرکتشونه! یک روز صبح با ورود کارمند جوان و شیکپوش جدید به قسمت بایگانی و رفتار متفاوت و دوستانه ی او با ژاله که باعث حسادت همکاران و موجب تحول ژاله میشه که او در جبران این حمایت های وحید دادگر سعی میکنه با هک کردن وارد اطلاعات محرمانه شرکتشون بشه تا اینکه پی میبرد..

نویسنده:نیلا… کاربر انجمن نودهشتیا

EXrozblog.comEX

ادما تو زندگي در برخورد با ديگران رفتار و اخلاقهاي متفاوتي از خودشون نشون مي دن و به نوعي با محيط اطراف و اتفاقات پيرامونشون ارتباط بر قرار مي كنن در واقعه هر كس اخلاق خاص خودشو داره
مثلا بعضيا مي تونن خيلي خشك و جدي باشن مثل باباي خدابيامرزم انقدر خشك و جدي كه اگه يه شب با كمربند به جون مادربد بختم نمي يوفتاد شام از گلوش پايين نمي رفت
و يا خيلي شوخ طبع و بذله گو.............. مثل اقاي كيهاني دربون شركت
حرافترين و مزخرفترين موجودي كه تو زندگيم مي شناسم
كسي كه بزرگترين ارزوي زتدگيش خريد يه پرايد كار كرده است با نازلتريين قيمته

يا مي تونن فوق العاده لوس واز خود راضي باشن................ مثل مژگان
در واقع مژگان كپي برابر اصل باربيه تازگيا دماغشو عمل كرده و فكر مي كنه زيباترين و بدون نقص ترين دختريه كه تو شركت وجود داره و خواستگار گر وگر از درو ديوار براش ريخته

يا انقدر مهربون و دلسوز باشن كه ادم در كنارشون احساس شادي و شعف كنه ............مثل صاحب خونه عزيزم كه اگه اجاره يك ماهش عقب بيفته علاوه بر داد و بي داد هاي مداوم و گوش خراشش بايد تمام درسا و پروژه ي بچه هاشو يه شب مونده به تحويل بي كمو كاست انجام بدم

و در اخر اينكه مي تونن خيلي ساده ،خجالتي،ترسو، بي عرضه، بي دقت، حواس پرت ،زشت و بي نمك، باشن ................... دقيقا مثل من
به طوري كه اگه كسي براي اولين بار با من برخورد داشته باشه كمتر از 10 دقيقه حاضره كه دست به فجيحترين قتلها بزنه كه از دست من خلاص بشه
البته به 15 دقيقه هم رسيده و این تو نوع خودش يه ركورد محسوب ميشه
اگه از اسمم بپرسيي بايد بگم هـــــــي بهترين گزينه تو تمام گزينه هاييه كه منو باهاش صدا مي كنن
نمونه بارز با بيشترين كاربرد .........هي دباغ......
براي صميمت در كار ...................دباغ.......
اوج خفت و خواري.......................هوي....
در بين همكاران كه زياد باهاشون صميمي نيستم .............ببين....
در بين دوستان صميمي .............دباغي......
به علت شباهت فوق العاده من به این موجود .................گربه

و
مي تونم بگم
در بسياري از موارد سبيلو هم بهم گفته شده كه بيشتر در جمع اقايون بوده
جايي كه من توش كار مي كنم يه شركت بزرگ خصوصيه كه وارد كننده و صادر كننده قطعات كامپيوتره
و من يه عنوان يه قطره ناچيز از این درياي بي كران همراه با قطره هاي بزرگ و كوچيكش مشغول به كارم

محل كار من يه اتاق كوچيك 12 متري بدون پنجره و و تنها شامل يه ميز يه كامپيوتر و چندين كمد كه فقط توش پر شده از زونكنهاي رنگو وارنگ
اوه يادم رفت يه ميز ديگه هم هست كه متعلق به اقاي حيدريه
بايد اقاي حيدري رو از نظر اخلاقي هم رده پدرم قرار داد چون چيزي از اون كم نداره هم از نظر سني و هم از نظر بد دهن بودن
كافيه يكبار همكلامش بشي حرف زدن خودتم يادت مي ره
تو این 3 ساله خوب با اخلاقش اوخت شدم كمتر كسي باهاش راه مياد و يا به قول معروف حرفشو مي فهمه
من زبون نفهم كه تا بحال زبونشو فهميدم و این واقعا جاي شكر داره
امروز بر خلاف تمام روزاي ديگه كمي مهربونتره چرا ؟؟؟؟
چون قبل از ورود.... خودش براي خودش چايي اورد
كاري كه من هميشه بايد انجام مي دادم تا اون روي مبارك سگش بالا نياد
پس نتيجه مي گيرم امروز مهربونه و نبايد پا رو دم بي خاصيتش بزارم
حيدري- هي دباغ اون زونكن سال 89 زودي بردار و بيار
- چشم الان ميارم ........بفرمايد اقاي حيدري
با فرياد..........دباغ........ دباغ
- بله؟
حيدري- تو هنوز نفهميدي وقتي مي گم 89 بايد كلشو بياري... پس فاكتوراش كدوم گورين
- اهان چشم چشم يه لحظه ...اي خدا پس این فاكتورا كجان ........ همين دوماه پيش اينجا بودنا ...چرا پيدا نميشن....واي الان بفهمه هنوز دارم مي گردم سگ ميشه
حيدري- دباغ دباغ چي شد؟
- نيستش
حيدري- چي؟
- فاكتورا نيستن
حيدري- نيستن !!!!!!!!!!!!!! تو غلط كردي كه انقدر راحت مي گي نيستن
خودشو با اون هيكل پخمش به زور از روي صندلي جدا كرد و به طرف قفسهاي اتاق بايگاني امد.
حيدري- مگه اينجا نذاشتيشون
عينكمو كه نيمي از صورتمو پوشونده با دست كمي بالا مي كشم و با ترس بهش نگاه مي كنم.
- چرا ولي الان نيستن شايد تحويل قسمت مديريت شده كه حالا نيستن
حيدري- خفه بمير برو انورو بگرد منم اينورو زود باش تا صداشون در نيومده
خوبه كه امروز مهربون بود كه انقدر فحش حوالم كرد ....
- خوب بگرد گربه خانوم بگرد كه تا پيداش نكني از اينجا خارج بشو نيستيا
بعد از كلي گشتن و خاك خوردن به مغزم فشار اوردم و به این نتيجه رسيدم كه يا من كورم كه نمي بينم يا حيدري در حال چرت زدنه كه صداش در نمياد
با دهني كج و دستاي خاكي از بايگاني زدم بيرون ...پس این كجاست حالا چي بهش بگم
وارد اتاق شدم ديدم داره با ارامش موهاي بد حالتشو كه به زور گريسو و انواع روغن درست نگه داشته رو شونه مي كنه چرا انقدر ذوق زده است
- اقاي حيدري من...
حيدري- ساكت شو حوصلتو ندارم ببين من دارم مي رم دفتر رياست باز دست گل به اب ندي تا بيام
اهان اينو بگو باز داره مي ره دفتر رياست يعني رفتن به اونجا انقدر ذوق كردن داره ... چي بگم حالا خوبه حيدري كاريه نيست و گرنه چه ها كه نمي كرد
در حال رد شدن از كنارم
-اه پرونده رو پيدا كرديد
حيدري- اره همينجا رو ميز خودم بوده و خنديد
وا يعني من داشتم اونجا وقت تلف مي كردم
با بي قيدي شونه هامو بالا انداختم و پشت ميزم نشستم.
درست حدس زديد من تو قسمت بايگاني كار مي كنم در واقعه تمام كاراي بايگاني با منه و حيدري نقش لو لوي سر خرمنو بازي مي كنه كه بايد حضور فيزيكي داشته باشه و تنها دلخوشيش بردن پرونده ها به دفتر رياسته
نمي دونم كجاي اينكار دلخوشي داره
جز اينكه بايد جلوشون خم و راست بشه و فقط بهشون بگه چشم قربان.... بله قربان ...در عصرع وقت قربان.... حتما قربان
و وقتي هم كه مياد ساعتها از حضور بي مصرفش در دفتر رياست حرف مي زنه و براي خودش كلي حال مي كنه
خوب بهتره قبل از امدنش يه سري به كامپيوترش بزنم ....اونكه عرضه استفاده كردن از این امكاناتو نداره........................ چرا يه كار درستي مثل من باهاش ور نره
دستامو بهم كوبيدم و مثل فرفره پشت سيستمش نشستم
خوراك من كامييوتره به طوري كه مي تونم بدون كوچكترين مشكلي وارد اطلاعات شخصي افراد بشم و يا اينكه اطلاعاتو اونطوري كه دلم مي خواد تغيير بدم
اوه باورتون ميشه حتي يه بار هم اطلاعات شركتو هك كردم
خيلي شانس اوردم كه كسي بهم شك نكرد و گرنه كلكم كنده بود هرچند كار خاصي هم نكردما......... فقط اشتباهي تمام اطلاعت سال 85 رو پاك كردم و همين باعث سردرگمي همه شد و تا چند روز كل سيتما رو قطع كردن و من از نعمت داشتن اينترنت محروم شدم
از چند روز پيش شروع كردم و ايدي مژگانو هك كردم خدايا از شير مرغ تا جون ادميزاد تو ايديش پيدا مي شد .
يعني يه ادم مي تونه چندتا دوست داشته باشه نه 10 تا نه 20 تا بلكه 50 تا .......چطور اسماشون به يادش مي مونه
چندباري هم به جاش با دوستاي مجازيش چت كردم خيلي حال مي ده سركار گذاشتن افراد به درد نخور و علاف كه وقتشونو فقط تو ياهو و چت تلف مي كنن
امروز مي خوام به جاي يكي از دوستاي مژگان باهاش چت كنم
-سلام عزيزم
مژگان - واي سلام قربونت بشم كجايي نيستي جيگر؟
- ای قربون اون جيگر گفتنت برم
مژگان - :d
مژگان - مي خوام ببينمت
- عزيزم منم بي صبرانه منتظرم كه تورو ببينم
-راستي نمي خواي يه عكس خوشگل ديگه برام بفرستي تا فرشته زيبايي ها مو ببينم
مژگان - واي الان عزيزم اتفاقا همين ديروز يه دونه جديد انداختم
- ای جونم .... بفرست
واي این مژگان چقدر هرزه رفته چطور اعتماد مي كنه و عكسشو براي هر كسي مي فرسته خاك بر سر احمقش
الان بهترين وقت براي حال گيريه مژگان جونه
راستش نمي خواستم این كارو كنم اما خودش باعث شد چند روز پيش نمي دونيد چه بلايي سرم اورد
داشتم از كنار اتاقش رد مي شدم كه ديدم دست به سينه به چار چوب در اتاقش تكيه داده و منتظره
از همون دور كه بهش نزديك مي شدم سلام كردم و لي حتي جوابمو نداد
خوب من ادبو رعايت كردم اون ديگه ادب نداره مشكل من نيست مشكل ادب خانوادگي و اصل و نسبشه
طبق عادت هميشگيم عينكمو كمي بالا كشيدم
در حال رد شدن از دم در اتاقش بودم كه
مژگان - هي دباغ مي توني برام يه كاري كني
مي دونم بازم سر كارم ولي بزار فكر كنه من نفهميدم با يه لبخند كمرنگ
- چيكار مي تونم برات بكنم مژگان جو.....وايييييي چرا پاهام رو هواست ....اخ كمرم ای دستم
مژگان- واي خدا چه باحال افتاد... بتركي دختر چقدر تو بانمكي
دستاشو گذاشته رو شكمش و با تمام قدرت داره بهم مي خنده
فريده هم از خنده انقدر سرخ شدن كه ديگه نفسش بالا نمياد
همه از اتاقشون امدن بيرونو بهم مي خندن
مژگان -حال كردي حال كردي نه جون من حال كردي... ای خدا این ديگه چي بود خلق كردي......حيف گربه كه بهش مي گن
فريده - اره بابا گربه تعادل داده این چي
مژگان - واي واي نگو مردم از خنده
وكلي بساط خنده همكارا و فراهم كرد
با پوست موزي كه انداخته بود جلوي راهم باعث شد چند روز از كمر درد به خودم بپيچم
خوب این كارم درس عبرتي ميشه كه ديگرانو مسخره نكنه
هنوز منتظرم كه عكسشو برام بفرسته
كه يكي از دوستاي ديگش به اسم امير on شد
امير- سلام مژ مژي خودم
- مژگان چرا نمي فرسستي نكنه داري با كس ديگه ای چت مي كني ؟
مژگان - نه هاني جون به جون تو فقط دارم با تو چت مي كنم
- اه اميدوارم پس من منتظرم
مژگان - باشه عزيزم كمي صبر كن حجمش زياده الان مي فرستم
- باشه مژي جونم پس تا بفرستي يه بوس بيا
مژگان- بوسسسسسسسسسسسسسسسسسسس
- ای جان فداي اون لبا
امير- مژي این چه عكسيه كه براي ايديت گذاشتيش
مژگان - قشنگه
امير- ای همچي بگي نگي
مژگان -يعني خوشت نميومد امير
امير- اره راستش خيلي با نمكه
مژگان - واي ممنون امير تو هميشه از من تعريف مي كني
امير- از تو؟
مژگان - اره ديگه
امير- تو حالت خوبه مژي ؟
مژگان - منظورت چيه امير ؟
امير- من كه از تعريف نكردم
مژگان - ولي الان خودت گفتي با نمكم
امير- مژي يعني این عكس توه؟
مژگان - اره خوب ديگه عزيزم
امير- هههههههههههههههههههههههه مژي خيلي با نمكي
مژگان - ممنون ولي كجاش خنده داشت ؟هان؟
امير- يعني مي خواي باور كنم تو يه شامپازه ای
مژگان - چيييييييييييييييييييييييي ييييييييييييي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟
واي خدا مرده بودم از خنده تو ايدي مژگان به جاي عكس اواتارش يه شامپازه گذاشته بودم
كاش بودم و قيافشو مي ديدم الان بايد فشارش افتاده باشه
مژگان خاموش شد ...........فكر كردم كلا خارج شد كه برام يه عكس امد
- مژي هستي؟
دينگ دينگ
مژگان - اره اره هستم
- عزيزم فكر كردم رفتي
مژگان - نه عزيزم مزاحم داشتم خواستم با تو تنها باشم
- واي ممنون چقدر تو خوبي
مژگان - خواهش ببين چطوره خوشت مياد
- ای به چشم يه لحظه
واي چشمامو بستم بي شعور این ديگه چه عكسيه ....غيرت ميت تعطيله تو این دختر.... همون تاپ و شلواركو نمي پوشيدي سنگين تر نبودي بودي جانم
مژگان - چطوره عزيزم پسنديدي
- اوه عاليه عزيزم دارم ديونه ميشم از این همه زيبايي كه خدا در وجود تو گذاشته
مژگان - عزيزم انقدر هم تعريفي نيستم
- نه نگو مژي جون حالا بيشتر از گذشته مي خوام ببينمت
مژگان - تو چي نمي خواي يه عكس خوشگل برام بفرستي
-خاك تو سرم حالا عكس اونم از نوع مذكرشو از كجا گير بيارم
خوب بايد بگردم تو اينترنت و يه عكس پيدا كنم تا براش بفرستم
ای واي صداي حيدري داره مياد چقدر هم عصبانيه
-مژي مژي جونم الان ندارم فردا برات مي فرستم
-بوس بوس باي
مژگان - باي عزيزم
حيدري وارد اتاق شد انقدر عصبانيه كه پرونده تو دستشو چنان مي كوبه به ميز كه همه برگه هاي توش نقش زمين مي شن
با ترس بهش خيرم
چرا بر و بر منو نگاه مي كنه بدو اينا رو جمع كن
سريع بلند شدم و برگه ها رو جمع كردم
كارت كه تموم شد برو برام يه چايي بيار
اخرين برگه رو هم برداشتم و پوشه رو باز كردم كه برگه ها رو بزارم توش كه يه عكس 3در 4 از مردي رو ديدم كه حدودا30 ساله به نظر مي رسيد
اخيه چه با نمكه.......موش بخورتت انقدر نمك داره ازت مي ريزه
چي رو داري نگاه مي كني .... مگه نگفتم برو برام چايي بيار
چشم چشم الان
سريع همه برگه ها گذاشتم روي عكس و به سرعت به طرف ابدار خونه رفتم
نمي دونم اقاي حيدري اونروز چش بود اما هر چي بود بدجوري اعصابش خط خطي شده بود
روز ديگه ای از راه رسيد و من سعي كردم شادابتر و متفاوت تر از هر روز ديگه ای تو محل كارم حاضر بشم .
اقاي حيدري هنوز نيومده بود و این براي من خيلي خوب بود به ساعت نگاه كردم دقيقا 8 بود و این تاخير اصلا از طرف اون باور كردني نبود كسي كه حتي قبل از 8 تو محل كارش حاضرميشد.
از دمه در اتاق تو راه رو سرك كشيدم همه تو اتاقاي خودشون بودن
اگه نمي خواست بياد پس چرا چيزي به من نگفت
بي خيال بابا يه روزم كه نيومده تو هي گير بده بياد.
خوب بياد چه دخلي براي تو داره عين اجل معلق بالا سرته مدامم چرت و پرت مي بافه بهم
دباغ ........اينا رو تايپ كن
دباغ........ كاراي منو انجام بده تا برگردم
دباغ......... برام چايي بيار
دباغ......... نيفتي
دباغ .........خيلي مردي به جون سيبيلات
دباغ.........تعداد گربه ها امروزچنداست
خلاصه براي من بهترين روز مي شد اگه سرو كلش پيدا نميشد
امروز چندان كاري ندارم از بيكاري دارم مگسا رو مي شمارم بي خيال مگسا برم سراغ مژي جون كه از هر مگسي برازنده تره
خوب ....ايول مژي جونم كه هست من نمي دونم پس كي به كاراش مي رسه ... برم بهش يه عرض اندامي بكنم نه نه صبر كن ببينم اگه ازم عكس بخواد چي از كجا براش عكس بيارم
امممممممممممممممممممم يهو ياد عكس ديروز افتادم دنبال پوشه مورد نظر كشتم
چرا نيست حتما بازم حيدري گذاشته تو كشوي ميزش
اخ جون پيدا كردم
يه بار ديگه عكسو نگاه كردم و سريع اسكنش كردم

مژگان - دينگ دينگ سلام هاني جون چطوري؟
-واي سلام به رروي همچو ماهت
مژگان - عزيزم هنوز عكستو برام نفرستادي
-جيگرم تحمل كن الان برات سندش مي كنم-رسيد مژي جون
مژگان - واي این تويي
-نه عمه امه خوب خودمم ديگه
مژگان - هاني جون چه جيگري هستيا
-قربونت .... به شما كه نمي رسم
مژگان - هاني هاني كي ببينمت
-به همين زوديا ولي عزيزم من يه سفركاري دارم برم برگردم ميام به ديدنت
مژگان - واي كجا مي خواي بري سفر هاني جون
- المان اتيش
مژگان - -اوه خداي من پس من بي صبرانه منتظرم تا تو برگردي
- منم بي صبرانه منتظرم تا ملكه زيبايي هامو از نزديك در اغوش بگيرم
مژگان - واي هاني تو خيلي رومانتيكي
-مي دونم عزيزم
مرده بودم از خنده بيچاره خبر نداشت خفن سر كاره
خدايشم طرف خيلي قيافش ناز بود استغفرالله......... دختر بگو جاي برادري ايشون خيلي ناز بودن اره اره همون
سرمو انداخته بودم پايين و با مژي در حال دل و قلوه دادن بودم
اهم اهم ببخشيد خانوم
هنوز سرم پايين بود
-بله كاري داشتيد ؟
بله راستش
-اگه با اقاي حيدري كار داريد هنوز نيومدن... اگه كار ديگه ای هم داريد بنده در خدمتم
نه نه من در خدمتتون نيستم چون تا اقاي حيدري نباشن نمي تونم پرونده به كسي تحويل بدم چون بايد امضاي ايشون باشه
شما هميشه با مخاطبتون همينطوري حرف مي زنيد؟
- چطور مثلا
اينطوري كه اصلا بهش نگاه نمي كنيد
تازه رسيده بودم به اوج سر كار گذاشتن مژي ولي طرف هم حرف حساب مي زد پس با يه بوس باي از مژي خداحافظي كردم و سرمو اوردم بالا
يا قمر بني هاشم
من كه اينو اسكن كردم چرا الان تو فضاست
سريع به عكس دم دستم نگاه كردم و بلافاصله به اون
صدام شروع كرده بود به لرزيدن
-شما؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من كه چند بار خودمو معرفي كردم يعني نشنيديد
چرا چرا (نبايد متوجه خنگ بودنم مي شد پس به ناچار گفتم چرا چرا)
-بفرمايد امرتون
شما حالتون خوبه خانوم
-بهتر از این نميشه(واي اگه مژي اينو اينجا ببينه كارم تمومه چه ابرو ريزيه ميشه)
-نگفتيد اينجا چيكار داريد؟
برگه ای رو به طرف گرفت
این حكم منه از امروز من به جاي اقاي حيدري اينجا مشغول به كار مي شم
-پس اقاي حيدري چيه؟
ايشون بازنشست شدن
-چيييييييييييي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟
اوه معذرت مي خوام نمي خواستم ناراحتتون كنم مگه نمي دونستيد ؟
از خوشحالي تو ابرا بودم نمي دونستم حالا تو این ابرا چيكار كنم اصلا كدوم طرفي پرواز كنم خدا كنه با هواپيما تصادف نكنم
من وحيد دادگر هستم و شما؟
-منم دباغ هستم
دادگر- خيلي خوشوقتم خانم دباغ
اه چه لفظ قلمم حرف مي زنه
منم بايد يه جوري حرف بزنم كه بفهمه منم ادم حسابيم
- منم از ديدار حضرتعالي بسيار مفتخر و خرسندم
اوه اوه چه چيزي گفتم الان بابام تو قبر بهم افتخار مي كنه

-خوب بفرمايد......... اتاق قابل داري نيست شما بشينيد من كارتونو بگم
ديدم داره با خنده و تعجب نگام مي كنه
-چرا وايستادين؟
دادگر- خانوم دباغ شما برگه رو كامل خونديد
- بله چطور؟؟؟؟؟؟؟؟؟/
دادگر- خوب توش نوشته من مسئول اينجام و همه كارا زير نظر منه
يه ابرومو بالا انداختم و كمي لبمو كج كردم و زير چشمي به برگه نگاه كردم
چي......... يعني سه سال من اينجا كار كردم و جون كندم همش كشـــــــــك
این انصاف نيست این دور از مردونگي دور از جوانمرديه
حالا بايد يه چالغوز از راه نرسيده بشه رئيس من
-خوب كه چي؟ حالا مسئولي كه مسئول باشيد من كه جلوتونو نگرفتم بشنيد و مسئول بودنتونو به رخ بكشيد .
دادگر- ببخشيد منظور من از این حرفا این بود كه شما جاي من نشستيد
- بله اقا؟
ای روزگار ای فلك این ميز هم به من وفا نكرد ديديد چطور منو از عرش به فرش رسوندن
يه زري براي خودت مي زني ها كي توي گربه تو عرش بودي كه حالا بياي رو فرش
پاشو پاشو به تو شانس و خوشي و از این چرت و پرتا نيومده
با ناراحتي از جام بلند شدم و اونم با قدماي اروم به ميز نزديك شد
تازه فهميدم هنوز ON هستم و خارج نشدم واي عكسشم كه اونجاست
قببل از نزديك شدنش به ميز داد زدم نهههههههههههههههههههههههه هههه
طرف ده متر پريد بالا از ترس رنگش پريده بود و دستش رو قلبش بود
دادگر- چيزي شده خانوم دباغ
-واي نه يعني اره
دادگر- چي شده چرا داد مي زنيد خانوم دباغ
-شما سر جاتون وايستيد و اصلا تكون نخوريد
طرف حسابي گيج شده بود سريع خودمو به پشت ميز رسوندم نمي تونستم با مو س كار كنم چون حسابي سه مي شد پس تنها راهش خاموش كردن ناگهاني كيس بود و البته برداشتن عكس .
هنوز با تعجب داشت نگام مي كرد خم شدم و دستموگذاشتم رو عكس و با ارنجم دكمه كيسو فشار دادم
مثلا كه كاملا اتفاقي باشه ولي هرچي با ارنج به طرف دكمه ضربه مي زدم تاثيري نداشت
دادگر- خانوم چرا انقدر به كيس ضربه مي زنيد
- من
دادگر- نه من ؟
-اقا خواب ديدي خير باشه من كي به كيس ضربه زدم
دادگر- ببين ببين همين الان دوباره زديد
ببينيد اگه بخوام من كيسو خاموش كنم كه مرض ندارم هي ضربه بزنم
بعد دستمو گذاشتم رو دكمه و فشار دادم......ببينيد بخوام اينطوري خاموش مي كنم
دادگر- شما هميشه اينطوري كامپيوترو خاموش مي كنيد
-نه هميشه............ معمولا اكثر وقتا
دادگر- اهان
با يه لبخند پيروز مندانه از پشت ميز امدم بيرون و سر جاي هميشكيم نشستم
دستامو زير چونه زدم و به تازه وارد زل زدم
مثل عكسش بود .هنوز عكسش تو دستم بود كه ديدم پرونده روي ميزو برداشت هموني كه عكسو از توش برداشتم
-با اون پرونده چيكار داري؟
دادگر- هيچي دارم نگاش مي كنم
-اره خيلي خوبه براي اول كار .... اگه مي خواي فرد موفقي باشي پس خوب نگاش كن
با تعجب بهم نگاه كرد
-شما براي این كار خيلي جونيد


دادگر- بله؟


اخه شما را براي چي براي این كار انتخاب كردن؟ نه تجربه ای داريد نه مي دونيد بايگاني چيه ؟


دادگر- يكي از دوستان منو معرفي كرد


-انوقت مدرك تحصيليتون چي؟


دادگر- مدرك شما چيه خانوم دباغ؟


شونه هامو بالا انداختم و راست سر جام نشستم و با افتخار و اقتدار كامل گفتم
سيكل اقا


چنان زد زير خنده كه انگار بهترين جك سالو شنيده باشه
- چتونه اقا مگه مدركم چشه؟


دادگر- هيچيش نيست خانوم معذرت مي خوام ولي وقتي شما مدرك درست و حسابي نداريد براي این كار انتظار داريد منم داشته باشم
-يعني شما هم سيكل داريد


دادگر- نه من يه سر و گردن از شما بالاترم....من ديپلم دارم
-این يعني يه سر و گردن
دادگر- اگه بخوايد مي كنيم نيم سر و گردن
- مي دونستيد خيلي بي مزه اید
فقط خنديد و سيتمشو روشن كرد.... تا بالا بياد پرونده روي ميزو دوباره زيرو رو كرد
دادگر- خانوم دباغ تو این پرونده بايد يه عكس باشه ولي نيست شما نمي دونيد این عكس كجا مي تونه باشه
-من من از كجا بايد بدونم كه بايد كجا باشه حالا چه عكسي توش بوده؟
به چشام خير شد
( من كه عقلم زياد نمي كشه ولي فكر كنم این خيره شدن يعني خودتي ...
راستش وقتي مي گن خودتي رو من خوب نمي فهمم يا معنيش این كه خر خودتي يا گيج خودتي من كه از دوتا معنيش استفاده مي كنم
به قول دبير ادبيات ايهام و از معني دورش بيشتر استفاده مي كنم يعني ميشه همون خر خودتي .....با اينكه ادبياتم خوب بود ولي نمي دونم چرا نمره ادبياتم هميشه زير 10 بود بگذريم


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :63  
  • ...  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • ...  
شهر عشق
  • دانلود رمان عاشقانه
  • مهسان چت
  • مهسان چت
  • دانلودرمان
  • دانلود اهنگ احساسی
  • دانلود اهنگ غمگین
  • عسل چت
  • دانلود سریال عاشقانه
  • دانلود سریال شهرزاد 2
  • سایت عاشقانه
  • چت روم
  • چت
  • چت روم
  • درجه چت روم
  • چت روم
  • چت روم
  • خرید بک لینک
    چت روم
    چت دانلود رمان شهر عشق مهسان چت
    دانلود اهنگ احساسی
    دانلود اهنگ غمگین
    چتروم
    چت روم
    چت روم
    چت
    لیلی مجنون چت
    چت روم فارسی
    ازیتا چت
    میلیون چت
    نازنین چت
    ازیتا چت